مینیس
تک‌سرنشین باکره آهنی

چرا حالمون خوش نیست؟

همه چیز از حرف امید نعمتی (خواننده گروه پالت) توی برنامه دورهمی شروع شد. وقتی که گفت آهنگای قدیمی هنوزم تازگی دارند در حالی که آهنگ پنج‌سال پیش خودش جذابیتی براش نداره. اینکه قدیمیا خیلی تکلیفشون با خودشون مشخص بوده. خیلی حالشون با خودشون خوب بوده. همین حرف من رو به فکر فرو برد که واقعاً چرا حالمون این‌قدر بده. نتیجهٔ این خودکاوی و کنار هم گذاشتن دانسته‌های پیشین و خوندن یه سری مقالات شده این موارد:

 

 تناقض انتخاب 

موضوعی تحت عنوان «تناقض انتخاب» توی روانشناسی وجود داره که میگه وقتی تعداد گزینه‌های روی میز زیاد بشه از یه طرف احتمال اینکه شما مورد مدنظرتون رو پیدا کنید بیشتر میشه اما از طرف دیگه رضایت شما از انتخابتون کمتر میشه. دلیل این نارضایتی از انتخاب رو این‌طوری توضیح میدن که هر کدوم از گزینه‌ها مزایا و معایب خاص خودشون رو دارند. وقتی که شما یکی از اون گزینه‌ها رو انتخاب می‌کنید، اگه به کوچک‌ترین مشکل مربوط به اون انتخاب بربخورید اولین چیزی که به ذهنتون میاد مزایای گزینه‌های جایگزینه. یعنی بلافاصله خودتون رو سرزنش می‌کنید که اگه درست انتخاب کرده‌بودید این مشکل پیش نمیومد؛ در حالی که هر کدوم از اون گزینه‌ها معایب خودشونم دارند. اما اگه تعداد گزینه‌ها کمتر باشه دیگه شما خودتون رو مقصر نمی‌دونید و با خودتون میگید حق انتخاب کمی داشتم و از بین اونا این بهترین انتخابی بود که می‌تونستم انجام بدم. 
حالا سوال اینه که این تناقض انتخاب چطوری حال ما رو خراب می‌کنه. بذارید از آدم معروفا شروع کنیم بعد می‌رسیم به خودمون. این روزا ورزشکارایی می‌بینیم که خواننده یا بازیگر یا سیاستمدار شدند. بازیگرایی می‌بینید که خواننده یا کارگردان یا مجری یا مترجم شدند. نویسندگانی می‌بینیم که بازیگر یا کارگردان شدند. داستان‌نویسانی می‌بینم که شاعر شدند. این ناخنک زدن از کجا میاد؟ چرا وقتی یکی تواناییش در یه رشته اثبات شده و فقط باید کیفیتش رو بهتر کنه همش دنبال سرک کشیدن توی شاخه‌های دیگه‌است؟ این بازیگوشی شاید از نظر خودش جالب به نظر بیاد ولی تهش از یه نارضایتی درونی نشأت می‌گیره. اینکه فکر می‌کنه اینی که هست براش کافی نیست و نتونسته عظمت و توانایی و شگفتی‌های خودش رو به طور کامل به نمایش بذاره. در حالی که اگه همین تمرکزش رو روی تخصصش بذاره، بدون شک به موفقیتای بزرگ‌تری می‌رسه.

ما هم دقیقاً همین مشکل رو داریم اما به شکل ترسناک‌تری. یعنی حتی قبل از اینکه توی یه حوزه خاص تخصص پیدا کنیم شروع می‌کنیم به ناخنک‌زدن. به لطف گسترش اطلاعات و اینترنت و کتابای موفقیت انقدر چیزایی که می‌تونیم بشیم زیاد شده که توانایی انتخاب رو ازمون گرفته و باعث فلجمون شده. چون در بحث تناقض انتخاب می‌گند وقتی تعداد گزینه‌ها از یه میزان خاصی بیشتر بشه فرد رو دچار فلج می‌کنه و اون فرد نمی‌تونه انتخاب کنه و مجبوره دائماً انتخاب کردن رو به تأخیر بندازه.
این مسئله حتی روابط عاشقانه ما رو هم دچار مشکل می‌کنه. به محض اینکه خطایی از طرف مقابلمون می‌بینیم به سرعت یاد مزایای گزینه‌های جایگزینی می‌افتیم که توی دانشگاه و سرکار و گروه تلگرام و وبلاگ و اینستا دیدیم. بدون اینکه لحظه‌ای با خودمون فکر کنیم که به خاطر چه ویژگی‌هایی باهاش همراه شدیم و اینکه اون گزینه‌های جایگزین هم ویژگی‌های گند خودشون رو دارند.

