مینیس
تک‌سرنشین باکره آهنی

پرسمان۱ : دوران پسا لک‌لک

اولین بار کی و چطوری با مسئله رابطه جنسی آشنا شدید و فهمیدید که یه سری فعل و انفعالات بین زن و مرد مولد یه لذت و یه موجود جدیده؟

 این شکل پستا قراره یه یادداشت جمعی باشه و ما رو به شناخت واقعی‌تر خودمون و جامعه‌مون هدایت کنه که طبیعتا ادامه پیدا کردنش منوط به مشارکت بیشتر شما توی پاسخ دادن به سوالاته.

۱۹۵

بارها شده توی خواب چیزی دیدم که بعد بیدار شدن با خودم گفتم «کاش زودتر می‌فهمیدم خوابه. کلی کار می‌تونستم توش انجام بدم.» مثل خواب دلبر که با خودت میگی کاش می‌بوسیدمش. کاش حداقل توی خواب این‌قدر شرم و حیا به خرج نمی‌دادم. اگه بعد مرگ هم یه همچین حسی به زندگی داشته باشیم چی؟!

یک رکعت قضای زندگی

به هستیم که نگاه می‌کنم می‌بینم دارم قضای زندگی نکرده چند سال پیشم رو به جا میارم. کارایی که توی کودکی و نوجوونی حسرتش رو داشتم، الان دارم به جاش میارم. چیزایی که اون موقع نداشتم، الان سعی می‌کنم بخرم. حرفایی که اون موقع توی سینه‌ام موند و نزدم، حالا به بهانه‌های مختلف بروزش می‌دم. مثل این فیلمایی می‌مونه که صدا از تصویر جا می‌مونه.
از عقب‌تر که بهش نگاه می‌کنم انگار قضای زندگی نکرده پدر و مادرم رو هم به جا میارم. پدری که مجال درس خوندن پیدا نکرده بود، مجبورم کرد لیسانس رشته‌ای رو بگیرم که هیچ علاقه‌ای بهش نداشتم. مادری که توی زندگیش از خیلیا ضربه خورده بود، بی‌اعتمادی و بدبینی به آدما و مخصوصا زن‌ها رو یادم داد.
باز هم می‌رم عقب‌تر و می‌بینم ما قضای زندگی گذشتگانمون رو هم به جا میاریم. توی یه دوره‌ای خانوما از نظر فرهنگ غالب حق چندانی برای تحصیل نداشتند اما حالا اکثریت قبول‌شدگان دانشگاه‌ها رو تشکیل می‌دند. اون افتخاری که باید توی دوره شاهنشاهی نسبت به سلطنت ۲۵۰۰ ساله صورت می‌گرفت رو حالا داریم به جا میاریم. اون پاسخی که در اول انقلاب در قبال حجاب اجباری باید داده می‌شد، حالا انجام می‌‌دیم. اون سوالی که برای چرایی طول کشیدن جنگ باید پرسیده می‌شد حالا می‌پرسیم. حقارت چندصدساله حاصل از استثمار و دادن حق توحش رو حالا با برچسبای باتمدن‌ترین، باهوش‌ترین و بافرهنگ‌ترین جبران می‌کنیم. اما... اما اون آگاهی اجتماعی که از خوندن آثار فردوسی‌ها، مولوی‌ها، عطارها، سعدی‌ها، غزالی‌ها، خیام‌ها، عبیدها، کسروی‌ها، دشتی‌ها، هدایت‌ها، جمالزاده‌ها، سپهری‌ها، شاملوها، فروغ‌ها، شریعتی‌ها، سیرجانی‌ها، پوینده‌ها، طبری‌ها، مختاری‌ها، بازرگان‌ها، طالقانی‌ها، سحابی‌ها، سروش‌ها، قابل‌ها، باقی‌ها و نراقی‌ها باید به دست میومد رو قراره کی به چنگ بیاریم؟؟؟

۱۹۳

یکی از نشونه‌های دلگرفتگی آدما و فرارشون از پوچی و ناراحتی اینه که می‌بینی نشستند توی سررسید امضاشون رو تمرین می‌کنند...

 رفع‌ فیلتر و اثاث‌کُشی به آدرس قدیم‌ وبلاگ :  minis.blog.ir

وداع با ملکه تارتاروس

دوست داشتم با یه دیدار چش تو چش ازت خداحافظی کنم. دوست داشتم همون موقع که با بچه‌های دانشگاه توی نمایشگاه کتاب جمع شدیم باهات یه خداحافظی درست و حسابی داشته باشم. راستش فقط برای دیدن تو اومدم نمایشگاه. اما نشد. حالا هم با این خداحافظی خیلی گنده‌‌گوییه که بگم می‌خوام از قلبم بیرونت کنم. فقط از این به بعد به خونه‌ای که توی قلبم ساختی سر نمی‌زنم و دم به دم با سنگریزه به پنجره‌ات نمی‌کوبم. لطفا تو هم کمتر اذیتم کن و کمتر فکریم کن و خواهشا پاهات رو از رویاهام بکش بیرون. همین که حرفام تاثیر هرچند کوچیکی توی پیگیری طراحیت و شروع دوباره کلاساش و نگاه جدی‌ترت بهش موثر بوده باشه برام کافیه. نشون دادن طراحیات بهم توی نمایشگاه رو هم به عنوان تشکر فرض می‌کنم. خداحافظ بن‌بست انتهای کوچه‌های پرپیچ و خم. خداحافظ دیوار سیمانی خیس جلوی پنجره توو هوای بارونی. خداحافظ دیالوگای هنرپیشه‌ی لال فیلمای موزیکال. خداحافظ شهاب‌بارون سرظهر یه روز ابری. خداحافظ پیش‌لرزه‌های بی‌زلزله‌ی یه پایتخت پرجمعیت. خداحافظت باشد ای آخرین یار. خداحافظت باشد ای درد دیدار. خداحافظت باشد ای «همچو مهتاب». تو ای جزر و مد تمنای یک قلب تب‌دار. خداحافظت باشد ای بوسه‌ی کال. تو ای شهد و شیرینی کام بیمار. خداحافظت!


«آن شب‌های بیست و پنج سالگیم که بسیار عاشق و بسیار بسیار اندوهگین بودم دنیا ته نداشت. می‌شد تا آخر دنیا اندوهگین باشم. وقتی تهِ دنیا را دیدم دیگر اندوه را دلم نخواست. هر جا آمد پسش زدم. خیلی وقت است نگریسته‌ام. نه حتی از ته دل خندیده‌ام. یک جایی آن وسط‌ها ایستاده‌ام. وسط خندیدن و گریستن. می‌خواهم بگویم برایم مهم نیستند آدم‌ها. من تمام دوست داشتنم را توی بیست و پنج سالگیم خرج کردم. می‌شد تقسیمش کنم بین تمام سال‌های زندگیم. آدمِ بیست و پنج ساله دنیاش ته ندارد که بخواهد خسیسی کند. باری! بعد از اولین دوست داشتنم، دیگر هیچ کس و هیچ چیز را آن شکلی دوست نداشتم.» (از اینجا )



  <<     ۱     ۲     ۳   . . .   ۳۸     ۳۹     >>