مینیس
تک‌سرنشین باکره آهنی

بارانداز اول : سایه

جان سنفورد توی کتاب یار پنهان میگه رازایی که ما سعی می‌کنیم از دیگران پنهون کنیم مثل چوب پنبه‌ای می‌مونه که برای نگه‌داشتنش زیر آب باید یه انرژی ثابت روانی بهش وارد کنیم. چیزایی که اینجا و چند یادداشت بعدی می‌خونید یه سری حرفای تماما خصوصیه که فقط برای حل بخشی از تضادای درونیم و سبک کردن بار روی دوشم نوشته و منتشر می‌کنم. حرفایی که شاید بعضیا رو ناراحت کنه و حوصله خیلیا رو سرببره یا وقت خیلیا رو تلف کنه که از همین ابتدا از همشون معذرت می‌خوام. اما باید می‌نوشتم.

بریم سر اصل مطلب. تنفر افراطیم از آدمای مغرور و خودبزرگ‌بین غیرعادیه. از یکی از همکارام و خود رئیس گرفته تا بعضی از بلاگرا. اینکه این بنده‌های خدا واقعا این‌طوری هستند یا نه، اهمیتی نداره. مهم اینه که من این‌طوری می‌بینمشون و نفرت درونی و پنهانی ازشون پیدا می‌کنم. نفرتی که سعی می‌کنم با خوندن وبلاگ بعضیاشون و نظر گذاشتن و حرف زدن باهاشون توی خودم حلش کنم.
همه این ماجرا برمی‌گرده به ناخودآگاهم، جایی که حس غرور و خودبزرگ‌بینی خودم رو توش سرکوب کردم و می‌خوام به خودم بقبولونم که خودم این‌طوری نیستم. اما توی خاطرات گذشته که ریز می‌شم می‌بینم در کل آدم انتقادپذیری نبودم و فقط اداش رو درآوردم. بعدش در درونم اون عنصر مورد انتقاد رو توجیهش می‌کردم. وجب به وجب زندگیم همیشه فریاد می‌زدم که کسی منو درک نمی‌کنه و خودم رو تافته جدا بافته می‌دونستم. به شدت هم آدم حساسی هستم و خیلی زود از چیزی یا حرفی ناراحت می‌شم که ریشه‌اش برمی‌گرده به زمانی که از دماغ فیل سپید افتادم.
با همسالانم نمی‌تونم ارتباط برقرار کنم و خود به خود به سمت ارتباط با آدمای چندسال بزرگ‌تر از خودم کشیده می‌شم. البته این حس تظاهر به تافته جدا بافته بودن فوایدی هم داشته؛ مثلا وقتی اکثر هم‌سن و سالام توی دانشگاه و خدمت سیگار و قلیون می‌کشیدند، من این کارو نکردم. یا توی مملکتی که میانگین مطالعه خیلی پایین بود دائما همه دست من کتاب می‌دیدند. یه بخشیش واقعا مربوط میشه به علاقه من به کتاب اما اول با هدف تظاهر رفتم سراغش. یا وقتی همه گوشی هوشمند و اینستا داشتند، من هیچکدومشو نداشتم؛ چون معتقد بودم اینا منو شبیه باقی گله می‌کنه. توی وبلاگ‌نویسی هم همین بلا رو به سر خودم آوردم و توی جامعه‌ای که اکثرا روزنگاری می‌کردند من دنبال نوشتن مطالب و نکات عمیق و غیر تکراری بودم. حالا نکته دردناک ماجرا اینجاست که می‌دیدم وبلاگای پربازدید خیلی برای نوشتن خودشون رو به آب و آتیش نمی‌زدند و معمولا با یادداشت‌های روزمره وبشون رو به‌روز می‌کنند. خیلی گذشت تا فهمیدم موضوع توی این اکوسیستم چیزی که می‌نویسی نیست، بلکه نوع ارتباطیه که با دیگران برقرار می‌کنی. از قضا غرور و خودبزرگ‌بینی من همینجا خودش رو توی چش و چالم فرو می‌کنه. خیلی خودمو دست بالا می‌گیرم و معتقدم باید اونقدر خوب بنویسم که خود مخاطب بیاد و وبم رو دنبال کنه. من نباید با کوچیک کردن خودم و رفتن و نظر گذاشتن برای بقیه ، غیرمستقیم بهشون التماس کنم که منو دنبال کنند و بخونند... [ادامه دارد]



حنا :):

فکر نکنم پست‌های بدی باشن که بابتشون عذرخواهی کنید. خیلی هم جذاب و جالبن.
این خودبزرگ‌بینی که من بهش می‌گم تمایل به متفاوت‌بودن و به نظر‌رسیدن، خیلی چیز عجیب و غریبیه.یه وقتایی آدمو واقعاً اذیت می‌کنه.