 

آره ولی...

ما در شرایط خاصی که تحت فشار روانی قرار می‌گیریم یه بازیای روانی رو شروع می‌کنیم. یکی از این بازیا که برای فرار از موقعیت بالا و به تأخیر انداختن انتخاب انجام می‌دیم بازی «آره ولی...» هستش. یعنی هر پیشنهادی به عنوان راه‌حل بهمون ارائه بشه بلافاصله در جوابش می‌گیم: «آره ولی...» و شروع می‌کنیم به شمردن نقاط منفی اون بسته پیشنهادی. خب مسلمه که هر انتخاب خوبیا و بدیای خودش رو داره اما با تأکید روی نقاط منفی گزینه‌ها سعی می‌کنیم از انتخاب کردن طفره بریم. خب بالاخره که چی؟! این بازی روانی توی آدمای ریزبین و باهوش‌تر بیشتر هم به چشم میاد. خیلی هم خودشون رو نکته‌‌سنج می‌دونند. اما اگه از یه نمای استریم‌لانگ‌شات به قضیه نگاه کنند می‌بینند که هر انتخاب دیگه‌ای هم نقاط منفی و مثبت خودش رو داره. هنر اینه که از بین گزینه‌های روی میز اونی که نکات منفیش اهمیت کمتری برامون داره و قابل تحمل‌تره و نقاط مثبتش برامون مهم‌تره انتخاب کنیم؛ نه که از انتخاب کردن فرار کنیم.

 

هزینه فرصت

محاسبه سود توو یه فعالیت با کم‌کردن هزینه‌ها از درآمدها به دست میاد. در اقتصاد بحثی تحت عنوان «هزینه فرصت ازدست‌رفته» وجود داره؛ به این معنا که وقتی شما چندتا گزینه برای انتخاب دارید و یکیش رو انتخاب می‌کنید، از بین گزینه‌های باقی‌مونده سود بهترین گزینه جایگزین هم جزو هزینه‌های فعلیتون در نظر گرفته میشه. فک کنم یه کم پیچیده شد. بذارید یه مثال بزنم. فرض کنید بنده ۴۸ ساعت وقت آزاد دارم. به چند صورت میتونم این ۴۸ ساعت رو صرف کنم: 
۱- یه مقاله ترجمه کنم که ۵۰ هزار تومن درآمد در پی‌ داره.
۲- یه داستان برای یه مجله بنویسم که ۵ هزارتومن درآمد درپی داره.
۳- یه سفر شمال برم و ۱۵۰ هزارتومن هم هزینه کنم.
به فرض که من گزینه سوم رو انتخاب کنم. هزینه این سفر برای من ۱۵۰ هزارتومن نیست بلکه ۲۰۰ هزارتومنه. چرا؟ چون وقتی گزینه ۳ رو انتخاب کنم دو گزینه ۱و۲ به عنوان جایگزین باقی‌ می‌مونه که از بینشون بهترین گزینه ممکن همون گزینه اوله که ۵۰ هزارتومن درآمد در پی داره و به عنوان هزینه‌های گزینه سوم در نظر گرفته میشه. پس گزینه سوم علاوه‌بر ۱۵۰ هزارتومن هزینه مستقیم سفر ۵۰ هزارتومن هم هزینه فرصت از دست رفته داره که به خاطر کنار گذاشتن گزینه اول متحملش شدم. پس جمعاً میشه ۲۰۰ هزارتومن هزینه. امیدوارم که مفهومش رو رسونده باشم. باز اگه متوجه نشدید می‌تونید به لینک‌های آخر این مطلب مراجعه کنید.
خب حالا فرض کنید بنده می‌خوام زمینه کاریم رو تعیین کنم. توی شرایط فعلی به ظاهر بی‌نهایت گزینه ممکن جلوی پامه. از پزشکی و مهندسی و تدریس گرفته تا فوتبال و نویسندگی و خوانندگی و بازیگری و... مثلاً بنده می‌خوام نویسندگی رو انتخاب بکنم. حالا به محض این انتخاب به صورت ناخودآگاه مغزم شروع می‌کنه به محاسبه هزینه فرصت گزینه‌های جایگزین: «فلان دندان‌پزشک روزانه ۳۰ میلیون‌تومن درآمد داره. فلان مهندس واسه هر امضای تأیید ۱۵۰ هزارتومن پول می‌گیره. حالا درآمد میلیونی حاصل از هر پروژه بماند. فلان بازیکن فوتبال برای یه فصل ۳ میلیارد تومن پول گرفته. فلان خواننده برای هر کنسرتش ۱۵۰ میلیون درآمد داشته. فلان بازیگر برای یک سکانس از یه فیلم ۹۰ میلیون پول گرفته. فلان بازیگر مجری فلان برنامه برای هر برنامه ۲۰ میلیون پول گرفته» و همین‌طور این گزینه‌های جایگزین توی مغزم رژه میره و باعث میشه از همون اول راه فکر کنم سود حاصل از راهی که قراره برم تقریباً منفی بینهایته... هر کدوم از گزینه‌های دیگه رو هم انتخاب کنم بازم این شرایط تغییر چندانی نمی‌کنه و این نارضایتی همچنان ادامه پیدا می‌کنه.

