مینیس
تک‌سرنشین باکره آهنی

تانگوی تک نفره

گاهی تمامی مقدمات یه مدار حاضره و فقط یه قطعه کوچیک کم داره تا جریان برقرار بشه و سیستم به کار بیوفته. ممکنه اون قطعه یه فیوز خیلی کوچیک از یه دستگاه خیلی بزرگ باشه؛ طوری که کسی باورش نشه کل اون دم و دستگاه لنگه همچین قطعه کوچیکی بوده. حالا اوضاع روانی ما هم گاهی فقط یه فیوز کوچیک کم داره تا کل یه مدار به جریان بیوفته و حالمون رو حسابی متغیر کنه. اون فیوز کوچیک می‌تونه یه تاریخ خاص مثل امروز باشه؛ روز تولد اونی که یه سال تموم تلاش کردی تا فراموشش کنی. اونی که درست مثل خودت دو-سه روز مونده به تولدش حالش بد می‌شد و آفلاین می‌شد و تا دو-سه روز بعد تولدش آنلاین نبود. یه فروردینی مغرور و استقلال‌طلب، یکی که حالش شبیه آب و هوای خود فروردین ماهه: گاهی بارون، گاهی آفتاب، گاهی سرما، گاهی برف، گاهی مه، گاهی تگرگ. یکی که مثل خودت اونقدر درون‌گرا و نفوذناپذیره که بعد از 4 سال حتی دخترای دانشکده هم تازه فهمیدند که اهل نقاشیه و کارشم بدک نیست و دلیل رو  شدنش هم کسی نبوده جز خودت. تنها کسی که تا آخر برنامه کتابخونی جمعی پابه‌پات پیش اومد و کتاب رو تموم کرد. یکی که وقتی از بین نقاشیات طرح چهره‌اش رو دید، خودش رو به اون راه زد و با یه "این کیه دیگه؟" و یه نیشخند ازش گذشت. کسی که وقتی برای برداشت زمین‌شناسی بیرون می‌رفتیم، برعکس باقی دخترا و حتی پسرا که دست به سیاه و سفید نمی‌زدند تا مبادا پوستشون لک برداره، آستیناشو بالا می‌زد و دست به کار می‌شد و وقتی داشت هندونه‌ها رو قاچ می‌کرد، محو حرکات آروم و دقیقش توی بریدن هندونه‌ها و رقص چاقوی توی دستش شده بودی. کسی که یه روز، بعد آخرین کلاس دیدی تنهای تنها کنار خیابون داره راه می‌ره و توی خودشه و مثل خودت با وجود اینکه توی کلاس با همه بگو بخند داره، خود واقعیش خیلی عمیق‌تر و غمگین‌تر از اون چیزی که نشون میده. شاید این صحنه، اولین لحظه‌ای بود که فهمیدی چقدر این موجود و زیستش و بودنش رو دوست داری. کسی که اولین و آخرین باری که یه رول گل بار زدی و کشیدی و هدفون رو توی گوشت گذاشتی تا لحظه‌ای که اثرش از بین رفت، تنها تصویر ثابت جلوی چشمات چهره اون بود که با هم غرق در رنگا بودید. کسی که وقتی بعضی شبا دراز می‌کشی و چشماتو می‌بندی، احساس می‌کنی روی شکمت نشسته و آروم شالش رو عقب می‌زنه. خم می‌شه روی صورتت و بهت خیره میشه و موهای ریخته شده دور صورتش تو رو از تمام خشم و هیاهوی دنیای بیرون ایمن نگه می‌داره. تو پیشونیش رو می‌بوسی و اون روی پلکات رو می‌بوسه. با موهاش صورتت رو نوازش می‌ده. آهسته زیر گوش راستت رو می‌بوسه و لاله گوشت رو گاز می‌گیره و توی گوشت نجوا می‌کنه "سخت نگیر...آروم باش..." تو هم بلند می‌شی، می‌شینی و شروع می‌کنی به بوسیدن زیر گلوش و اونم سرش رو بالا می‌گیره و همین‌طور می‌بوسیش و بالا می‌ری. از سیب گلوش و چونه‌اش هم می‌گذری و میرسی به لباش... کسی که تو رو با این فیوز کوچیک تنها گذاشت: "اگه قرار بود نباشه، پس چرا انقدر هست؟"