مینیس
تک‌سرنشین باکره آهنی

بارانداز چهارم: ستمگر

وقتی که آدمای دارای مشکل، که توی یادداشت قبلی توضیح دادم، راهنمایی و کمک‌های منو گوش نمی‌دادند و توجهی بهش نمی‌کردند و یا در کل بودن چنین چیزی رو انکار می‌کردند، از دستشون عصبانی می‌شدم و حرص می‌خوردم که چرا هیچ حرکتی در راستای خوب شدن خودشون نمی‌کنند و یا متوجه نیستند که چنین مشکلی دارند و چرا قدردان من نیستند که بهشون توجه کردم و براشون راه‌حل ارائه دادم. و همه این مونولوگای درونی، مواردی بودند که باید یکی به خودم گوشزد می‌کرد. گو اینکه این واژه‌ها فریادیه که ناخودآگاهم برسر خودم می‌زنه؛ ولی من اون رو روی دیگران دایورت می‌کنم تا خودم رو از زیر بار داشتن چنین مشکلی رها کنم.
یا وقتی با اعضای خونواده دچار مشکل می‌شدم با تلخ‌ترین واژگان و دستور زبان ممکن باهاشون حرف می‌زدم و جوابشون رو می‌دادم. و زمانی که این رفتار رو از خودم می‌دیدم در مقابلش اگه می‌خواستن مسافرتی برند یا پای عشق و حالی در میون بود معمولا اونی که نه میاورد، من بودم. با خودم لج می‌کردم و خودم رو مستحق خوشی و لذت نمی‌دونستم و درصدد انتقام از خودم برمی‌اومدم. وقتی می‌خواستم ریشه این رفتارم رو پیدا کنم، شروع به دلیل‌تراشی و بهونه‌جویی می‌کردم. بعدش که به خودم می‌اومدم، می‌دیدم باز توی نقش قربانی‌ای فرو رفتم که دیگران بهش ظلم کردن و دلیل بدبختیام دیگرانن، نه خودم. و این‌طوری بود که دوباره حلقه کارپمن تکرار می‌شد: قربانی... ناجی... ستمگر... قربانی... ناجی... ستمگر... قربانی...



حنا :):

این پست‌ها قشنگ مثل خوندن دفترچه خاطرات شدن برام. چه ترسناک :|


پاسخ: یعنی واقعا در این حد؟
رفیعه ...:

رفتی پیش روان‌شناس؟


پاسخ: نه
جانان:

سلام و درود

چقدر آشنا بود برام این حال و روز :(
من ک از پس اش بر نیومدم و از روانپزشک کمک گرفتم تا تونستم برخی از چاله های روحم رو پُرکنم
شاید برات جالب باشه ک بگم:)) یکی از مواردی رو ک دکتر برام تجویز کرد و باید مراعات میکردم ـ کمتر خوندنِ ( کتاب و وبلاگ ) بود و برای من ک خوره خوندن بودم و هستم عذابی بود .

در لیست خوندنیهام ثبت کردم چون تا 69 رو بیشتر نتونستم بخونم
تندرست و شاد و نویسا باشی


پاسخ: سلام. خوش اومدید. چه حالی دارید که تا ۶۹ رو خوندید (قند توی دلش آب می‌شود)
منم به مراجعه به روانشناس فکر کردم. یعنی منم دیگه نخونم؟ نخوندن به نظرم مسخره است. اینکه چی نخونی منطقی‌تره به نظرم.
Hope ful:

منم تا حدودی این خلق و خو و مونولوگ ها رو داشتم. پیشنهاد میکنم برید پیش یه روانپزشک ( نه روانشناس!) متبحر که وقت میذاره و گوش میده به حرفاتون. نتیجه میگیری :)


راستی قالب وبلاگتون رو هم خیلی دوست دارم. میشه منم استفاده کنم؟


پاسخ: بهش دارم فکر می‌کنم.
ممنون از تعریفتون. نه متاسفانه؛ چون اختصاصیه.
بهارنارنج :):

من برعکس همیشه میگم شاید تنها کسیم که اون شخص میتونه باهاش حرف بزنه براهمین بازم گوش میدم هرچند که کلمه کلمه حرفاش سوهان روحی باسه و حالمو از بدم بدتر کنه..

