164

به جای دادن یک عشق عظیم به یک آدم که ممکن است پسش بزند یا قدرش را نداند یا نخواهدش، این عشق را تکه تکه برش بزنیم و ریز ریز بین آدم‌های اطرافمان پخش کنیم. تجربه به من آموخته که آدم‌ها قدر عشق‌های ریز و کوچک را بیشتر می‌فهمند تا عشق‌های عظیم و بزرگ را...


nasila:

منبر رفتن هنوز آزاد است؟ :)

آه از دست این آدم ها...

راستش برای بیشتر از هزار سال این غم را داشته ام که آدمها قدر عشق و محبتم را نمی دانند. طبعن روبه رو شدن با تله ها به هم یاد داد که همیشه هم تقصیر آدمها نبوده و این من بوده ام که انتظار داشته ام شترمرغ اندازه ی عقاب پرواز کند و اوج بگیرد!
من آدم عشق های بزرگ بودم و هستم. اصلن نصفه دوست داشتن،ذره ذره دوست داشتن در توان من نیست. من آدم صفر و یکم. آدمها یا برایم مهم اند و اندازه ی دنیا دوستشان دارم یا نیستند و دوستشان هم ندارم. مسئله در نوع دوست داشتنم نبود. تلاش بیهوده ای برای تغییرش کرده بودم. اصلن در نوع دیگر دیگر من من نبودم که! راه حلش برای من در تغییر نوع بیانش بود. در تخمین ظرفیت آدمها برای محبت. اینکه از این کوه بزرگ محبت فقط قله اش را نشان طرف بدهم یا دامنه اش را یا کل رشته کوههای اطرافش را،همه و همه به واکنش طرف بستگی داشت. اینطوری من هم راحتتر بودم تا دلم میخواست دوست داشته بودم. اما راستش را بگویم هر از چند گاهی هم ریسک میکردم و یکهو آن موج عظیم را به نمایش می گذاشتم. برایم رفتن یا ماندن طرف زیاد مهم نبود. بیشتر بیان عشق خودم اهمیت داشت!


اینکه رفتن یا موندن کسی که بهش عشق می‌ورزی مهم نباشه، یکی از بزرگ‌ترین دروغاییه که یه انسان می‌تونه به خودش بگه. 
من دیگه خستم از دوست داشتن آدما... خستم از حرف زدن باهاشون... خستم از بودن در کنارشون... خستم از دلسوزی براشون...
nasila:

بیا بهم یه قول بدیم که اگه یه روزی به اونجا رسیدی که اون جمله ی آخرم رو درک کردی بیای بگی حق با من بود :)


باشه
تنها امکان ارسال نظر خصوصی وجود دارد
نظر شما به هیچ وجه امکان عمومی شدن در قسمت نظرات را ندارد، و تنها راه پاسخگویی به آن نیز از طریق پست الکترونیک می‌باشد. بنابراین در صورتیکه مایل به دریافت پاسخ هستید، پست الکترونیک خود را وارد کنید.