مینیس
تک‌سرنشین باکره آهنی

:: نهنگ‌ها همه آبی‌اند

فانوس سوسو می‌زند. گاهی محو می‌شود و دوباره کمی آن‌طرف‌تر ظاهر می‌شود. دریای مواج و طوفانی تکان‌های زیادی به قایق می‌دهد و این تلاطم طاقت همه سرنشینان قایق را طاق کرده است. از هر سمتی آب به سر و صورت پاروزنان پاچیده می‌شود و عرقشان را می‌شوید و می‌برد. هربار تنها چیزی که می‌خواهند فقط رسیدن به آن فانوس یا نور است. حتی نمی‌دانند پشت آن فانوس چه خبر است؛ اما غیر از آن هم چیز دیگری برای حرکت کردن به سویش ندارند. در این رعد و برق و تاریکی و آسمان بغض کرده مجبورند دل خوش کنند به یک تکه نور چشمک‌زن که اصلا معلوم نیست اعلام خطر است یا نشانه امید. هیچ‌کس حرفی نمی‌زند. همه فقط پارو می‌زنند و چشمانشان را به آن نور دوخته‌اند و به چیز دیگری اجازه ورود به مغزشان را نمی‌دهند. تمام هم و غم و عرق ریختن‌ها برای یک چیز است: حرکت به سوی روشنایی. آن‌قدر صدای غرش آسمان و نوای طبل شدید است که هر حرفی را با بلندترین فریاد ممکن بیان می‌کنند. (پ=پاروزن، ن=ناخدا، ط=طبل‌نواز)

  • پ۱: پاروی من شکست. پاروهای یدکمونم تموم شده. چیکار کنم ناخدا؟
  • ن: تو برو جلو عرشه واستا و حواست باشه فانوس رو گمش نکنیم.
  • پ۱: چشم ناخدا! [دسته شکسته شده پارو را به آب می‌اندازد و افتان و خیزان خودش را به عرشه می‌رساند.]
  • پ۲: من که دیگه طاقتم طاق شده. تا کی باید به این پارو زدن الکی به سمت چیزی که اصلا نمی‌دونیم چیه ادامه بدیم؟
  • ن: یه کور سوی امید بهتر از یه ناامیدی مطلقه.
  • مسیریاب: [در حالی که بی‌تفاوت کنار کابین فرماندهی ایستاده و سیگار می‌کشد] چه ناخداها و کشتی‌هایی که با همین حرفا یه عمر سراغ فانوسی رفتند که هرگز وجود نداشته. انگار از یه جایی به بعد دیگه به خاطر فانوس تلاش نمی‌کنی؛ بلکه به خاطر ترس از بیهودگی تلاشای گذشته است که خودت و بقیه رو به آب و آتیش می‌زنی.
  • ن: حقیقت زندگی اینه که یه تلخی بی‌پایان با چند مثقال امید، بهتر از یه پایان تلخ با یه ناامیدی مطلقه.
  • مسیریاب: بعد از پایان دیگه نیستی که ناامیدی رو تجربه کنی.
  • ن: حقیقت تلخ اینه که همیشه بعد پایان موهبتی به اسم نیستی در انتظارت نیست. گاهی حتی بعد پایان هم محکومی به بودن.
  • پ۳: دفففعه بببعدی که خاخاخانوادم رو ببببینم دیگ..گه ازززشون جدا نننمی‌می‌می‌شم.
  • ن: دفعه بعدی هم اگه باشه دقیقا به خاطر همین لحظات تخماتیک دوباره سوار این نهنگ آبی فکسنی میشی. ترسناک‌ترین چیز برای یه آدم اینه که به خودش نگاه کنه و هیچ عمل و اقدام و خطر و تلاشی توی خودش نبینه. اونجاست که دلش برای زجرا و شکستای گذشته‌اش تنگ می‌شه.
  • پ۱: ناخدا! داریم منحرف می‌شیم به سمت راست.
  • ن: سمت چپ تا ۵ ضرب بی‌پارو
  • پاروزنان: یک... دو... سه...
  • پ۴: دیگه از این مسخره‌بازیا خسته شدم. [پارویش را به درون کشتی پرت می‌کند]
  • پ۳: ننننه این کاکاکارو ننننکن. [پ۴ خودش را به درون آب می‌اندازد]
  • ن: پ۱ عرشه رو ول کن بیا پاروش رو بردار پارو بزن.
  • پ۳: ناناناناخدا! ااااجازه نننمی‌می‌دید بببپرم نننجاجاجاتش بدم؟
  • پ۲: تا تو اجازتو بگیری اون هفتا کفن پوسونده [چندتا از پاروزنان خنده تلخی می‌کنند] 
  • ن: خودش شنا بلده. ولی نجات پیدا کردن برای هرکسی یه معنایی داره. شاید غرق شدن واسه اون یه نوع نجات باشه‌.
  • ط: [چوب طبلش را به سمت ناخدا پرت می‌کند که از کنار سرش می‌گذرد و طبلش را با لگد روی کف قایق هل می‌دهد. با عصبانیت تمام فریاد می‌زند:] خفه‌شو حروم‌زاده. تا کی می‌خوای با این کسشرات افرادمون رو به کشتن بدی؟ خون این چند نفری که توی این سفر و سفرای قبلی مردند به گردن توئه. [خود پاروزنان برای حفظ هماهنگی شروع به شمارش می‌کنند: یک... دو... یک... دو...]
  • ن: خب اگه ناراحت بودی چرا این‌دفعه هم اومدی؟
  • ط: به خاطر دوستام لعنتی! [بغضش می‌ترکد] دلم نیومد تنهاشون بذارم.
  • ن: [با قدم‌های نامتعادل به سمت طبال می‌رود] دوستات برای چی اومدند؟ شاید اونام به خاطر دوستاشون اومدند، نه؟ دلیل عصبانیتت رو می‌فهمم ولی دلیل اعتراضت به دروغی که خودت به خودت می‌گی رو نمی‌فهمم. [طبال را در آغوش می‌گیرد] اگه با خودمون صادق باشیم، از شروع سفر به خاطر همین چالشا به راه افتادیم و پذیرفتیم توی این قایق بشینیم. از اولم برای هیچ‌کدوممون مهم نبود که تهش قراره به چی برسیم.
طبال خودش را از بغل ناخدا بیرون می‌کشد و برای چند دقیقه در حالی که با تکان‌های قایق به چپ و راست تکان می‌خورد همان‌طور ساکت به ناخدا خیره می‌شود و اشکش قاطی قطرات باران روی صورتش می‌لغزد و پس از چند دقیقه ناگهان با دستانش شروع به نواختن طبل می‌کند. پاروزنان هم هماهنگ با او شروع به شمردن می‌کنند: یک... دو... یک... دو...

