مینیس
تک‌سرنشین باکره آهنی

«منِ نفرت‌انگیز»

لحظاتی که از زاویه اول شخص به جهان نگاه می‌کنیم خیلی خودمان را دست بالا می‌گیریم و نقش اول فرض می‌کنیم. اما کافی‌ست کمی از ارتفاع و فاصله دور به دنیای خودمان نگاه کنیم و خودمان را هم همان نقطه خاکستری در حال حرکت فرض کنیم که بفهمیم آنقدر‌ها هم جهان به ما بدهکار نیست. اصلاً به سختی متوجه حضور ما می‌شود چه برسد به وقت گذاشتن برای تنبیه و تشویق ما. آنگاه است که دیگر کمتر متشکر از خود و شاکی از عالم و آدم می‌شویم. به قول مجری مستند کیهان «زمانی در زندگی ما فرا می‌رسد که برای اولین‌بار متوجه می‌شویم در مرکز عالم قرار نداریم؛ اینکه به چیزی بسیار بزرگ‌تر از خودمان تعلق داریم. این بخشی از فرایند بزرگ‌شدن است». پس چرا ما بزرگ نمی‌شویم؟ شاید چون کپرنیک‌هایمان را سر بریدیم یا مصله کردیم یا مشت مشت پتاسیم و ارده به خوردشان دادیم یا دهان‌هایشان را دوختیم... 

هنگام دیدن فیلم‌ها یا خواندن داستان‌ها معمولاً خودمان را جای شخصیت اول یا با ارفاق شخصیت مکمل در نظر می‌گیریم. در حالی که در دنیای واقعی ما آن سیاهی لشکری هستیم که از کنار بازیگران اصلی می‌گذرند؛ یا یکی از صداهای همهمه‌ای هستیم که قهرمان رمان در کافه می‌شنود. بخش جالب ماجرا اینجاست که شدت این حس خودمرکزپنداری رابطه مستقیمی با میزان تحصیلات و مدرک دانشگاهی ما دارد. چرا که این مدارک در واقع مجوزی است تا لقب «روشنفکری که در بین یک سری ابله جهان سومی گیرکرده» را برای خودمان به کار ببریم. 
آن مسئول نظافت سرویس بهداشتی دانشگاه که بعد از گل‌باران کردن ما موظف به تمیز کردن آن است را در نظر بگیرید؛ آن معلول مسئول دادن بلیت یا شارژ کردن کارت بلیت را در نظر بگیرید؛ آن پاکبانی که نیمه شب مسئول جارو کردن سرریز شعور و توسعه‌یافتگی ماست را در نظر بگیرید؛ آن مسئول باز کردن و تخلیه چاه دستشویی را در نظر بگیرید؛ آن پرستار خانه سالمندان را در نظر بگیرید؛ آن پزشک فوریت کنار عوارضی که باید تکه‌های بدن را از لابلای آهن مچاله شده درآورد را در نظر بگیرید؛ آن سرباز مرزبانی زاهدان و سراوان را درنظر بگیرید؛ آن کارگر معدن زغال‌سنگ را در نظر بگیرید؛ کداممان طاقت داریم جای یکی از این‌ها باشیم؟ شاید در شعار معترف به لازم و مفید بودنشان باشیم اما بدون تردید خودمان را یک سر و گردن از خیلی از این‌ها بالاتر می‌دانیم. در حالی که به روشنی جایگاه همه این‌ها از امثال ما بالاتر است. تمام افتخار ما داشتن علم است. اما به راستی چقدر عالمیم؟! اصلا گیریم که علم بالایی داریم اما آیا عامل به علممان هم هستیم؟ واقعاً از کی تصمیم گرفتیم که این‌قدر خودمان را بلندبالا فرض کنیم و دیگران را کوتوله؟ این معضل حاصل رضایت شدیداللحن از خود و به تبع آن نارضایتی صرف از هرآنچه غیرخود است. شاید بگویید که ما از خودمان هم راضی نیستیم اما این تنها یک نقاب ظاهری‌ست. اگر واقعاً از خودمان ناراضی بودیم حداقل تلاش محسوسی در جهت تغییر اوضاعمان صورت می‌دادیم که ندادیم.
حالا همین خودبرتربینی فردی را تا سرحد یک ملت یا امت تعمیم دهید؛ از زاویه اجتماعی هم خودمان را بیش از حد و حدودمان دست بالا می‌گیریم. دقت کرده‌اید که همیشه بالاترین هوش برای ماست، بیشترین تاریخ تمدن برای ماست، غنی‌ترین فرهنگ برای ماست، کامل‌ترین دین برای ماست، حق‌ترین مذهب برای ماست، چهارفصل‌ترین کشور برای ماست؟ گاهی شک نمی‌کنید که با این همه برتری چرا حال و روزمان این شده؟

 

آنها دینشان را میان خود شعبه‌ها کردند و [فرقه‌ها شدند که] هر فرقه‌ای به آنچه نزدشان است، دلخوش‌اند. پس آنها را تا چندی در ورطه گمراهی‌شان رها کن...

سوره مومنون - آیه 53 و 54



تنها امکان ارسال نظر خصوصی وجود دارد
تجدید کد امنیتی
نظر شما به هیچ وجه امکان عمومی شدن در قسمت نظرات را ندارد، و تنها راه پاسخگویی به آن نیز از طریق پست الکترونیک می‌باشد. بنابراین در صورتیکه مایل به دریافت پاسخ هستید، پست الکترونیک خود را وارد کنید.