مینیس
تک‌سرنشین باکره آهنی

پساساختارگرایی؟!

در تب می‌سوزم. عرق سرد بر پیشانیم نشسته و باد کولر مرا به خود می‌لرزاند. تا صبح به خود می‌لرزم. اسهال هم همه آب بدنم را کشیده. صبح با سردرد و سرگیجه خود را به نزدیک‌ترین درمانگاه می‌رسانم اما به خاطر تعطیلات بسته است. سوار بی ‌آر‌تی می‌شوم و خود را به یک درمانگاه شبانه روزی می‌رسانم. داروها را می‌گیرم و به بخش تزریقات می‌روم. روی تخت دراز می‌کشم و سِرُمم را وصل می‌کند که از او می‌پرسم این سرم چند سی‌سی است. با گفتن ۵۰۰ از اتاق خارج می‌شود. به چکیدن قطره‌ها خیره می‌شوم. باید با خودم صادق باشم. همین حالا هم کلی با آدم‌های سالم و معمولی فاصله دارم. کسی شدن؟ دارم خودم را گول می‌زنم. من همین که بتوانم به یک زندگی نسبتا معمولی برسم کلاهم را هم باید به هوا بیاندازم. منی که به همراه همه مشکلات عمومی جامعه که روی دوش همه‌مان سنگینی می‌کند کلی مشکل اختصاصی هم دارم. 

مسئول تزریقات می‌آید و یک سرنگ بی کمپلکس را درون سرم تزریق می‌‌کند و سرم را زرد رنگ می‌کند. اما رنگ قطرات تغییری نمی‌کند. تو قرار نیست آدم خاصی بشوی. تویی که حتی بعد از ۲۵ سال هم نمی‌دانی از زندگی چه می‌خواهی. خیلی از جوان‌های موفق دنیا هم‌سن و سال تو هستند. یعنی در همین سنین و حتی زودتر به شکوفایی رسیده‌اند. فانتزی‌هایت را دور بریز: نرم شدن دل دلبر، از ایران رفتن، داستان نوشتن، تغییر رشته دادن و روانشناسی خواندن، دوستی با وبلاگ نویسان همفکر، یادگیری تار، جدی‌تر ادامه دادن طراحی ووو... باید یاد بگیری که این مسیر را تنهایی طی کنی. خواسته معقول از خودت داشته باشی و مثل میلیون‌ها ایرانی دیگر شروع کنی به سگ‌دو زدن و جان کندن و به دنبال یک لقمه نان بودن. سعی کن به یک زندگی کاملا معمولی راضی باشی که همین هم برای تو دستاورد زیادیست. 

سِرُم به نیمه رسیده. این کتاب خواندن جنون آمیز برای چه هدفیست؟ هیچ. انگار فقط کتاب می‌خوانم که کاری کرده باشم و از حس پوچی و بی‌ثمری فرار می‌کنم و این بی‌عملی را با توهم دانستن سپری می‌کنم. از کتاب به سوی فیلم فرار می‌کنم. از فیلم به انیمه. از انیمه به سریال. از سریال به آهنگ. از آهنگ به نوشتن. از نوشتن به خواندن وبلاگ. از وبلاگ‌خوانی به پُرن. از پُرن به طراحی. از طراحی به عکس دیدن ووو... همین‌طور همیشه در حال انجام یک کاری هستم. انگار از خلوت کردند با خودم و رفتن به درون خودم گریزانم. طاقت این جهان کسالت‌بار و تکراری درونم را ندارم. شاید هم از تصویر صادقانه درونم خجالت می‌کشم یا می‌ترسم. اما باید بیشتر به درونم فرصت بروز بدهم و سکوت‌های فکریم را بیشتر کنم و کمی از این هیاهوی درونی بکاهم. به قول سیذارتا «نوشتن نیکوست اما اندیشیدن بهتر است. هوشمندی نیکوست اما شکیبایی بهتر است». اصلا چرا راه دور برویم؛ مگر همین مولانای جان جانان نمی‌گوید «زیرکی بگذار و حیوانی بخر»؟! 