پاورقی: نظرات عمومی هم فعاله.

برچسب: نهنگ آبی،

تسنیم ‌‌:

منم فک می‌کنم برعکس چیزی که بقیه میگن درستش اینه که تلخی بی پایان از پایان تلخ بهتره. به هر حال ما معدوم‌شونده نیستیم، روزی که حس می‌کنیم به پایان رسیدیم، دقیقا روزیه که یه راه جدید جلومون باز شده و ما خواسته یا ناخواسته، دانسته یا نادانسته واردش خواهیم شد. ما با نگه داشتن افکارمون در مورد آخر خط، فقط از اختیار خارج میشیم و به انفعال می‌رسیم.

+ با عمومی شدن کامنت‌ها انگار پنجره باز شده و می‌تونیم نفس بکشیم :)


پاسخ: هم تیمی هستیم. باز شد پنجره‌ها. نفس صبحدمان می‌اید؟
پـــــر ی :

اونقدر هنگ کردم از بازشدن کامنتها که برخلاف همیشه اصلا کامنتم نمیاد دیگه


پاسخ: اشکال نره. هر موقع اومد بگو :))
بهارنارنج :):

جالب بود فقط همین:)

و قابل لمس


پاسخ: خدارو شکر
♫ شباهنگ:

زبون آدم بند میشه وقتی یهو کامنتا باز میشن
شعار من تو زندگی اینه: پارو بزن ساحل نزدیکه
حتی اگه به ساحل هم نرسم، این جمله دلگرمی میده به آدم
هر چند، مسیر هم همیشه به اندازه مقصد مهم بوده برام.

راستی یادتونه یه بار سر اینکه یکی پیامشو ویرایش و حذف کنه بحث می‌کردیم؟ خب الان اومدم بگم خیلی وقته این عادتو گذاشتم کنار و ناراحت نمیشم از یه همچین کاری


پاسخ: شما دیگه چرا. شما که خودت در زمینه بستن نظرات سابقه داری :)))
بنده حتی میگم اون مسیر هم مهم نیست. تنها چیز مهم همون دلگرمیه.
آره یادمه. چه خوب. پس دموکراتیک‌تر شدید :)))