مینیس
تک‌سرنشین باکره آهنی

ناله شبگیر

دقیقا در این نقطه (x,y,z,t) از فضا-زمان چه غلطی دارم می‌کنم؟ خواندن گرایشی که هیچ علاقه‌ای به آن نداشتم، قبولی در رشته‌ای که از شنیدن اسمش کهیر می‌زنم، در دانشگاهی که در حد دبیرستان بود، در خانواده‌ای که از خیلی خصلت‌های موروثی‌شان بیزاری، علاقه به علومی که هیچ ارتباطی با هم ندارند و البته درآمدزایی از آنها نزدیک به صفر است. بدون هیچ جایگاه اجتماعی. کسی که از دید اطرافیان یک بازنده و بی‌عرضه به تمام معناست که دائما در حال خوابیدن یا خواندن است؛ اما چیزهایی می‌خواند که به غیر از خودش به درد هیچ احدی نمی‌خورد. کسی که گاهی کل یک هفته را درگیر یک شعر می‌شود، سه-چهار روز قفلی می‌زند روی یک بند از یک کتاب؛ نه از روی تفکر و تعمق‌ها؛ از روی شل مغزی و وسواس الکی. درگیری بی‌ارزش با مسائلی که هیچ ربطی بهش ندارند. خواندن یک توئیت کوتاه و به ظاهر مسخره و تاکید بر خواندن حتی نظرهای زیر آن توئیت. خواندن یک یادداشت از یک وبلاگ، نوشتن یک دیدگاه، فکر کردن چندباره به آن نظر و در آخر پشیمان شدن از ارسال. حتی درگیری بر سر اینکه این نظر باید خصوصی ارسال شود یا عمومی. زندگی کردن در قصه‌های دیگران: این چیزی‌ست که ما آدم‌های بی‌قصه از بودن می‌فهمیم. خودمان شادی و غم نداریم؛ ولی از شادی دیگران شاد می‌شویم و از غم دیگران ناراحت. یک نوشتار مثبت و سرشار از امید می‌گذارم و دقیقا یک ساعت بعدش به خود می‌آیم و می‌بینم «پاهایم در قیر شب است»... یعنی شما ببین چقدر احمقم که می‌نشینم برای یکی که سرجمع ۴-۵ خط مطلب نوشته، یک خاطره طولانی را که از نوشته‌اش به یادم آمده تعریف می‌کنم و او هم یک «چه جالب» تحویلمان می‌دهد. یا می‌نشینم نوشته آن‌دیگری را ویراستاری می‌کنم؛ واقعا چرا؟ خودم هم نمی‌دانم. چه برسد به آن بنده خدا. لابد پیش خودش می‌گوید این یارو بیش از یک تخته‌اش کم است. یا در چند بند با آن یکی همدردی می‌کنم و مشکلاتی که خودم هم با همان شکل دارم برایش با جزئیات تعریف می‌کنم و... همین. او حتی جوابم را هم نمی‌دهد اما دفعه دیگر هم وقتی چیزی می‌نویسد بی‌اختیار دوباره برایش نظر می‌گذاری. یا یک روز تمام می‌نشینی برای آن یکی قالب درست می‌کنی؛ آن هم فقط به خاطر اینکه یک کلمه آمده به تو گفته این قالبت را بیشتر دوست دارم. بعد که قالب را به او داده‌ای خیلی شیک قهوه‌ایت کرده که «دمت گرم ولی خیلی‌ها برایم ساخته‌اند. با همین قالب خودم راحتم.». یا حتی دختر عمویت که نصف تو سن دارد و برای چند مسئله ریاضی از تو کمک می‌خواهد و تو شروع می‌کنی به توضیح موشکافانه مسئله که «اگر این‌طوری گفته بود باید این‌طوری می‌کردی و آن‌طوری گفته بود باید....» و حتی برایش توی پینت شکل مسئله را بکشی و توضیحات مربوطه را کنار شکل با رنگ‌های مختلف شرح بدهی و بعد او هم برگرد و به تو بگوید «جوابشو بگو. اینا رو خودم می‌دونم.» بعدش حالت از خودت به هم می‌خورد. از خودت شاکی می‌شوی که «ای خاک بر سرت که این‌قدر هر کسی را لایق صرف وقت می‌دانی...» اما باز هم روز از سر، روزی از سر... حوصله پاسخ‌دادن به دیدگاه دیگران را کم‌کم از دست می‌دهی و دیگر رمقی برای ایجاد ارتباط با دیگران نداری. با خودت می‌گویی «بگذار همه‌شان بروند به درک». تو حتی خودت هم تصویر روشنی از خودت نداری چه برسد به بقیه...

می‌گویند دریای مرده آنقدر چگالی آبش بالاست که حتی اگر سعی کنی خودت را درونش غرق کنی هم نمی‌توانی و آبش تو را پس می‌زند. یک همچین حسی را من نسبت به زندگی دارم. احساس می‌کنم پسم زده‌اند و حتی اجازه غرق شدنم را هم نمی‌دهند. در این لحظات مغزم به شدت گسسته می‌شود. همین‌طور شعر و ترانه و موسیقی و فحش و سخن و دیالوگ فیلم و تصویر به ذهنم هجوم می‌آورند که نمی‌دانم با آنها چه کار کنم. یک سری ابیات را آن‌قدر با خودم تکرار می‌کنم که گاهی مادرم می‌گوید‌ «بس است دیگر. چقدر این را تکرار می‌کنی؟» مواقعی بوده که آن‌قدر بیتی را تکرار کرده‌ام که حتی برای خودم هم از معنی می‌افتد چه برسد برای بقیه. لعنت به حس‌هایی که با این همه نوشتن هنوز نمی‌توانی بیانشان کنی...

نه لب گشایدم از گل، نه دل کشد به نبید
چه بی‌نشاط بهاری که بی‌رخ تو رسید 
گذشت عمر و به دل عشوه می‌خریم هنوز:
که هست در پی شام سیاه صبح سپید!!! 

ابتهاج


تنها امکان ارسال نظر خصوصی وجود دارد
تجدید کد امنیتی
نظر شما به هیچ وجه امکان عمومی شدن در قسمت نظرات را ندارد، و تنها راه پاسخگویی به آن نیز از طریق پست الکترونیک می‌باشد. بنابراین در صورتیکه مایل به دریافت پاسخ هستید، پست الکترونیک خود را وارد کنید.