مینیس
تک‌سرنشین باکره آهنی

«از پای فتاده سرنگون باید رفت»

این دیگر دوست داشتن نیست. باید با خودت روراست باشی. این حس تو بیشتر از جنس سرتق‌بازی‌های دوران بچگی‌ست که می‌گویی الا و بلا آن کامیون اسباب‌بازی را می‌خواهی؛ و وقتی آن را نمی‌خرند، خودت را شرحه‌شرحه می‌کنی، قهر می‌کنی، غذا نمی‌خوری، یک گوشه کز می‌کنی. کم‌کم بی‌خیالش می‌شوی؛ اما این بی‌خیال شدن از علاقه‌ات نیست، در واقع بی‌خیال رسیدن به آن می‌شوی. اما یک گوشه از وجودت چشمانش برای آن دو دو می‌زند. این وسط بزرگ‌ترها پیش خودشان فکر می‌کنند که «دیدی گفتم یادش می‌رود». نه یادمان نرفته، فقط امیدمان را برای برآورده شدن آرزویمان از دست داده‌ایم و تنها چیزی که زورمان به آن می‌رسد، خودمانیم: با خودمان لج می‌کنیم، به خودمان دروغ می‌گوییم، از خودمان قهر می‌کنیم، سر خودمان داد می‌زنیم و...

دلم برای مادربزرگم تنگ شده. مادربزرگی که تا انگشتان پایت را دم دستش ببیند شروع به شکستن قولنج انگشتانت می‌کند. شاید تنها مخدر این حال خراب دستان گرم و پرمهر و چروک مادربزرگ باشد و صدای شکستن انگشتان این پایی که دیگر یاریِ رفتن ندارد...

 

این چه دردی‌ست خدایا که نه درمان دارد
نه سر رفتن از این سینهٔ ویران دارد؟!
این چه روزی‌ست خدایا که ز شب تیره‌تر است
یا دل من هوس کلبهٔ احزان دارد؟!
چه دل بی‌کس و بی‌همسفری دارم من
که ز غم هم هوس بوسهٔ پنهان دارد
ز غریبی نگهم خیره به هر بام و در است
تا که قصد گذر از کوچهٔ احسان دارد

محمد بیدخونی 



saba kasiri:

من بچه تر که بودم فکر میکردم خیلی راحت میشه فراموش کرد
چرا خدا قابلیت بیخیال شدن به ما نداده؟


پاسخ: شاید احساس کرده حیفه که کسایی مثل مولانا و حافظ و سعدی نباشند...