مینیس
تک‌سرنشین باکره آهنی

:: پایی که نمی‌رود و دلی که جا نمی‌ماند

  • تو برو ببین مشکلش چیه. با من که حرف نمی‌زنه.
  • برم چی بگم خب؟
  • نمی‌دونم. شاید یه حرفای مردونه‌ای باشه که فقط بتونه به تو بگه. برو بشین کنارش. ببین می‌تونی از زیر زبونش بکشی که چرا این‌قدر حالش گرفته است؟
  • [با نیشخند] نکنه عاشق شده؟
  • نمی‌دونم. منم از این می‌ترسم. هنوز خیلی بچه‌است.
  • باشه بابا الان می‌رم. هرچی وایسم ابعاد بحران‌سازیت گسترده‌تر میشه.
  • خب برو دیگه.
  • رفتم بابا... رفتم... اگه گذاشتی یه مجله رو درست و حسابی بخونیم؟

در راهِ رفتن به اتاق فرهاد سعی می‌کنم استراتژی‌های مختلفی بچینم؛ ولی همه‌شان بچگانه به نظر می‌رسند. چند دقیقه پشت در اتاقش می‌ایستم اما هیچ نقشه‌‌ی مردانه و لوث‌نشده‌ای به ذهنم نمی‌رسد. در می‌زنم و وارد می‌شوم.

  • سلام.
  • سلام. اومدی پروژه ناموفق مامان رو تکمیل کنی؟
  • آره. بهم گفته بیام زیر زبونتو بکشم ببینم چه مرگته.
  • مرسی که حداقل شما یه نفر توی این خانواده‌ی بازیگرانِ تخته‌حوضی خودتی.
  • بی‌خیال. حالا واقعا چه مرگته؟
  • هیچی.
  • دیدی خودتم یکی از همون بازیگرایی. فقط از نوع آماتورش.
  • خب یه چیزی هست ولی گفتن و نگفتنش هیچ فرقی با هم نداره. تکرار مکرراته.
  • پس اگه فرقی نداره بگو.
  • نمی‌دونم کی‌ام؟ چی‌ام؟ کجام؟ چیکار باید بکنم؟
  • همچین فکرایی همین‌طوری که به ذهن آدم نمی‌رسه. این حجم از تلخی که درونت داره موج می‌زنه فقط حاصل یه دغدغه درونی، به تنهایی، نیست...
  • خودمم واقعا نمی‌دونم چه مرگمه. درباره موفقیت‌های هرکسی می‌خونم یا می‌شنوم حالم بد می‌شه. مثلا نشستم دارم مسابقات المپیک رو نگاه می‌کنم و می‌بینم یکی با تمام تلاشش قهرمان می‌شه گریه‌ام می‌گیره. ولی اشک خوشحالی نیست. می‌فهمی منظورمو؟
  • اشک حسرته؟
  • آره.
  • حسرت چی؟ حسرت به موفقیت رسیدن؟
  • یا به موفقیت نرسیدن. حالا مسخره‌ترین جای داستان اینجاست که هیچ چیزی وجود نداره که افسوس بخورم چرا توش موفق نشدم. فقط توی کف خود موفق شدنم؛ همین.
  • خب توی سن تو یه چیز طبیعیه. هنوز دنیا به تو فرصت عرض اندام نداده. اووو... همین دنیا یه بازی‌هایی باهات می‌کنه مات می‌مونی. به یه چیزایی فک می‌کنی، کلا یه چیز دیگه میشی. شاید الان حرفامو درک نکنی ولی هم سن من که شدی، یاد همین حرفم می‌افتی.
  • سوال منم همینه. گیریم حرف شما درسته. خب این بازی حیرت‌انگیز پس دیگه قرار کی شروع بشه؟ داره هیجده سالم تموم می‌شه. اکثر رفیقام توی این سن دیگه می‌دونن چی می‌خوان و قرار چیکار بکنن. اما من چی؟
  • اتفاقا این نشون می‌ده که تو هنوز توی بازی هستی. اونایی که تکلیفشون مشخصه از بازی کنار کشیدن؛ اما تو اهل کنار کشیدن نیستی. تا یه گل نزنی، نمی‌خوای از بازی بری بیرون. ببین از نگاه من دو جور آدم توی زمین بازی هستند: اونایی که به انجام وظیفه اکتفا می‌کنند و اونایی که می‌خوان توی بازی بدرخشن. من که می‌گم تو از نوع دومی.
  • قربون دست و پای بلوری بچه‌ام و از این صحبتا دیگه؟!
  • تا حالا دیدی من به خاطر دل‌خوش‌کنک دیگران یه حرفی رو بزنم؟
  • آره. به خاطر مامان زدی.
  • اون یه استثناست. چرا می‌خندی؟ خب راست می‌گم. به غیر از اون چی؟
  • به قول خودت یه مثال نقض برای رد یه فرضیه کافیه.
  • باشه. تسلیم. شنیدی موقع دستگیری متهم بهش می‌گن هرچی بگی بعداً در دادگاه ممکنه علیه‌ات استفاده بشه؟ فک کنم اینو بشه به کل زندگی هم تعمیم داد. ولی خارج از این حرفا، اون صحبتم اصلا برای امید دادن به تو نبود. واقعیتیه که من درون تو می‌بینم.
  • چی می‌بینی؟
  • گذشته‌ خودمو.
  • با کمال احترام این حرف بیشتر از اینکه بهم امید بده، نابودم می‌کنه.
  • نترس. من و تو یه فرق بزرگم داریم: من همچین پدری نداشتم. [هر دو لبخند می‌زنیم.]

