مینیس
تک‌سرنشین باکره آهنی

:: پیش از ظهر

خوابیده‌ام. حال بلند شدن از جایم را ندارم. درون گوشم احساس مورمور می‌کنم. گوشم را می‌خارانم. زاویه بالش را کمی تغییر می‌دهم و با سر ضربه کوچکی به بالش می‌زنم و آن را در بغل می‌گیرم و چشمانم را می‌بندم. دوباره احساس قلقلک می‌کنم.

  • مینا نکن. بذار این یه روز تعطیل رو بخوابیم.

صدای خنده‌اش بلند می‌شود. دوباره گوشم مورمور می‌شود.

  • پا می‌شما.

باز صدای خنده موذیانه‌اش را می‌شنوم و چندلحظه بعد مورمور شدن گوش...

  • انگار تنت می‌خاره. خودت خواستیا.

برمی‌گردم و می‌بینم که مویی لوله شده در دستش است.

  • آلت قلّاکه هم که هنوز توی دستته.

همین‌طور که دارد می‌خندد دمر می‌خوابانمش روی تخت. می‌نشینم پشتش. پاهایش را می‌گیرم و شروع می‌کنم به قلقلک دادن کف پایش. در لابلای قهقهه‌هایش التماسم می‌کند که دیگر قلقلکش ندهم.

  • تورو... خدا... بسه... غلط کردم...
  • دیگه دیر شده. بهت هشدار داده بودم.

دیگر دارد خنده‌هایش بی‌حال می‌شود. زور خندیدن ندارد.

  • حالا می‌ذاری بخوابم یا نه؟
  • آره... آره...
  • دیگه اذیت نمی‌کنی؟
  • نه... من دیگه غلط بکنم....

از پشتش بلند می‌شوم. برمی‌گردد. از شدت خنده اشکش سرازیر شده. نیش‌خندزنان می‌گویم:

  • اشک شوقه؟
  • یه اشک شوقی نشونت بدم

فرار می‌کند. جلوی در اتاق بر‌می‌گردد، زبانی درمی‌آورد و می‌رود.

دراز می‌کشم و پتو را فقط می‌کشم روی صورتم تا نور اذیتم نکند. چشمانم کم‌کم دارد گرم می‌شود که یک چیز سرد و خیسی را روی شکمم احساس می‌کنم. از جایم می‌پرم. می‌بینم مینا یک تکه بزرگ ژله را گذاشته روی شکمم. جلوی در ایستاده و غش‌غش می‌خندد. ژله را می‌خورم و می‌افتم دنبالش.

  • خونت حلال شد.

خنده‌کنان فرار می‌کند. می‌رود توی حمام و در را از داخل قفل می‌کند.

  • بالاخره که باید بیای بیرون.
  • من که عجله‌ای ندارم... وایمیستم حرصت بخوابه.

هنوز خنده‌اش قطع نشده. من هم دیگر خنده‌ام گرفته.

  • بیا بیرون «محبوب آذری من!». کاریت ندارم.

هروقت که این تکه «یک عاشقانه آرام» را با لحن تئاتری می‌گویم، قند توی دلش آب می‌شود. صدای چرخیدن قفل در می‌آید. در را باز می‌کند و می‌آید بیرون. می‌بوسمش.

  • حداقل اول دهنتو بشور بعد ابراز علاقه کن.
  • الان که باید بوی ژله میوه‌ای بده.
  • بوی ژله آلبالویی با بوی دهنت قاطی شده. عیشششش
  • باشه ببخشید. الان می‌رم می‌شورمش. حالا نمی‌شه نزنی توی ذوقمون؟
  • شوخی کردم آقای حساس!
  • پس یادت باشه تا الان سه-یک به نفع توئه.

سریع قیافه و ژست جدی به خود می‌گیرد.

  • نه بابا. شوخی چیه. کاملا جدی گفتم. واقعا دهنت بو می‌ده.
  • این حرفتو به عنوان یه پرچم سپید می‌پذیرم.

دستی به آب می‌رسانم. بیرون که می‌آیم اول می‌روم تخت را مرتب می‌کنم و بعد می‌روم سراغ دستگاه پخش.

  • چی بذارم؟ آدام هرست نه. آئودیوماشین نه. باخ چطوره؟

از آشپزخانه جواب می‌دهد:

  • خوبه. سلام می‌رسونه.
  • حالا از این همه آهنگ کدومشو بذارم؟
  • خودت که عاشق سِلوشی. یکی از همون سِلوهاش رو بذار.
  • حالا که این‌طوریه اون ویولونشو می‌ذارم که خیلی دوسش داری. بیا اینم از... این.
  • مگه نمی‌گفتی این آهنگ برای صبح خیلی سنگینه؟
  • همین بودن تو شتاب جاذبه سنگین‌ترین قطعه‌ها رو نصف می‌کنه. بلکمم ربعش کنه.

