مینیس
تک‌سرنشین باکره آهنی

سازم را خداوند با بهار کوک کرده

خداوند داشت به فرشته زمین دستور می‌داد: "بگویید زمین دور بعدیش را هم به دور خورشید شروع کند." که نگاهش به کارتابل کارهای اول فروردین می‌افتد. یک کاغذ برچسبی آبی‌رنگ را از لبه کارتابل می‌کند و به فرشته‌ای که دارد در را پشت‌سرش می‌بندد با بشکن اشاره می‌کند که بیاید داخل: "این را هم سر راهت بده به فرشته تولد. فک کنم دارد به فرشتگان گیاهان کمک می‌کند. اگر آنجا نبود یک سری هم به بخش بارندگی بزن." فرشته چَشمی می‌گوید و کاغذ را بدون نگاه کردن درون جیبش می‌گذارد و از اتاق خارج می‌شود. در بخش گیاهان به فرشته تولد که می‌رسد کاغذ تاشده را از جیبش در آورده و به او می‌دهد. فرشته تولد کاغذ را باز می‌کند و نگاهی به آن می‌اندازد: 

جنسیت: مذکر

کد خلیفة الهی: 33af7u3T4@jj&oq#pOr*%m

نام: بهنام

تاریخ: 1 فروردین سال شمسی پیشرو 

زمان: 5 و 27 دقیقه و 14 ثانیه صبح 

توضیحات: فاقد معلولیت و تولد بدون مشکل

با بی‌حالی می‌گوید: "آخر در این هاگیر و واگیر که این‌قدر کار سرمان ریخته وقت به دنیا آمدن بود؟ به هر حال ممنون." فرشته زمین یک "قابلی نداشت" می‌گوید و می‌رود سراغ کار خودش.

فرشته تولد سر راه چشمش به عابربانکی می‌افتد که معلق در هوا بر سر راهش قرار دارد. با خودش می‌گوید نگاهی بیاندازد و ببیند عیدی‌اش را ریخته‌اند یا نه. رمز را می‌زند، اعلام موجودی را انتخاب می‌کند: «دستگاه در حال اتصال به شبکه آسمان هفتم. لطفاً منتظر بمانید». با دیدن حسابش خوشحال می‌شود. عیدی را ریخته‌اند. آن هم بیش‌تر از آنچه که انتظار داشت. با خودش زمزمه می‌کند: "انگار برای من آمد داشتی بچه. امیدوارم برای خودت هم همین‌قدر خوش‌قدم باشی."

با نیش باز و خندان می‌آید سراغم. بعد از کلی گفتگو و اصرار از او و انکار از من متقاعدم می‌کند که آن جهان بهتر از جاییست که حالا در آن هستم. راستش بیش‌تر حس فضولیم را برانگیخت. می‌گفت آنجا دیگر همه‌چیز قرمز نیست. رنگ‌های دیگری هم وجود دارد. فضای بیش‌تری خواهم داشت. کلی غذا برای خوردن وجود دارد. البته از یک چیزش خیلی خوشم نیامد؛ می‌گفت در آن دنیا همیشه به دو چیز نیاز دارم و اگر نباشد از آن جهان هم اخراجم می‌کنند: اولی هوا بود، دومی فکر کنم امید بود. پرسیدم این‌ها چه هستند. گفت: "نمی‌توانم اینجا برایت توصیفشان کنم. تازه فقط همین‌ها نیست. چیزهای زیادی وجود دارد که باید خودت تجربه‌شان کنی و گفتنی نیست. مثلاً چیزی به اسم عشق در آنجا وجود دارد که اهالی همان‌جا هم خیلی‌هایشان تا مدت‌ها نمی‌دانند چیست."

خلاصه که با کلی مراسم و دبدبه و کبکبه ما را تا جلوی یک در بزرگ آوردند. ولی حق بدهید که دل کندن از آن جایی که نُه ماه وطنم بود برایم سخت باشد. فرشته تولد به پشتم زد و هلم داد جلو: "برو ببینم چکار می‌کنی". وقتی از آن دروازه در حال عبور بودم و آن همه سپیدی به طرفم هجوم آورد بی‌اختیار گریه‌ام گرفت. صدای فرشته را می‌شنیدم که داشت فریاد می‌زد و چیزی می‌گفت اما همین‌طور داشت صدایش دور و دورتر می‌شد: "به اهالی آنجا بگو خدا هنوز..." آخرش را نفهمیدم. به این دنیا که آمدم مدت‌ها گذشت تا فهمیدم کسی آن پیام را کامل شنیده و نوشته. فکر کنم اسمش تاگور بود: «هر کودکی با این پیام به دنیا می‌آید که خداوند هنوز از  انسان ناامید نشده است»

بهار و عید شاید برای خیلی‌ها فقط شروع یک تقویم جدید یا آغاز سالی نو باشد ولی برای من آغاز بودن است. شروع بوکشیدن زندگیست. آغاز آشنایی‌ام با قرمه‌سبزی و آش رشته و ته‌دیگ سیب‌زمینی است...



تنها امکان ارسال نظر خصوصی وجود دارد
تجدید کد امنیتی
نظر شما به هیچ وجه امکان عمومی شدن در قسمت نظرات را ندارد، و تنها راه پاسخگویی به آن نیز از طریق پست الکترونیک می‌باشد. بنابراین در صورتیکه مایل به دریافت پاسخ هستید، پست الکترونیک خود را وارد کنید.