از کنارش بلند می‌شوم و می‌روم سمت پنجره. کنار میزتحریر چشمم به نوشته رو میز می‌افتد. جمله‌های ابتدایی کاغذ نظرم را جلب می‌کند «دستمال کاغذی را از روی میز برمی‌دارم، قدم‌زنان به سمت آشپزخانه، خون پاشیده شده روی صورتم را پاک می‌کنم...»

  • اجازه هست اینو بخونم؟
  • اگه حوصله خوندن چرت و پرت رو داری، بردار بخون.
  • چیه؟
  • یه مشت دری وری.

برگه را برمی‌دارم و شروع به خواندن می‌کنم:

دستمال کاغذی را از روی میز برمی‌دارم، قدم‌زنان به سمت آشپزخانه، خون پاشیده شده روی صورتم را پاک می‌کنم. چاقوی آشپزخانه خونی را زیر شیر آب می‌گیرم و سرجایش می‌گذارم. دستمال را درون جیبم می‌گذارم. از کنار جنازه رد می‌شوم و نگاهی به قیافه آرایش کرده و لبان قرمزش می‌اندازم. حسابی برای قرار خودش را آماده کرده بود. چشمم به تابلو عکسی خانوادگی می‌افتد از یک خانواده رویایی شامل یک پدر و مادر مهربان و یک دختر ملوس. لابد این مرد قرار است حسابی بر سر و کله‌اش بزند و در فراق  همسر نازک‌تر از برگ گل و پاک‌تر از اشک چشمش خون بگرید و در دلش به چگونه بزرگ کردن دخترش بیاندیشد.

نگاهی به ساعتم می‌اندازم، ده دقیقه به چهار است. به سمت در می‌روم و از چشمی نگاهی به بیرون می‌اندازم و سر و گوشی آب می‌دهم. کسی نیست. آهسته در را باز می‌کنم. برمی‌گردم و برای آخرین بار خانه را چک می‌کنم. چیزی جا نگذاشته‌ام. کلاه و ماسک پزشکیم را از جیبم بیرون می‌آورم و روی سر و صورتم می‌کشم. زیپ کاپشنم را تا آخر بالا می‌کشم و بیرون می‌روم. در را هم آهسته پشت سرم می‌بندم. آسانسور ریسک بالایی دارد، پس مجبورم این چهار طبقه را از پله‌ها پایین بروم. هندزفری را هم به گوشم می‌زنم و پخش‌کننده را روشن می‌کنم.

درِ پارکینگ را که باز می‌کنم مرد میانسالی جلوی در با کلیدی در دست روبرویم ظاهر می‌شود. زل ‌زده به چشمانم. سلام سردی می‌گویم و راه می‌افتم. احساس می‌کنم که از پشت دارد نگاهم می‌کند. با خونسردی خودم را به سرکوچه می‌رسانم و به محض پیچیدن در خیابان نفس راحتی می‌کشم. این‌بار هم به خیر گذشت.

  • بقیه نداره؟
  • تا همین‌جا هم به زور نوشتم.
  • خیلی خوبه. منو که درگیر کرد. شیطون از این کارا هم بلد بودی و رو نمی‌کردی؟
  • مزخرف نوشتن که گفتن نداره.
  • بابا بسه دیگه. چقدر می‌خوای از مزخرف و چرت و پرت و دری وری بودن حرف بزنی؟! خدایی خیلی خوب نوشتی. انگار منم اونجا بودم. حالا چرا دختر رو کشته؟
  • خودمم نمی‌دونم.
  • پس کی می‌دونه؟ [می‌خندم]
  • نمی‌دونم. شاید خدا هم بعد آفرینش نمی‌دونسته چی قراره به سر این مخلوقش بیاد. وگرنه امثال ما بیشتر شبیه باگای آفرینشیم تا اشرف مخلوقات.
  • نه انگار مشکلت خیلی جدی‌تر از این حرفاست.
  • شاید...
  • اون ماجرای مترو رو تاحالا چندبار برات تعریف کردم. شاید تو واقعا باگ آفرینشی. سعی کن به سیستمش ثابت کنی که لیاقت موندن رو داشتی...
  • شاید واقعا لیاقتش رو نداشتم.
  • این راحت‌ترین پاسخ ممکنه. رسیدن به چنین جوابی به زحمت چندانی نیاز نداره.
  • همیشه که لازم نیست برای رسیدن به پاسخ خودمون رو هلاک کنیم.
  • مطمئنی این پاسخ هلاکت نمی‌کنه؟ اصلا به خاطر ما چی؟ به من و مامان هم نمی‌خوای ثابت کنی که لیاقت موندن و اون همه غم و غصه و راز و نیاز رو داشتی؟
  • [با بغض] حق با  شماست.
  • خودتو جمع و جور کن مرد گنده. [می‌خندم و به سمت در می‌روم] منتظر ادامه اون داستانتم هستما...


تنها امکان ارسال نظر خصوصی وجود دارد
تجدید کد امنیتی
نظر شما به هیچ وجه امکان عمومی شدن در قسمت نظرات را ندارد، و تنها راه پاسخگویی به آن نیز از طریق پست الکترونیک می‌باشد. بنابراین در صورتیکه مایل به دریافت پاسخ هستید، پست الکترونیک خود را وارد کنید.