مینیس
تک‌سرنشین باکره آهنی

:: درد فانتوم

دختری در وسط یک اتاق خالی به صندلی‌ای که پایه‌هایش به زمین پیچ شده، بسته شده است. کم‌کم دارد بیدار می‌شود و چشمان زاغش از لای پلک‌هایش برق می‌زند. کنار در میزی‌ست که روی آن یک ضبط و یک چسب پنج سانتی قرار گرفته.

  • نه... نه... نه... بازم توی این خراب‌شده... بازم تو...
  • سلام. ظهر بخیر خوشگل خانوم. بالاخره بیدار شدی؟!
  • خواب و بیداری چه فرقی داره... وقتی که هربار بیدار میشی با چهره یه روانی توی یه اتاق بی‌پنجره روبرو میشی. یواش یواش تعداد روزا از دستت در میره... 
  • نمی‌دونی تا به حال چندبار این تصویر رو دیدی و از همه بدتر اینکه نمی‌دونی چندبار دیگه قراره با همین کابوس ادامه بدی...درست گفتم؟ نطقت امروز باز شده. خب داد بزن. خودتو خالی کن. قبلاً بهت گفتم؛ اینجا همش آکوستیکه.
  • دیگه از داد زدنم خسته شدم. [دماغش را بالا می‌کشد]
  • می‌دونی اینجا رو واسه چی ساختم؟ فک نکنم تا حالا بهت گفته باشم. نه؟
  • خب گیریم که نگفتی. یعنی حالم از این لحن و صدات بهم می‌خوره.
  • به جای غر زدن گوش کن. اینجا اول اتاق موسیقیم بود. از گوش دادن آهنگ با صدای بلند لذت می‌بردم، ولی حوصله همسایه‌هایی که دم به دییقه بیان بگن صدای ضبط رو کم کنم رو نداشتم. [با تکان دادن سر سعی می‌کند موهای خرمایی‌اش را از جلوی صورتش کنار بزند] پس اینجا رو عایق صدا کردم. اما بعدش تبدیل به جایی شد که توش دادهای خفه شدم رو می‌زدم...
  • [با بغض] تو رو قرآن بذار برم. قول میدم به هیچ‌کس هیچی نگم. می‌گم اصلا قیافه‌ات رو ندیدم. اصلا برو یکی‌دیگه رو بیار که همه حرفات براش تازگی داشته باشه. خواهش می‌کنم بس کن. دیگه نمی‌تونم... [گریه می‌کند]
  • ...فریادهایی که اون جامعه لعنتی با همه نظامای اخلاقی و مذهبی و من‌درآوردیش نمی‌ذاشت بزنم، همون‌طور که نذاشت پسرم دادش رو بزنه. اینجا تنها جای جهانم بود که می‌تونستم تمام قد خودم باشم...
  • [با گریه و بی‌حال] تو رو خدا ولم کن...
  • ...بدون هیچ راه نفوذی به دنیای بیرون. نه پنجره‌ای، نه سر و صدایی. حتی گاهی لخت وسط این اتاق می‌نشستم و داد می‌زدم...
  • تو اصلا می‌شنوی من دارم چی می‌گم؟
  • می‌بینی چه حسی داره وقتی هرچی می‌گی هیچ‌کس جوابت رو نمی‌ده؟ من یه عمر این‌طوری زندگی کردم. [شروع می‌کنم به بازی با توپ پینگ پونگ درون دستم و زدن آن به دیوار روبرو]
  • خب به من چه مربوطه؟ مگه تقصیر من بوده؟ تو رو خدا بذار برم.
  • مطمئنی هیچ تقصیری به گردنت نیست؟ اگه نیاورده بودمت اینجا، تو هم مث اون هشتادمیلیون دیگه راحت از کنارم می‌گذشتی؛ همون‌طور که از کنارش گذشتی...
  • کی؟ کجا؟
  • اولین جرمت همینه که نمی‌دونی کجا از کنار کی گذشتی.
  • الان فکر می‌کنی از تو تنهاتر و دردکشیده‌تر نیست و ماها همش داریم با هم خوش و بش می‌کنیم. ولی ما هم بدبختیای خودمون رو داریم. ما هم یه حرفایی داریم که به هیچ‌کس نمی‌تونیم بزنیم.
  • خب یکی از اون حرفایی که نمی‌تونی به کسی بگی، بگو تا از شنیدن دردتون مشعوف بشیم خانوم کوزت!
  • به نظرت همین زن بودن توی این جامعه خراب‌شده سنتی چیز کمیه؟! [هق‌هق‌کنان] همیشه به خاطر جنسیتت مجبور باشی بین اینکه خودت باشی و نگاه خریدار دیگران رو تحمل کنی یا خودت رو سانسور کنی و از خودت متنفر بشی، یکی رو انتخاب کنی چیز کمیه؟! [صدایش را بالاتر می‌برد] می‌دونی همین نظامای اخلاقی و مذهبی و من‌درآوردی که تو داری ازش حرف می‌زنی برای همجنسای من چندین‌برابر آزاردهنده‌تر از همجنسای توئه؟!
  • آره همینه. داد بزن. چرا با وجود این همه درد، سرمون رو انداختیم پایین و داریم عین خر تحمل می‌کنیم؟ [سعی می‌کند با شانه‌هایش اشک روی صورتش را پاک کند. دسته‌ای از موهایش به خیسی صورتش چسبیده] چرا همه‌مون داد نمی‌زنیم تا همه‌مون بفهمیم که این یه درد مشترکه؟
  • تو واقعا از جون من چی می‌خوای لعنتی؟! به زور منو آوردی اینجا که روضه‌خونت باشم؟ اصلا گیریم که اینا درد مشترک همه‌مون باشه [آب بینی‌اش را بالا می‌کشد و من پشت او در گوشه اتاق، زیر تهویه روی زمین، می‌نشینم. آرنجم را به سر زانو‌هایم تکیه می‌دهم و انگشتانم را به درون موهایم فرو می‌برم و زل می‌زنم به نوک موهایی که از دستم در رفته‌اند و از جلوی عینک آویزانند.]
  • شما زنا همش دارید درباره ضعیف بودنتون و بی‌عدالتی و پایمال شدن حقوقتون توی این جامعه زر زر می‌کنید اما برای یه بارم که شده اومدید با خودتون بگید شاید مرد بودن توی این جامعه سنتی دردی کمتر از زن بودن نداشته باشه. همش هم دارید درباره تجاوز و سواستفاده حرف می‌زنید. اما خودتون توی شرایط که گیر می‌کنید از همین ابزارای زنونه‌تون برای پیشبرد اهدافتون استفاده می‌کنید. چندبار شده که واقعا بشینید به این فکر کنید که اگه یه پسر توی این جامعه مورد تجاوز قرار بگیره چه بلای ممکنه سرش بیاد؟
  • کسی نمیگه این خوبه اون بد...
  • خفه شو بذار حرفمو بزنم. شما چه می‌فهمید یه پسربچه از شیش-هفت سالگی بهش بگن کونی یعنی چی؟ می‌دونی چقدر می‌تونه شخصیت اون رو خرد کنه؟ اینکه هویت جنسیش رو از دست بده می‌دونی یعنی چی؟ می‌دونی اینکه از پسر بودنش خجالت بکشه یعنی چی؟ اینکه حتی به فکر تغییر جنسیت هم بیوفته اما جرأت ابرازش جلوی خانواده رو هم نداشته باشه یعنی چی؟ می‌فهمی اینکه این همه درد رو از شیش سالگی تا 19 سالگی یدک بکشه یعنی چی؟ اینکه توی همه داستانایی که می‌نویسه یه خشم نهفته‌ای داشته باشه. اینکه هزار بار به عنوان پدر باهاش حرف بزنی اما یه بارم هیچ کدوم از این‌ها رو بروز نده یعنی چی؟ [قطره اشکی از چشمم به پایین سرمی‌خورد] اینکه اینا رو تازه از توی نامه‌ای متوجه بشی که قبل خودکشیش گذاشته باشه لای کتاب موردعلاقه‌ات... [فشار بغض دیگر اجازه حرف زدن نمی‌دهد]