 

خودمحوری

هرکدوم از کتابای موفقیت رو که ورق بزنید یا سخنرانیای انگیزشی رو ببینید تقریباً میشه گفت ترجیع‌بند همشون اینه: «تو به هرچی که بخوای می‌تونی برسی» یا «تو استحقاق رسیدن به اونچه که می‌خوای رو داری». این حرف شاید برای آدمای موفق خیلی خوشایند باشه چرا که عامل موفقیت اونا رو فقط و فقط خودشون می‌دونه نه شانس یا هزاران عامل دیگه؛ ولی برای ماهایی که هنوز به موفقیت نرسیدیم یه پیام به شدت مخرب داره: «اگه به هیچ موفقیتی نرسیدی تنها مقصرش خودتی نه هیچ عامل دیگه‌ای». شاید فکر کنید که این حرف خیلی منطقی به نظر می‌رسه ولی این‌طوری نیست. زندگی‌نامه هر کدوم از آدمای ثروتمند یا معروف رو که بررسی می‌کنید می‌بیند توی یه لحظه‌هایی واقعاً شانس آوردند. مسلماً تلاششون هم یکی از عوامل موفقیتشون بوده ولی تنها عامل نبوده. 
جامعه مدرن معتقده که انسان رو از مذهبی نجات داده که عامل خمودگیشه. اگزیستانسیالیسم معتقده که انسان رو از بند قضا و قدر نجات داده و مسئولیت همه چیز رو انداخته به گردن خود انسان. ولی به نظرتون ما توانایی تحمل چنین بار سنگینی رو داریم؟ اینکه فکر کنیم هر بلایی سرمون اومده مقصرش خودمون بودیم به معنای واقعی کلمه بی‌رحمانه‌ است. مثلاً اون بچه‌ای که پدرش رو توی کودکی از دست داده و مجبور شده از ۱۲ سالگیش مسئولیت خانواده‌اش رو برعهده بگیره خودش مقصر بوده؟! 
این درحالیه که یه فرد مذهبی بخشی از اتفاقات زندگیش رو به مشیت الهی نسبت میده و از اونجایی که خداوند رو همیشه خیرخواه خودش می‌دونه پس باور داره که اگه درحال حاضر این اتفاق خوشایندش نیست ولی قطعاً به صلاحشه. به زبون خودمونی‌تر قسمتی از تقصیرها رو هم به گردن خدا می‌اندازه.
تا قبل از اینستا فکر می‌کردیم آدمای معروف زندگی خاصی دارند. همش در حال فکر کردن به کار بعدی و تمرین هستند. اما با اومدن اینستا کسایی رو می‌بینیم که عین خودمون هستند. همین‌قدر معمولی، همین‌قدر حسود، همین‌قدر خاله‌زنک، همین‌‌قدر شعارزده و حتی توی بعضی از مسائل خودمون رو به وضوح سرتر از اون‌ها می‌بینیم. یواش یواش خیلیامون دچار این توهم می‌شیم که خب اگه من یه هنرمند نشدم تقصیر خودم بوده. ولی واقعیت اینه که شانس یه فاکتور اصلی توی زندگی ماهاست البته هیچ حسابی هم نمی‌تونیم روش باز کنیم ولی حداقلش اینه که خیلی هم فکر نکنیم دیگران با کارای عجیب و غریب به جایی رسیدند و ما عرضه‌اش رو نداشتیم. 