می‌روم آشپزخانه. مینا درحال ریختن چایی‌ است. من می‌روم سراغ یخچال. پنیر و کره و مربا را درمی‌آورم و روی میز می‌گذارم.

  • سفره رو بندازیم زمین؟ روی میز نمی‌چسبه.
  • باشه. تو همین کره مربا و پنیر رو ببر. منم بقیه چیزا رو میارم.
  • حله. پس من اینا رو بردم.

میز پذیرایی را می‌گذارم کنار. سفره را روی فرش پذیرایی می‌ا‌ندازد. چهارزانو می‌نشینیم کنار سفره و مشغول خوردن می‌شویم.

  • یه سورپرایز دارم برات.
  • چیه، لابد حامله‌ای؟
  • عی بابا. همیشه گند بزن به ذوق و شوق آدم. نمیشه حتی اگه یه چیزو می‌دونی هم خودتو بزنی به اون راه؟
  • خب چیکار کنم. همیشه توی فیلما در چنین مواقعی این خبر رو می‌دن. دیگه خیلی خز شده. ولی جدی جدی حامله‌ای؟

اول از سر شوخی گفتم. اما حالا که می‌بینم موضوع جدی‌ست حالم دگرگون می‌شود. همیشه از پدر شدن می‌ترسیدم. از آوردن یک موجود دیگر به این دنیای هرکی به هرکی که هیچ آینده قابل تصوری ندارد، وحشت داشتم. چشمم به مینا می‌افتد. با نگاهش دارد وراندازم می‌کند. سریع خودم را جمع و جور می‌کنم.

  • حالا اون پدرسوخته دختره یا پسر؟
  • پسره.
  • [با لحن ملوکانه] چه شانسی آوردید انیس‌الدوله! گویا قرار است ولیعهدمان از شما باشد. حال اسمش را چه بگذاریم ضعیفه!
  • لازم نیست پیش من نگرانیت رو پنهون کنی.
  • [با همان لحن ملوکانه] نگرانی سیری چند است. می‌گویم اسمش را چه بگذاریم؟ مسعودمیرزا خوب است؟
  • ببین عزیزم. می‌دونم که این موضوع برات سخت‌ترین و پیچیده‌ترین مشکل هستیه. پس بهتره درباره‌اش حرف بزنیم.
  • خب چی بگم؟ چی دوست داری بشنوی؟
  • همون افکاری که الان داره اذیتت می‌کنه و چشمات دارند بلندبلند فریادش می‌زنند.
  • خب من نمی‌دونم می‌تونم مسئولیت تربیت یه انسان دیگه رو برعهده بگیرم یا نه. اصلا نگاه درستی به زندگی دارم که بخوام به اونم یاد بدم این‌طوری به دنیا نگاه کنه؟
  • اصلا قرار نیست تو بهش بگی چطور به دنیا نگاه کنه. اون نگاه خاص خودش رو به دنیا پیدا می‌کنه. ما فقط باید اونچه که تا به حال در زندگی تجربه کردیم رو در اختیارش بذارم. دیگه باقی داستان با خودشه.
  • خب اگه این تجربه نگاه تلخی بهش بده چی؟
  • نمیده عزیزم. یه بخشی از این داستان من و توئیم. بخش بزرگیش دست خداست. ما فقط باید تلاشمون رو بکنیم که زندگی شاد و سالمی داشته باشه. باقیش دیگه با خداست.
  • اگه ازمون بپرسه که چرا اونو به دنیا آوردیم بهش چی بگیم؟ بگیم کاملا اتفاقی...
  • ببین اگه قرار باشه کسی اجازه حضور در این جهان رو پیدا بکنه، بالاخره به این دنیا میاد. حالا گیرم که ما پدر و مادرش نباشیم. خب کسای دیگه‌ای پدر و مادرش می‌شن. ما فقط باید از اونچه در توان داریم دریغ نکنیم. باقیش رو بسپر به خدا.
  • چی بگم والا. شاید حق با تو باشه.

برای من موضوع به این سادگی‌ها نیست. فکر کنم خودش هم این را می‌داند. فقط این را گفتم که نگرانیش را کمتر کنم.

  • نگفتی. به نظرت اسمشو چی بذاریم؟
  • نمی‌دونم. راستش از دیروز دارم بهش فکر می‌کنم. آرش قشنگه. پارسا قشنگه. امیرعلی قشنگه.
  • پارسا رو منم هستم. فرهاد چطوره؟ یا شایدم پرهام؟
  • فرهاد یه کم بزرگونه‌است ولی پرهام خوبه...


تنها امکان ارسال نظر خصوصی وجود دارد
تجدید کد امنیتی
نظر شما به هیچ وجه امکان عمومی شدن در قسمت نظرات را ندارد، و تنها راه پاسخگویی به آن نیز از طریق پست الکترونیک می‌باشد. بنابراین در صورتیکه مایل به دریافت پاسخ هستید، پست الکترونیک خود را وارد کنید.