مینیس
تک‌سرنشین باکره آهنی

الو...

چشمان بی‌فروغ، نقشی ز یک دروغ، من ساده در کمند، من سنگ دردمند. گفتند شو صبور... گفتند دل نبند... گفتند رو، عبور... گفتند دورِ دور... من دور عقربه: یک، دو، دو و دو... ساعت به وقت... کو؟ اینجا کجاست دل بگو! هر سو که بنگری: دیوار و کاج و کوه؛ برخاک ریخت آن تک جرعه از صبوح. وامانده در سکون، هی بوق بوق بوق... "الو..." یک مشت واژه ماسیده بر گلو...


برچسب: بوق،