 

اصل عدم قطعیت

این قانون فیزیکی میگه که اگه ما بخوایم سرعت فوتون (ذره نور) رو به دقت اندازه بگیریم باید از دقت مکانش صرف‌نظر بکنیم و برعکس. یا اگه می‌خوایم انرژی فوتون رو به دقت اندازه بگیریم باید از زمانش صرف‌نظر بکنیم. خلاصه هر چقدر دقتمون توی یه فاکتور بیشتر بشه به اجبار توی فاکتور دیگه به همون تناسب دقت پایین میاد.
حالا این وضعیت رو ما توی زندگی هم داریم. ما نمی‌تونیم توی همه زمینه‌های زندگی موفق باشیم. هم توی زندگی خصوصیمون رابطه فوق‌العاده‌ای داشته باشیم و هم توی شغلمون آدم کاملا موفقی باشیم. یا هم توی وبلاگ‌نویسی آدم موفقی باشیم و هم توی تحصیلمون. به هر مقدار که توی یکی از این زمینه‌ها متمرکز بشیم، دقتمون رو توی زمینه‌های دیگه از دست می‌دیم. مگر اینکه بخوایم توی همه‌شون در حد متوسط باشیم. خلاصه باید تکلیفمون رو با خودمون مشخص کنیم. نمیشه هم خدا رو بخوایم و هم خرما رو.

 

قانون ۱۰٫۰۰۰ ساعت

این قانون میگه که برای پیشرفت انقلابی توی یه زمینه نیاز به ۱۰هزار ساعت کار و تمرین در اون رشته دارید که تقریبا معادل ۱۰سال فعالیت توی اون زمینه ‌است. یعنی برای اینکه توی یه موضوع حرفی برای گفتن داشته باشید به ۸ تا ۱۰ سال زمان نیاز دارید. پس از همون اولش منتظر انقلاب و پیشرفت و تغییر بنیادی نباشید و کمی صبوری پیشه کنید و از سرمایه‌گذاری‌تون ناامید نشید.
حالا جالب اینجاست که می‌گن آدمای موفق معمولا بعد از گذشت یه دهه اولین طرح انقلابیشون رو ارائه میدن اما این طرح علی‌رغم انقلابی بودنش معمولاً از دقت و درستی چندانی برخوردار نیست و بعدها گندش درمیاد :)) درحالی که بعد از گذشته دهه دوم (۲۰ سال تلاش) معمولا دومین کار بزرگشون رو ارائه میدن که چندان انقلابی نیست اما از صحت و درستی و کارآمدی بیشتری برخورداره. پس بازم تأکید می‌کنه که صبورتر باشیم.

 

 جمع‌بندی

اول سعی کنیم تعداد گزینه‌هامون رو کم کنیم تا توی انتخاب دچار مشکل نشیم. واقع‌بین باشیم و محدودیت‌های خودمون رو بپذیریم. این‌طوری تعداد گزینه‌ها هم محدود میشه و انتخابش هم آسون‌تر میشه. از طرف دیگه جلوی هر انتخاب هم یه ولی و اما نیاریم. نکات مثبت و منفیش رو باید باهم بپذیریم. این حقیقت رو هم در نظر بگیریم که نمیشه همه چیزای دلخواهمون رو در کنار هم داشته باشیم. باید یکیش رو انتخاب کنیم و قید باقیش رو بزنیم. عمر ما کفاف رسیدن به همه‌شون رو نمیده. اگه یکی رو انتخاب کردیم شروع کنیم به تلاش در همون زمینه و هی به این‌ور و اون‌ور سرک نکشیم و بدونیم که به حکم قرآن و قانون کیهانی و هر کوفت و زهرمار دیگه‌ای که بهش باور داریم این تلاش بدون نتیجه نمی‌مونه. فقط نیازمند صبر و حوصله و توکل(امید) هستش. 

