مینیس
تک‌سرنشین باکره آهنی

تا قبر آ آ آ آ

خبر کوتاه است ولی به اندازه یک بمب پولوتونیومی مخرب است «خانواده‌ات تصادف کردند، پدرت زخمی شده، مادرت مرده و زن و بچه‌ات رفته‌اند توی کما» خشکش می‌زند، خشکم می‌زند، خشکمان می‌زند. در یک لحظه زمین از چرخش می‌ایستد. یاد حرف چند وقت پیشش می‌افتم «اگر زن و بچه نداشتم تاحالا مدت‌ها بود که این شغل را ول کرده بودم» جان می‌کنی و سختی‌ها را تحمل می‌کنی به این امید که خانواده‌ات در رفاه و آسایش باشند و به تو حس مفید بودن بدهند؛ اینکه قرار است حالا حالاها باشند، جزو بدیهی‌ترین حقایق جهان هستی قلمداد می‌شود؛ اما در کسری از ثانیه به تو ثابت می‌کنند که همه، دقیقا همه چیزهایی که خودت را مالک و صاحبشان می‌دانی، در قرضی‌ترین و امانی‌ترین حالت ممکن به تو سپرده شدند و هر وقت عشقشان بکشد می‌توانند همه، دقیقا همه آنها را از تو بگیرند و هیچ کدام از عناصر هستی ککش هم نگزد...
حالا بهتر منظور رابین ویلیامز را در انجمن شاعران مرده می‌فهمم «دم را غنیمت شمار!» چیزهایی که در این لحظه حضور دارند، هیچ تضمینی وجود ندارد که در لحظه بعد هم وجود داشته باشند. یک حساب سرانگشتی می‌کنم که اگر قرار باشد همه چیزم را از دست بدهم چه کار خواهم کرد؟ چه کار می‌توانم بکنم؟ اگر برای هدفی تلاش می‌کنیم، چه تضمینی وجود دارد که به آن برسیم و در بین راه نخ سیفونمان کشیده نشود؟ شاید بهتر باشد که به جای تمرکز کردن روی هدف، بر روی خودِ تلاش تمرکز کنیم. تلاش یک اتفاق است که در لحظه ظهور می‌یابد ولی هدف یک فرایند بلندمدت است که به زمان نیاز دارد و زمان از غیرقابل‌تکیه‌ترین مولفه‌ها و متغیرهای یک موجود میراست. موجودی که الان می‌تواند دو چشم سالم داشته باشد و «جاناتان مرغ‌دریایی» بخواند و الان هر دو چشمش را از دست بدهد. یکی که حالا می‌تواند آواز بخواند و دل ببرد و حالا مشکل حنجره پیدا می‌کند و تا پایان عمر به آهنگ‌های گذشته‌اش گوش می‌سپارد. یکی که پدر و مادر و زن و بچه دارد و اکنون همه آنها را از دست می‌دهد. یکی که در این لحظه مغزش پر از ایده برای نوشتن است، آنقدری که نگران است نکند مخاطب وقت نکند همه آنها را با دقتی که مدنظرش بوده بخواند و در این لحظه هیچ ایده‌ای در مغزش نفس نمی‌کشد. یکی که الان سرشار از انرژی برای اهدافش است و الان تمامی انگیزه‌هایش را برای تلاش کردن از دست می‌دهد. کسانی که اکنون عاشق و مایل به هم هستند و همدیگر را یار می‌دانند و اکنون دل از هم می‌بُرند و بار یکدیگر می‌شوند. یکی که حالا می‌‌تواند بچه‌دار شود ولی معتقد است وقتش نرسیده و حالا باخبر می‌شود که دیگر نمی‌تواند بچه‌دار شود. زندگی همین‌قدر مقطعی و همین‌قدر نسبی و نامطمئن است و بدون اغراق در حین نوشتن یا خواندن این یادداشت همه این اتفاقات برای کسی در این کره خاکی در حال وقوع است. پس چرا فکر می‌کنیم ما همیشه صاحب چیزهایی که داریم باقی می‌مانیم و هیچ یک از این ماجراها ممکن نیست که برای ما اتفاق بیوفتد؟؟؟
البته این کشتی گاهی از آن سرش هم سوراخ می‌شود؛ یعنی هر تلخکامی و ناملایمتی که در زندگی دیگران می‌بینیم، تصور می‌کنیم که برای ما نیز بی‌تردید رخ خواهد داد و بودنمان عجین ترس‌هایی فلج‌کننده خواهد شد که تا پایان عمر هم برایمان اتفاق نخواهد افتاد. 
حیات در خط باریک بین این دو پرتگاه گام‌های لرزانش را برمی‌دارد و در حرکت است؛ یعنی در ابتدا قرضی دانستن هرآنچه داریم و در عین حال سعی در لذت بهینه بردن در لحظه از این جینگیل پینگیل‌های قرضی و البته دل نبستن به آنها. چنین دیدی خطرپذیری در انتخاب‌هایمان را نیز افزایش می‌دهد و وابستگیمان را به وضع موجود از بین می‌برد و جرات حرکت کردن و گذر از شرایط موجود و خروج از منطقه امن ذهنیمان را نیز به ما می‌دهد.

البته چنین اندیشیدن هم سخت است چه برسد به چنین عمل کردن...



ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.