پرسمان۹ : صندلی الکتریکی

نوبتی هم باشه نوبت خودمه. هر سوالی ازم دارید بپرسید. سعی می‌کنم تا جای ممکن بهشون پاسخ بدم. نظرات خصوصی می‌مونه تا راحت‌تر و صادقانه‌تر بتونم بهتون جواب بدم.

هرچه سردتر، تلخ‌تر

خیلی احمقانه‌ است اگر فکر کنید روزی فراموشش می‌کنید و کنار دیگری همه آن عاشقانه‌هایی که با او تصور کرده‌اید را همراه این یکی زندگی می‌کنید. فوتوشاپ که نیست سر این را بذارید روی بدن آن یکی‌ و زندگی شیرین شود. هرچه بگذرد شاید آن احساس اولیه از تب و تاب بیفتد و سردتر بشود ولی به ناگزیر تلخ‌تر هم خواهد شد...


گریه هم بر غم این فاصله مرهم نشود
مثل یک قهوه که از تلخی آن کم نشود
روز و شب پیش همه روی لبم لبخند است
تا حواس احدی جمع به بغضم نشود
نفیسه موسوی

اعتراف ۳

اعتراف می‌کنم خیلی دوست داشتم در جواب کسایی که بهم می‌گفتند «تو چرا خودت رو این‌قدر خاص، متفاوت و تافته جدا بافته می‌دونی؟» بگم مگه نیستم؟ اما همیشه یا سکوت کردم یا گفتم حق با شماست...

ابتلا

آیه آیه رعب و ترس، قصه قصه از هوس. ای همیشه منتقم، شرمِ بوسه و نَفَس. حاضرِ گناه من، غایب از عذاب خس. لاف راض و مرضیه، لاف شهدِ چون ارس. اندکی چشانی‌ام؟ یا که زانِ هر عسس؟ گاهِ دل‌شکستگی، دوری از هر آنچه هست؛ در میان گردنی وقتِ لمسِ یارِ مست. دل‌گرفته از توام ای ببسته پا و دست. راه دیگریت هست، جز که پا برید و رست؟ این که دشمنت نبود، این که دل برید و بست، تا همیشه مبتلاست؛ آن ملخ که جست، جست...



حتی درخت هم نشدیم

در جوار پیکره یک نقاش نشسته‌ام و به تفاوت‌هایمان می‌اندیشیم. اما عجیب است که جز شباهت نمی‌بینیم. هر دو اسیر، منجمد، ساکت، ساکن، راکد، بی‌توجه، دل پر از خالق و در میانه یک کار تا به ابد ناتمام....

اعتراف ۲

اعتراف می‌کنم که گاهی وقتا دلیل بستن نظراتم اینه که از رفرش کردن بی‌حاصل مرکز مدیریت خسته می‌شم. می‌بندمش که امیدی برای رفرش کردن نَمونه.

سخت است...

هر که به کنار آکواریوم می‌رود ماهی‌ها فوری به سمت راست نزدیک به سطح آب هجوم می‌برند؛ چون شرطی شده‌اند و فکر می‌کنند که قرار است بهشان غذا داده شود. انگار کن که خدایشان هستی و منتظر روزی‌ات هستند. دیدن چندباره این تصویر در روز حالم را دگرگون می‌کند. سخت است که همه خوانده‌هایت حاکی از نبودنش باشد و تو باز امید به بودنش بسته باشی. سخت است که بخوانی انسانِ فاقدِ آگاهی صداهایی در ذهنش می‌شنیده است و شروع به اطاعت از آن‌ها کرده چون به خیالش از یک مقام بالاتر می‌آید؛ اصواتی که معمولا با صدای پادشاه یا رئیس قبیله شنیده می‌شد و بعد‌ها صدای خدایان تصور شد و امروزه گفتگوی درونی پنداشته می‌شود و تو باز امید به ناکجایی داشته باشی که آفریننده‌ای در آنجا است. سخت است که بخوانی توهم خدا تنها راه متحد نگه داشتن امپراتوری‌های عظیم گذشته بوده است و تو باز امید به واقعی بودنش داشته باشی. سخت است که تمام کثافت‌کاری‌های جهان را ببینی و هنوز به مدبر بودنش باور داشته باشی. سخت است که تمام هستی از تو روی گردانده باشد و تو هنوز به روی آوردن او دلخوش باشی. سخت است که انسانی با معلولیت مادرزادی ببینی و هنوز به حکمتش دل بسته باشی. سخت است که از او بخواهی برای یک‌بار هم که شده خودش را به تو بنمایاند و با وجود بی‌پاسخ ماندن هنوز به رحمانیتش معتقد باشی. سخت است که تنها معجزه نوشتاری‌اش هم از نظرت پر از عیب و ایراد و تبعیض باشد و تو هنوز به الهی بودنش ایمان داشته باشی. سخت است در تمام طول عمرت رذل‌ترین آدم‌ها را زیر لوای دین ببینی و هنوز بتوانی آنها را از اعتقاداتشان جدا کنی. اصلا اعتقادی که اجازه این حد از خباثت را می‌دهد چه اعتقادیست؟ سخت است که در میان آدم‌هایی زندگی کنی که نتوانی به راحتی این حرف‌ها را بزنی و واژه واژه کلیشه از آنها تحویل نگیری که «خدا را در نشانه‌ها باید دید. به شرط آن‌که چشم بینا داشته باشی»، که «این‌ها حکمت خدا بوده. حکمتی که مثل داستان خضر ما واقف به حقیقت نهانش نیستیم»، که «بعضی از آیات قرآن مربوط به فرهنگ اعراب می‌شود و قابل تعمیم به زمان و مکان دیگر نیست»، که «این‌ها از عوارض خواندن علم سکولار جدید است». سخت است که تمام این حرف‌ها را با دهان روزه بزنی و از چندپارگی خودت به غثیان نیوفتی...



  <<     ۱     ۲     ۳   . . .   ۴۱     ۴۲     >>