مینیس
تک‌سرنشین باکره آهنی

«آغازترین پایان...»

 روایت اول

[تایلور یک نفرو توی در پشتی یه کافه خفت می‌کنه]

  • دست‌هات رو ببر پشتت. کیفت رو بده من.
  • ریمون کی هسل. خیابون ساوت ایست بنینگ 320. ریموند قراره بمیری
  • نه
  • این عکس مامان و باباته؟ مامان و بابات باید به دندون پزشک مهربونت زنگ بزنن تا با خودش پروند رو بیاره. می خوای بگم چرا؟ چون هیچی از صورتت باقی نمی‌مونه
  • ولم کنید
  • کارت دانشجویی دانشکده که تاریخش گذشته. ریموند رشته‌ات چی بود؟
  • یه چیزی
  • یه چیزی؟ امتحان های میان ترمش سخت بود؟ پرسیدم چی میخوندی؟
  • بیشتر زیست‌شناسی
  • چرا؟
  • نمیدونم
  • تو میخواستی چی بشی، ریموند کی‌هسل؟ پرسیدم می‌خواستی چه کاره بشی؟
  • دامپزشک. دامپزشک
  • پس باید بیشتر درس بخونی
  • آره خیلی زیاد
  • ترجیح می‌دادی بمیری؟
  • نه خواهش می‌کنم
  • درست اینجا پشت یه فروشگاه شبانه روزی در حالی که زانو زدی بمیری؟
  • خواهش میکنم. نه
  • من مدارکت رو نگه می‌دارم. مراقبت هستم. محل زندگیت رو می‌شناسم. اگه تا شیش هفته دیگه نری دنبال دامپزشک شدن، می‌میری. حالا بدو برو خونه. بدو فارست بدو...

 

 روایت دوم
میگن یه روز نادرشاه میره زیارت امام رضا می‌بینه یکی خودشو بسته به ضریح. میره زیارتش رو می‌کنه و برمی‌گرده میره. سال بعد دوباره میاد زیارت. بازم اون یارو رو می‌بینه. نادرشاه میگه از پارسال تاحالا شفا نگرفتی؟ اطرافیان به شاه می‌گن این سه-چارساله که اینجاست. نادرشاهم برمی‌گرده بهش می‌گه: «من الان میرم توو زیارتم رو می‌کنم و برمی‌گردم. اگه هنوز شفا نگرفته باشی، می‌کشمت.» بعد رفتنش یارو با عجز و التماس می‌چسبه به ضریح میگه: «یا امام رضا من تو رو نمی‌شناسم. ولی اینو می‌شناسم. اگه بهم شفا ندید حتما منو می‌کشه». نادرشاه که برمی‌گرده می‌بینه شفا گرفته. نادرشاهم بهش می‌گه: «تا حالا واقعا ازش شفا نخواسته بودی وگرنه خیلی زودتر از اینها شفات می‌داد»

 

 روایت سوم

[درباره انجام یه گناه بزرگ به خاطر کسی که دوسش داری و می‌خوای توی اوج بمونه و ذلت رو تجربه نکنه]

  • چطور این مشکل رو حل کنم؟
  • اینکارو نمی‌کنی. خودتو بکش کنار، فرانکی. بسپرش به خدا
  • اون از خدا تقاضای کمک نکرده. از من تقاضای کمک کرده.
  • فرانکی، تو حدودا 35 سال هست که تقریبا هر روز به کلیسا میای. کسی که انقدر وقتش رو توی کلیسا می‌گذرونه کسیه که خودش رو بخاطر یه موضوعی نمی‌تونه ببخشه ... هر گناهی که در حال حاضر به گردنته در مقابل این گناه هیچ خواهد بود ... کاری به خدا و بهشت و جهنم نداشته باش. اگه اینکار رو بکنی، گم خواهی شد؛ جایی اونقدر عمیق که هیچگاه خودت رو پیدا نخواهی کرد.
  • همین الانش هم همین حس رو دارم...

 

 روایت چهارم و پنجم
می‌گن یه مردی همیشه خونه لش کرده بود و کار نمی‌کرد. زنشم از دستش کفری شده بود. توی شهر خبر می‌پیچه که دختر پادشاه یه بیماری گرفته که طبیبا از درمانش عاجز شدند. هرکی بتونه درمانش کنه یه دستخوش حسابی از شاه می‌گیره. این زنه هم یه کاره پا میشه میره پیش پادشاه و میگه شوهر من طبیبه. مامورا می‌رند مرد رو میارند. مرد قسم و آیه می‌خوره که چه طبابتی، چه آشی، چه کشکی. شاه که می‌بینه یه کم خرتو خر شده، برمی‌گرده می‌گه اگه درمانش نکنی سرتو از تنت جدا می‌کنم. مرد رو می‌فرستن اتاق دختر شاه. می‌بینه دختره کلا زرد شده. پیش خودش می‌بینه درنهایت که قراره بمیره حالا سعی خودش رو بکنه. یه پر برمی‌داره می‌گیره زیر دماغ دختره. اونم عطسه می‌کنه و یه تیکه استخون از گلوش می‌پره بیرون و حالش سرجاش میاد. پادشاه باخبر می‌شه. بهش می‌گه پس دروغ می‌گفتی که طبیب نیستی. یه گوشه از کاخ رو بهش می‌ده و میگه باید مریضای شهرم درمان کنی. خبر توی شهر می‌پیچه و هرچی بیماره لنگان لنگان و سینه‌خیز و شل خودشون رو می‌رسونند به کاخ. این بنده خدا هم با خودش می‌گه چیکار کنم، چیکار نکنم. برمی‌گرده می‌گه کدومتون از همه مریض‌تره. همه می‌گن من...من... می‌گه: «خیلی خب. روش درمان من این‌طوریه که دوتا از مریض‌ترین‌هاتون رو آتیش می‌زنم. دود این دونفر به بقیه بخوره، حالشون رو خوب می‌کنه.» همه دِ درو. شاه که از پنجره نگاه می‌کرده، می‌بینه موقع اومدن همه شل و لنگ بودند اما الان موقع رفتن دارند می‌دوند. از هنر طبابت این بشر تعجب می‌کنه.

 

 روایت ششم 

سلسلهٔ موی دوست حلقه دام بلاست
هر که در این حلقه نیست فارغ از این ماجراست
گر بزنندم به تیغ در نظرش بی‌دریغ
دیدن او یک نظر صد چو منش خونبهاست
گر برود جان ما در طلب وصل دوست
حیف نباشد که دوست دوست‌تر از جان ماست

سعدی

 

 راوی

چقدر طالب چیزی هستیم که می‌خوایم؟ یه وقتایی تا به اون نقطه ته ته ته داستان نرسیم نمی‌دونیم واقعا چی می‌خوایم و حاضریم چه چیزایی رو براش از دست بدیم...



تنها امکان ارسال نظر خصوصی وجود دارد
تجدید کد امنیتی
نظر شما به هیچ وجه امکان عمومی شدن در قسمت نظرات را ندارد، و تنها راه پاسخگویی به آن نیز از طریق پست الکترونیک می‌باشد. بنابراین در صورتیکه مایل به دریافت پاسخ هستید، پست الکترونیک خود را وارد کنید.