بلند می‌شوم و به سمت ضبط کنار در می‌روم و روشنش می‌کنم.

  • حقش نبود این بلا سرش بیاد. اونم بچه‌ای که خیال می‌کردم خدا دوباره بهم برگردونده. ولی انگار فقط می‌خواسته عذاب نبودنش رو برام تلخ‌تر بکنه.
  • واقعا درباره پسرت متاسفم. ولی ربطش رو به زندانی شدن خودم نمی‌فهمم.
  • چقدر بدبخت شدم که یکی مثل تو برای پسرم متاسفه. الان ربطش رو بهت می‌گم. [چسب پنج سانتی کنار ضبط را برمی‌دارم؛ تکیه‌ای چسب را با دندان از آن جدا می‌کنم و دهان او را با آن می‌بندم. با خشم و صدای بلند و چهره درهم کشیده و پیشانی پرچروک ادامه می‌دهم] اولین جرمت همینه که نمی‌دونی چه غلطی کردی. گاهی آدم تا یه حجمی مثل بادکنک پر میشه ولی اتفاقی نمی‌افته، اما از اون به بعد فقط یه کم فوت اضافی کافیه که بترکه. تو کسی بودی که اون فوت اضافی رو کردی و باعث ترکیدن بادکنک عزیز من شدی. [سعی می‌کند حرف بزند] به اندازه کافی حرف زدی. [توپ پینگ‌پونگ را روی میز می‌گذارم، چسب را برمی‌دارم و به سمت صندلی می‌روم] دیگه وقت تاوان پس دادنه...

(قسمت‌های پیشین را می‌توانید در اینجا بخوانید.)



تنها امکان ارسال نظر خصوصی وجود دارد
تجدید کد امنیتی
نظر شما به هیچ وجه امکان عمومی شدن در قسمت نظرات را ندارد، و تنها راه پاسخگویی به آن نیز از طریق پست الکترونیک می‌باشد. بنابراین در صورتیکه مایل به دریافت پاسخ هستید، پست الکترونیک خود را وارد کنید.