پاسخ:
چون خیلی شخصیه گفتم شاید به درد بقیه نخوره و فقط بهشون انرژی منفی بده.
گاهی از اذیتم اون‌ورتر...
تسنیم ‌‌:

اون اول که اومده بودم وبتون، مطالبتون جالب بود ولی نه اونقدی که منو مجبور کنه نظر بذارم، اما بیوگرافیتون اونقد به نظرم غیرمنطقی اومد که مجبور شدم کامنت بدم. ولی اصلا و ابدا انتظار واکنشی که نشون دادین رو نداشتم. خیلی تند برخورد کردین. بعدش هم که نصفه نیمه عذرخواهی کردم و رفتم پی کار خودم. بعد از چند روز دیدم وبلاگم رو دنبال کردین! اون موقع خیلی برام عجیب بود، ولی الان که این پست رو خوندم می‌فهمم چرا! :) حرکات و سکنات عجیبی دارین، اما تنفر از آدمای مغرور فک کنم تو همه هست. چیزی که تو همه نیست شناخت از خوده. شما ظاهرا به این موضوع واقفین، اما خیلی‌ها نمی‌دونن مغرورن، مثلا من! بارها بهم گفتن مغروری ولی قبول نکردم و هنوز هم قبول ندارم. اینطور نیست که فک کنم خودمو گول می‌زنم، واقعا فک می‌کنم مغرور نیستم.
مسئله‌ی دیگه اینه که ممکنه اعتماد به نفس، اعتماد به دانسته‌ها یا بعضی چیزهای دیگه با غرور اشتباه گرفته بشه.
تمایل به تافته‌ی جدابافته بودن هم به نظرم با غرور فرق داره. توضیحش به نظرم سخته. همه‌ی آدما دوست دارن زندگی پویایی داشته باشن، دچار رکود، روزمرگی و کلیشه نشن. این جزءی از وجود ماست. اما الانه براش مصداق‌های اشتباه بیشتر از درست وجود داره. هرکی به هرچی تونسته چنگ انداخته تا از یکنواختی جامعه بزنه بیرون.
و اما در آخر در مورد وبلاگ و نظر دادن و دنبال کردن و اینا. نظری ندارم :)


پاسخ: آره. اولین برخورد رو یادمه :)))
شخصا فک می‌کنم این کلماتی که گفتی فرق چندانی باهم ندارند و همشون از وحشت از گم شدن در بین گله انبوه میاد.
عارفه ...:

این نوشتن خیلی خوبه!
خودش شفاست.
بنظرم همین که می نویسین خوبه.
شایدمن هم ترغیب شدم ونوشتم


پاسخ: شفای دلای تنهاست. 
لوسیفر زوبع:

منم تقریبا همینطوریم :)) همیشه مغرور بودم و هستم و خواهم بود و تقریبا هم راضی بودم و هستم و تو ارتباط با بقیه مشکل داشتم و کلا آدم اجتماعی نیستم زیاد.
اما از نظر نظرگذاشتن تو وبلاگ بقیه،من اکثر موقع واقعا نمیدونم باید چه نظری بدم و چی بنویسم :))


پاسخ: خوشبختم از آشناییتون. 
وقتی چیزی به ذهنت نمیاد یه دونه "چه جالب" بنویس. خیلی این‌طوری جواب گرفتن :))
divane !!:

من هم اون ویژگی ارتباط با بزرگتر از خودم و کتاب و اینها رو داشتم و توهم اینکه فکر میکردم هیچکس حرف من رو نمیفهمه و در سطح من نیست،اما دانشگاه شوخی زشتی بود که زندگی با من کرد.
من هم وقتی دبیرستان بودم فکر میکردم وبلاگم جاییه برای مطرح کردن سوالات فلسفی ذهنم و به چالش کشیدن مسائل اجتماعی پیرامونم
اما گفتم دانشگاه شوخی زشتی بود،بعد از دانشگاه هرچیزی از دنیا و اتفاقاش میبینم رو مینویسم،انگار میخوام دنیا از زاویه دید خودم رو در معرض دید بقیه بذارم...


