مینیس
تک‌سرنشین باکره آهنی

:: متروی کنعان

در ایستگاه مترو منتظر نشسته بودیم و فرهاد داشت برای خودش با دهان آهنگ من‌درآوردی خودش را می‌زد: «باباب باباب بابا... باباب باباب بابا...» کلاه کاموایی مامان‌بافتش را درآورده بود و سعی می‌کرد با ضرب و زور موهایش را مرتب کند. همین‌طور به حرکت‌های کودکانه، معصومانه و بی‌قیدش زل زده بودم که صدای نزدیک شدن مترو را شنیدم. پوشه آزمایشات را از روی صندلی کنار دستم برداشتم و بلند شدم.

  • پاشو بابایی. داره میاد.
  • خیلی شلوغه. بغلم کن.
  • باشه. بپر بغلم. مردم سوار خرشون می‌شن، خرت تو رو بغل می‌کنه.

خنده‌ای کرد و پرید بغلم. درِ یکی از واگن‌ها جلوی ما توقف کرد. ایستادیم تا چندنفر خارج شدند. بی‌اختیار از این موقعیت که شبیه حرکت مدل‌ها در نمایشگاه‌های مد بود خنده‌ام گرفت:

یک مرد مسن با کت و شلوار خاکسـ...

سه زن میانسال که یکی‌شان با رژلب قرمزش خیلی توی چشـ....

یک دختر و پسر جوان که سرشان در گوشـ....

همین‌طور آدم‌ها از دو طرفم می‌رفتند. آنی احساس کردم به یک کشتی‌ تبدیل شده‌ام که این دریای انسانی را می‌شکافد و فرهاد سکان‌دار آن است. کاش این لحظه کش می‌آمد و همین‌طور ادامه پیدا می‌کرد. کاش می‌شد در همین آن زندگی کرد. کاش به جای بلعیدن این لحظه می‌شد فقط مزه‌مزه‌اش کرد. کاش می‌شد این هزارم‌ثانیه را لیسید بی‌آن‌که تمام شود. بعد از قطع شدن جریان انسانی که به سوی ما می‌آمد، جریانی هم‌جهت ما را به جلو هل ‌داد.

وارد شدیم. سرپا ایستاده بودم و فرهاد در بغلم چانه‌اش را روی دوشم گذاشته بود. داشت به پشت سرم نگاه می‌کرد.

  • حواست به عقب باشه‌ها. تو الان مثل آینه بغل بابایی. هر اتفاقی که اونجا می‌افته باید منو در جریان بذاری.
  • حواسم هست بابایی. یه مرده با یه سیم سفید گوشیش رو به گوشش وصل کرده داره بهش نگاه می‌کنه.
  • چه لباسایی پوشیده؟
  • یه کاپشن سیاه کمرنگ داره. یه دونم از این لباس زمستونیای آبی که یقه‌شون بلنده. شلوارشو نمی‌تونم ببینم.
  • خب دیگه چی می‌بینی؟
  • یه خانومه این‌ور روی صندلی نشسته داره با دایره‌ی توی دستش بازی میکنه و هی گوشه‌ی دهنشو گاز می‌گیره.
  • دایره یا حلقه؟
  • آره حلقه.
  • خب دیگه؟
  • یه مرده کت و شلوار سفید پوشیده. پیرهنشم بنشفه...
  • پیرهنش چه رنگیه؟
  • بنشف
  • قربون بنشف گفتنت برم.

مگر می‌شود این لحظه‌ها را همین‌جا گذاشت و رفت؟! مگر می‌شود این گونه زیستن را چشید و بعد جور دیگری بود و زیست؟! از یاد بردن دوباره این نگاه کودکانه به زندگی، شیره اندک انسانیت باقی‌مانده‌ام را هم می‌خشکاند.

  • دیگه چی؟
  • یه عینکم داره که توش سبز، بیرونش طلایی. انگار داره به من نگاه می‌کنه. موهای سرش و ابروهاش مثل موهای بابابزرگ سفیده ولی اون‌قدر پیر نیست. می‌گه «تو خوب می‌شی فرهاد! به بابات بگو نگران نباشه»

سرم را برگرداندم. پشتم سرد شد، تیر کشید و بی‌اختیار به خود لرزیدم. هیچ کس با آن مشخصات پشت‌سرم نبود. توان حرف‌زدن نداشتم، تنها توانستم فرهاد را محکم‌تر در آغوشم بفشارم...



ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.