مینیس
تک‌سرنشین باکره آهنی

شناسه

من همانم که در مقابل خود می‌بینید. همین. نه اسمی دارم، نه عنوانی و نه شعفی. من مجبور شده‌ام همه اینها را رها کنم. پس از آنکه مدتی طولانی زندگی شریف و پر از کار و کوشش داشتم یک روز از خانه و کاشانه خودم را بیرون انداختم. مدتی طولانی نیست و حالا یا باید بمیرم یا پرواز یاد بگیرم. دیگر این دنیا به من ربطی ندارد. من حال تنهای تنهایم. 
هرمان هسه - آخرین تابستان کلینگزور

بنابراین تنهایی یگانه تعریف من از خودمه. اما اینکه بخوام خودم رو معرفی کنم کار خیلی سختیه؛ چون بخشی از تلاشم توی زندگی دقیقا همین بوده که بفهمم من کیم و احساس می‌کنم هر کس به  جواب این سوال برسه تمام انگیزه‌هاش رو برای نوشتن و گفتگو با بقیه از دست می‌ده. پس مادامی که می‌نویسم معلومه که هنوز خودم رو نشناختم. بخش دیگه از تلاشم صرف فهمیدن جهانیه که توش دارم لکّ و لکّ می‌کنم و نفس می‌کشم و درنهایت فهمیدن رابطه من و این جهان که فکر نمی‌کنم چندان هم مجزا از هم باشند.
پس تمام تلاشم توی این یه برگ کاغذ الکترونیکی رسیدن به تمام یا بخشی از حقیقته؛ اونم با مواجهه صریح و بی‌واسطه با خودم و جهان.

نوشتن جمله‌ای مبتنی بر حقیقت تمام آن چیزی است که باید انجام دهید. حقیقی‌ترین جمله‌ای را که می‌دانید بنویسید...
ارنست همینگوی - جشن سیار

اما چرا هر چی می‌جورم کمتر حقیقت رو پیدا می‌کنم؟ چرا هرچی بیشتر به طرفش خیز برمی‌دارم، فاصله‌اش ازم بیشتر می‌شه؟ چرا هرچی بیشتر پشت این در می‌مونم، امید ملاقاتش کمتر میشه؟


در ضمن داستانا در ابتدای عنوانشون علامت :: دارند.