بقیه رو نه،اما من با خانوادم اگر بد حرف بزنم جوری بدونم ناراحتشون کردم حتی اگه حق با خودم باشه و انا اذیتم کرده باشن انقدر احساس گناه و نفرت از خودم میکنم
البته درکل با خانواده خیلی خپش برخوردم نیستم.غر زیاد میزنم:)(اما خیلی مهمه بذام ناراحتشون نکنم


پاسخ: اینم یه نگاهه.
به نظرم مشکلات خونوادگی بخشیش به خاطر حرف نزدن اعضا با هم و تلنبار شدن احساسات بیان نشده و سرکوب شده.
بهارنارنج :):

من رفتم ولی مشاورهو انقدر پشیمون شدم و عصبی..انگار که یه زخم دردناک کهنه داری و انقدر انگشتشو توش فشار بده که همه وجودت درد بیاد وبعد بگه درد داری نه؟
اخرشم گفت سمیرا خودتو ببخش،یه گناه نگرده خودتو ببخش
هنوز یادم میوفته عصبی میشم


وای مرسی که کد امنیتی برداشتین


پاسخ: منم شک دارم واسه رفتن پیش مشاور. احساس میکنم این مشکلات رو آدم باید خودش حل کنه تا پایدار بشه. شایدم این یه تفکر دگمه و بهانه جویی  و در اصل از نشستن جلوی یه ادم و قضاوت شدن اینکه بیمارم و ضعیفم می‌ترسم
خواهش می‌کنم :)
نیوشا یعقوبی:

اینا شاید از این منشا میگیره که شما خودتو باور نداری به عنوان کسی که حق داره زندگی شاد داشته باشه و این میتونه دلیلش زیاد گوش دادن به غم بقیه باشه
شما مسئول خوب کردن همه نیستین


پاسخ: سلام. خوش اومدی. 
دقیقا دارم روی همین جمله آخری که نوشتی کار می‌کنم. حتی درباره خوندن روانشناسی هم یه تردید شدید پیدا کردم. چون احساس می‌کنم علاقم فقط برای ارضای این نیاز باشه
جانـان:

بازم سلام و درود

باکره ی آهنی جان اینم یادم رفت ک اضافه میکنم :)
اگر گذران عمرت کمتر از حدسم هست ـ حتمن ب پزشک مراجعه کن :))
از آشنائیت خرسندم


پاسخ: نه تخمینتون درست بود
بانو ...:

باید پست های قبلی رو بخون تا این پست رو متوجه بشم :)


پاسخ: خوش اومدید. بفرمایید بخونید...
بانو ...:

ممنونم


پاسخ: خواهش 
divane !!:

فقط اگر بدونید با چه خستگی ای دارم این کامنت ها رو مینویسم،متوجه میشید چقدر این پست ها و مطالبشون دغدغه ی من هم هست و این پست ها برام مهمن و خوشحالم یه نفر ذهنیات من رو نوشته...
شهامت نوشتنش رو نداشتم...
من هم خیلی وقت ها احساس میکنم به صورت خودآزاری دارم از ضعیف،غمگین و ناراحت نشون دادن خودم به خودم حق بدم که نا امید باشم.
دقیقا انگار یه حس گناه دائمی برای گناهی که نکردی و اینکه منفعتی از این شکنجه و مجازات نمیبرم...


پاسخ: و اینکه خودتو مستحق شادی نمی‌دونی... و رنج بردن آرومت می‌کنه. انگار سهم رنجت رو گرفتی و خیالت راحت میشه.
گاهی وقتا نگفتن بعضی چیزا دیگه خیلی سخت میشه. خسته نباشی. دیگه فک کنم تموم شد. می‌تونی بری استراحت کنی...
fa fa:

چقدر این یکی رو درک می‌کنم. جدی می‌گم. حالا مهمم نیست که درک کنم. مهم اینه، راه حلی چیزی به دست نیاوردید؟


پاسخ: توی روانشناسی می‌گن برای خروج از مثلث کارپمن باید به مثلث قدرت دهی مراجعه کرد. انگلیسیش میشه the empowerment dynamic یا به طور خلاصه ‌‌ TED. یه جستجو بکن.