مینیس
تک‌سرنشین باکره آهنی

زوال عقل به گاه زیستن

  • باز چه مرگته؟
  • هیچی.
  • معلومه. مشتی از هر هفتا سوراخت نشتی داری بعد میگی هیچی؟
  • ولم کن تو رو قرآن.
  • خب حرف بزن. نمی‌خوای از این اخلاقت دست برداری؟ هنوز نفهمیدی آدما با طرز فکر خودشون نمی‌تونند طرز فکرشون رو تغییر بدند؟
  • بسه دیگه. چقدر حرف بزنیم. همش حرف حرف حرف... اوصیکم بالعمل قبل أن تقول نفس یا حسرتی... من الان سراپا حسرتم. تماماً آه و نالم. خیلی وقته از زمان عملم گذشته. دیگه وقت حرف زدن که جای خود داره. 
  • مگه چند سالته که از...
  • بسه بابا. بسه... همشو حفظم. چند سالمه که از گذشتن وقت عمل حرف می‌زنم؟ همین رو می‌خوای بپرسی دیگه؟ بعدم لابد می‌خوای از فلان مدیر کمپانی و بهمان مخترع و فیسار نویسنده و موسیقی‌دان بگی که از ان‌سالگی شروع کردند و موفق شدند.
  • اینکه خودتم اینا رو بدونی چیزی از درست بودنشون کم نمی‌کنه. می‌شه بهم بگی کجاش غلطه؟
  • اینجاش غلطه که کتابا همیشه از زندگی اون یه نفری می‌گن که موفق شده و رسیده و هیچ‌کس از اون هزاران هزار نفری که اول راه یا وسطش موندند و هرگز طعم موفقیت رو نچشیدند، صحبتی نمی‌کنند. و نکته اینجاست که من الان جزو این هزاران هزار نفرم نه اون یه نفر استثنایی.
  • اهلاً و سهلاً یا حبیبی... چه سخنرانی تاثیرگذاری. همه کرک و پرم ریخت. خب الان خیالت راحت میشه اگه بدونی جزو اون انبوه شکست‌خوردگانی که هرگز تاریخ ازت یادی نمی‌کنه؟ اینکه کسی... نه اصلا اینکه خودت از خودت توقعی نداشته باشی حالت رو خوب می‌کنه؟ آرمان‌گرای درونت رو خفه می‌کنه؟ خودتم می‌دونی مشکلت نداشتن همته. قَدرُ الرجُلِ علی قَدرِ همتهِ... تو دوست داری این‌جوری فکر کنی که اون آدم موفق بیشتر از اینکه تلاش کرده باشه شانس آورده. حرفت درسته ولی مشکلت اینجاست که شانس رو مقدم بر تلاش می‌دونی در حالی که برعکسه. تا تو کاری نکنی خبری هم از شانس نیست. لیس للانسان الا ما سعی... توی این آیه حرفی از وقت المعلوم زده؟ برای سعی و تلاش تاریخ انقضا معلوم کرده؟
  • تسلیم... مقصر منم... از اولم که گفتم تقصیر خودمه... پس دیگه دست از سرم بردار...
  • اینجا کلاس مباحثه نیست که من بخوام پیشت برنده بشم. حالم از این حالت خرابه... حیفی تو...
  • حیف چی؟ گوربابای من و بالقوه‌هام... بذار این یه نفر از خلقت برینه به حرکت جوهری... بذار این یه نفر مسیر تکامل رو برگرده...

«پیر شدیم ولی بزرگ نه»

پیری یه مقطع خاص از زندگی نیست. یه فرایند آهسته و پیوسته است که به مرور توی زندگی آدما ریشه می‌دونه و شاخ و برگ میده. مال من شاید از ۱۶سالگی شروع شد. وقتی فهمیدم دخترعمویی که به قولی عشق اولم بود داشت تلفنی با برادرم لاو می‌ترکوند. یا شاید توی ۲۲ سالگی وقتی توی دانشگاه به عشق دومم اصرار کردم که چرا نه و اون گفت «احترام خودتون رو نگه دارید». شایدم وقتی که توی ۲۵ سالگی به سرم زد برم دنبال علاقه بچگیم برای آتیش‌نشان شدن و توی شرایطش خوندم «حداکثر سن ۲۴ سال». شایدم وقتی که دیدم ایده داستانی دو-سه سال پیشم رو یکی‌دیگه اون‌ سر دنیا سریالش کرده. یا وقتی بعد خدمت توی آگهی‌ها دنبال کار می‌گشتم و دیدم همه اون چیزایی که تا اون موقع یاد گرفتم به درد لای جرز دیوار هم نمی‌خوره و تنها اون شغلایی از دستم بر میاد که اولش نوشته «به یه کارگر ساده برای...». پیری پیش از اینکه با رفتن رنگ موها جلوه‌گری بکنه با رفتن رنگ و روی آرزوها و انگیزه‌ها خودنمایی می‌کنه...
این یه استکان چایی که قرار بود با خدا بزنیم چقدر زود از دهن افتاد..‌.

۲۱۴

آدم تا یه جایی دنبال کلید می‌گرده. از یه جایی به بعد دیگه پی‌اش رو نمی‌گیره؛ چون همین‌طوری پشت اون در بسته احساس امنیت می‌کنه و از باز شدنش وحشت داره. اینکه نکنه یه روزی اون در باز بشه و این امنیت به خطر بیوفته...

۲۱۳

شاید جهان مثل یه نوار خالی می‌مونه که ما باید چیزی روش ضبط کنیم و به خودی خود چیزی درونش نداره. یکی روش آهنگای شاد نوروز ۷۸ رو ضبط می‌کنه، یکی مداحی محرم ۹۱ رو، یکی سخنرانی الهی‌قمشه‌ای و کسای دیگه چیزای دیگه. اما اینکه من یه نوار خالی رو بردارم و بپرسم «این یعنی چی؟ این که هیچی توش نیست. چطور همچین چیز پوچ و بی‌معنی‌ای بعضیا رو به خودش مشغول کرده؟» جای فکر داره؛ نداره؟!

پرسمان۲ : کفایت

آیا آدمی برای خودش کافی است؟ چرا؟



  <<     ۱     ۲     ۳   . . .   ۴۲     ۴۳     >>