 

منابع



پرستو ‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌:

مطلب بسیار بسیار خوبی بود.
مرسی از این اطلاعات خیلی خوب. با بعضی از مطالب آشنایی داشتم ولی بعضیاشو نمی دونستم.
ولی فکر می کنم باید به یه چیز دیگه هم اشاره می کردی و اونم این بود که مسئله فقط شانس نیست. یعنی توی همچین مقاله ای که به مسائل علمی استناد کردی نمیشه به راحتی از شانس صحبت کرد. چون خواننده رو قانع نمیکنه.
فکر می کنم این چیزی که ما ازش به عنوان شانس یاد میکنیم همون مسائلیه که در حوزه جامعه شناختی بهش میگن وضعیت و طبقه اجتماعی، در رشته من یعنی تاریخ بهش میگن شرایط و مقتضیات زمان، عصر و دوره تاریخی.
چیزی که واقعا گریزی ازش نیست. کنار هم گذاشتن این دو مقوله در جامعه شناسی و تاریخ می تونه خیلی بهتر حرف تو رو تایید کنه که خیلی از آدم های موفق لزوما همه چیز مربوط به خودشون نبوده.
مثلا نسل دهه شصت که اینقدر داریم از همه چیز می نالیم و حق هم داریم تا حدی. فقط برای این نیست که خودمون تنبلیم یا عادت کردیم به مفت خوری (به اصطلاح بعضی از مردم و حتی دولتمردان) مشکل ما خیلی ریشه دارتره. و بر میگرده به همون شرایط تاریخی. اولش که توی جنگ و مصیبت به دنیا اومدیم. (و خود این مسئله از نظر روانشناسی بسیار پراهمیته. نسلی که زاده جنگه تا آخر عمر احساس عدم امنیت رهاش نمیکنه، این رو از یه رویکرد روانکاونه دیگه مثل TA بخوای نگاه کنی که بسیار بدتر و پیچیده تر هم میشه که حالا وارد بحثش نمیشم.) بعدش که توی خفقان و ضعف شدید مالی و اقتصادی حکومت و مدارس پرجمعیت درس خوندیم، با هزار مکافات و تغییرات آموزشی نظام قدیم و جدید وارد دانشگاه شدیم و یهو برخوردیم به تغییرات عجیب دوره احمدی نژاد توی دانشگاه و وضعیت اسفناک جامعه از نظر اقتصادی و شغلی. حالا اکثر ما دهه شصتیا شدیم یه عده روشنفکر و تحصیلکرده ی بیکار.که نه امکان ادامه تحصیل داریم چون عموما تا ته مدارج تحصیلی رو رفتیم. نه می تونیم سرکار بریم و نه می تونیم ازدواج کنیم. مگه زندگی چیزی جز این سه تا جهش و مرحله مهمه؟! یکی از اونا خود منم.
این یعنی اون شزایط تاریخیه که ازش حرف زدم. شرایط خانوادگی و خاستگاه اجتماعی هم که بسیار تاثیرگزاره. چه بسا بسیاری از دوستان و همکلاسیای من چون موقعیت خونوادگی بهتری داشتن با وجود اینکه دانشش رو نداشتن الان دارن یا تدریس می کنن و یا سرکار دولتی میرن. این در حالیه که من شاگرد اول کلاس بودم. اما حالا من بیکارم. (خودم رو به عنوان نمونه ذکر کردم در تایید حرف تو.)

خلاصه فکر می کنم که چقدر این مطلبت خوب بود. مرسی.
چقدر پرحرفی کردم:)


پاسخ: سپاس از توضیحتون. تکمیل‌کننده بود.
تنها امکان ارسال نظر خصوصی وجود دارد
تجدید کد امنیتی
نظر شما به هیچ وجه امکان عمومی شدن در قسمت نظرات را ندارد، و تنها راه پاسخگویی به آن نیز از طریق پست الکترونیک می‌باشد. بنابراین در صورتیکه مایل به دریافت پاسخ هستید، پست الکترونیک خود را وارد کنید.