Alive the Deadlines

دیگه همتون داستان شهرزاد قصه‌گو و هزار و یک شبش رو شنیدید. اینکه شهریار هر شب دختری رو به نکاح درمیاره و صبح می‌کشتش تا انتقام خیانت همسرش رو بگیره. تا اینکه شهرزاد قصه‌گو به تورش می‌خوره و همون شب اول فرهادی‌طور یه داستان باز رو روایت می‌کنه و شهریار برای شنیدن ادامه داستان از کشتن شهرزاد صرف‌نظر می‌کنه. از اون شب به بعد زنده موندن قصه‌گو منوط به خلق ماجراجویی‌های تازه بود. هرشب منتظر این بود که شاه از داستاناش خسته بشه و دستور مرگش رو بده. 

حالا زندگی ما هم اینطوریه. اینکه مجبوریم هر روز یه داستان جدید برای بودن خلق کنیم که نه خودمون رو خسته کنه و نه اونی که عمرمون دستشه. حواسمون باشه اون‌قدر ماجرامون بی‌مزه ‌و بدون ماجراجویی و بدون چالش نشه که شهریار رو مجاب به کشتن روحمون بکنه...


یک آشنا:

واقعا زندگی کی دست ماست :|
جز هیچکس


شاید سوال اصلی‌تر این باشه که زندگی ما دست کیه؟
یک آشنا:

به نظرم این زیاد مهم نیست ، مهم اینه ما در حق کسی ظلم نکنیم
اصل اینه


این چیزی که شما میگی کلا یه بحث دیگه‌ست
یک آشنا:

از منظر دارم به این قضیه نگاه میکنم دیگه. کامنت اولم هم در همین رابطه بود


متوجه شدم.
تنها امکان ارسال نظر خصوصی وجود دارد
نظر شما به هیچ وجه امکان عمومی شدن در قسمت نظرات را ندارد، و تنها راه پاسخگویی به آن نیز از طریق پست الکترونیک می‌باشد. بنابراین در صورتیکه مایل به دریافت پاسخ هستید، پست الکترونیک خود را وارد کنید.