پاسخ: سلام. خوش اومدید به کلبه درویشی ما.
چه حس خوبی داره‌ وقتی می‌بینی دیگران هم حس تورو داشتند
Masi Rika:

این تنفر افراطی از آدمای خودبزرگ‌بین‌و کاملا درک میکنم...منم انقدری که به این تنفر دامن زدم حس میکنم یه آدم سرکوبگر تو وجودم ساختم که اعتمادبنفسمو خورد و خاکشیر کرده، فقط بخاطر اینکه جایی آدم خودبزرگ‌بین و مغروری به نظر نیام که بخوام به چشم دیگران منفور بشم

یه وقتایی این سعی و تلاشت برای شبیه باقی گله (!) نبودن باعث میشه یه سری لذتا رو نتونی تجربه کنی، فکرکنم اگه کنترلش کنی حس بهتری پیدا میکنی!:)


پاسخ: اگه کنترل نشه که باید قید لذت از ارتباط با دیگران رو زد
پـــــر ی :

یعنی الان منو خودبزرگ بین و مغرور میدونی که باهام حرف میزنی یا کامنت میذاری؟!


پاسخ: برعکس نتیجه‌گیری نکن. اگه پدر تو سیبیل داره پس هرکی سیبیل داره پدرته؟
هرکی رو براش نظر میذارم مغرور نیست. تازه برای بعضی از مغرورا هم نظر می‌ذارم. 
سارا:

سلام پسر ِ همسایه دوست ِ قدیمی
حال ِ دلت خوبه ؟

تو همیشه برای من از اون بلاگرای قشنگ نویس بودی ؛ از اینکه تضادهای درونی که هرکسی ممکنه از سیستم دفاعی انکار استفاده کنه و هی نادیده ش بگیره تو اینطوری نبودی ؛ به شخصه معتقدم آدم بایدکتابی رو بخونه که مشت بکوبه تو اعتقاداتش چیزایی رو بخونه که مجبور شه روش فکر کنه ، این خودبزرگ بینی که همیشه بد نیست هرچند که خودمو تو این طیف قرار نمیدم ولی میشه متعادلش کرد که خودآزاری نباشه
والا من مغرور و خودبزرگ بین هایی که تو اینستا هستن رو میبینم بلاگرا رو پادشاه می دونم ! اینکه سلیقه و فرهنگ عمومی جامعه چقدر سقوط کرده و حجم وسیعی از بی در و پیکری که تو صفحات اینستا هست مغز آدم سوت می کشه


پاسخ: سلام چطوری رفیق شفیق قدیمی؟ خیلی خوشحال شدم وقتی پست جدیدتو دیدم.
شما لطف داری. سعی می‌کنم از مرز انکار عبور کنم
رفیعه رجعتی:

چقدر ویژگی‌هایی که گفتی به من گرایش داشت :|


پاسخ:
انگیزه بعضیا برای روانشناس شدن شناخت همین احساسات متضاده
رفیعه رجعتی:

الان تو انگیزه داری یعنی؟

لطفا این رمزت هم بردار آقا :( البته اگه دوست داری :|


پاسخ: تقریبا یه نیمچه انگیزه‌ای مونده اگه دووم بیاره.
از دست پیامای "وبلاگ منو دنبال کنید" گذاشتمش. اما چشم. برداشتم
رفیعه رجعتی:

یعنی الان روانشناسی یا دوست داری روانشناس شی؟! (آیکن تفکر)


پاسخ: یا درباره روانشناسی مطالعه می‌کنم
nasila:

خب پسر وقتش است در مورد خودشیفتگی ذاتی مان کمی با هم بحث کنیم و لذت ببریم :)

من خودشیفته ام.یعنی نه که باشم ولی فکر کنم اولین عنوان توی ذهن خیلی ها در مواجهه با من همین است. باشد. به درک. چون خودم میدانم که نیستم. منتها از اینکه توسری خور و مظلوم و مهربان و نصفه نیمه باشم لذتی نمیبرم. دلیلی نمیبینم اگر یکجایی درجه یکم اینرا پشت هزارتا جمله ی فریبنده ی فروتنانه قایم کنم. من برای درخشیدنم زحمت میکشم جان میکنم و از انعکاس درخششم در جهان لذت میبرم. دیگران ناراحت میشوند؟ بشوند. من مسئول حماقت نوع بشر نیستم که. می توانند انتخاب کنند که ناراحت نشوند. میتوانند وقتشان را به جای اینکه صرف چاه کندن برای من و امثال من کنند صرف رشد و تعالی خودشان بکنند. وقتی خودشان به خودشان را دوست ندارند چطور انتظار دارند من خودشیفته دوستشان داشته باشم ؟ :)


پاسخ: این هم پذیرش خود دست مریزاد داده. چه خوبه که این‌قدر خودتو قبول داشته باشی