مینیس
تک‌سرنشین باکره آهنی

ما کجا و این سیم‌های آخر کجا...

برادرم از سرکار نرسیده سوئیچ را برمیدارد که برود. خیلی گرفته است. می‌گویم کجا؟ می‌گوید ختم همسر یکی از همکاران و می‌رود. درون ذهنم یک جستجویی می‌کنم از همکاران متاهلش. تقریبا همه جوان هستند. اولین احتمالم این است که توی سفرهای نوروزی تصادف کرده‌اند. اعصابم خرد می‌شود که چرا باید کسی به خاطر تصادف ماشین از دنیا برود.
برادرم برمی‌گردد. می‌پرسم کدام همکارت بود؟ وقتی می‌گوید آقای میم بوده، چشمانم گرد می‌شود. آدم مظلومی‌ست. یاد دو پسر شش و سه ساله‌اش می‌افتم که تابستان پیش با هم رفتیم استخر. من به پسر بزرگ‌ترش شنا یاد می‌دادم. می‌پرسم چه شده؟ می‌گوید خودکشی کرده. خودش را حلق آویز کرده. مو به تنم سیخ می‌شود. می‌گویم مگر دو بچه نداشت؟ می‌گوید حتی خود آقای میم هم نمی‌داند چه شده. مادرم می‌گوید بیچاره آن دو بچه. مگر می‌شود با دو بچه چنین کاری کرد؟ حتما ناموسی بوده.
صورتم در هم می‌رود. می‌گویم حتی اگر همین‌طور هم بوده باشد، وقتی آن بنده خدا چنین کاری کرده، یعنی آنقدر اخلاق‌گرا بوده که نمی‌توانسته با این موضوع کنار بیاید. هر مشکلی که بوده وقتی فردی تصمیم می‌گیرد خودش را از یک مسئله حذف کند یعنی که حاضر شده گران‌ترین هزینه را بدهد. پس ما دیگر حق نداریم پشت سرش چنین حرفی بزنیم.
دارم به بیچارگیش فکر می‌کنم. دنیا چطور کیشش کرده که خودخواسته با وجود دو بچه خود را مات کرده. خدایش بیامرزد. با اینکه نمی‌شناسمش اما لطفا برایش دعا کنید.

گناه اگر چه نبود اختیار ما حافظ

تو در طریق ادب باش گو گناه من است


برچسب: حافظ، خودکشی، سیم آخر،

تنها امکان ارسال نظر خصوصی وجود دارد
تجدید کد امنیتی
نظر شما به هیچ وجه امکان عمومی شدن در قسمت نظرات را ندارد، و تنها راه پاسخگویی به آن نیز از طریق پست الکترونیک می‌باشد. بنابراین در صورتیکه مایل به دریافت پاسخ هستید، پست الکترونیک خود را وارد کنید.