دیگر چیزی از سِرُم نمی‌چکد. فقط پنج-شش هزار قطره لازم بود تا تصمیم بگیرم سکوت زندگیم را بیشتر کنم. از جمله نوشتن در وبلاگ را و بلاک کردن کانتکت‌های توی تلگرام را و ترک کردن کلی کار دیگر را... در راه برگشت هدفون به گوش این قطعه را روی تکرار می‌گذارم و با هر بیت نبض پشت گوشم را احساس می‌کنم و از این خودآزاری کیفور می‌شوم...

+ مدت زیادی میشه که این یادداشت رو ریز ریز دارم تکمیل می‌کنم. چون انگیزه‌ای برای نوشتنش نداشتم. پس احتمالا احساس کنید که بعضی از قرارای این نوشته زودتر از اینا عملی شده. هیچی دیگه. فقط خواستم بگم به احساستون اعتماد کنید. همین. 


برچسب: زندگی، سکوت،

بهارنارنج :):

:)
چی بگم...نمیدونم

غریب ....:

خسته نباشید
درونگرایید ؟!
نتیجه گیری متن رو دوس داشتم


پاسخ: خواهش.
مگه نتیجه هم داشت؟ 
غریب ....:

به احساستون اعتماد کنید


پاسخ: آهان. یعنی یه لحظه خدای مرگ مولف رو جلوی چشام دیدم :))
غریب ....:

اخه چرا ؟


پاسخ: اخه احساس کردم نتیجه‌ای گرفتی که روح من نویسنده هم خبر نداره 
چوگویک ...:

هنوز همه متن رو نخوندم نمیدونم مشکل شما چیه که میگی با آدم سالم و عادی فرق داری ولی خب حتی اگه یکی فلج باشه تو یک خانواده مزخرف بزرگ شده باشه و... میتونه آدمی بشه که توی تاریخ بمونه
بتهوون خیلی شرایطش خوب بود؟ خیلی سالم بود؟ :| تفنگمو بیارم؟؟؟ :|


پاسخ: :/
چوگویک ...:

در مورد ادامه باشه اصلا مهم نیست تو 25 سالگی هنوز آدم خاصی نشدی من یک دکتری رو میشناسم تازه 40 سالگی شده بود پزشک عمومی ولی الان توی 60 سالگی جزو ده تا دکتر خفن ایرانه :/ اینکه شما تا یه جایی کار خاصی نکردی معنیش این نیست تا آخر عمر عادی و بی خاصیت زندگی کنی :|||
سکوت خوبه گاهی آدم به یه چیزایی میتونه فکر کنه ولی سکوت طولانی و انزوا که منجر بشه به تلاش نکردن و ناامیدی اشتباه محضه :/
همچنان سوال اینه تفنگمو بیارم؟ :|||


پاسخ: خودم تفنگ دارم. 
چوگویک ...:

خب تو نمیتونی خودتو بکشی حق نداری بکشی ولی من میتونم
بعدم جدی میگم غمی انقد ناامید نباش :|


پاسخ: باشه. سعیمو می‌کنم. 
Hurricane Is a little kid:

گمونم می فهمم «ریز ریز نوشتن چیزی و منتشر کردنش وقتی که دیگه داغ نیست» رو.


پاسخ: خوبه که می‌فهمی
چوگویک ...:

هوووم خب من نمیتونم بی تفاوت باشم
کمکی برمیاد ازم که بتونی یکم مثبت تر فکر کنی و شاد تر باشی؟


پاسخ: نه. ممنون. 
فاطمه :):

این نوشته رو ریز ریز نوشتین و داغ نیست ولی خاطره سفر به فلان جا رو که ننوشتین اینا چیزاییه که از یه جایی به بعد شده فکر لحظه به لحظه زندگی .
شما رو نمیدونم اما من یه سال و خرده ایه که نتونستم به خودم بقبولونم که به معمولی بودن راضی باشم،نمیشه...اونم درحالیه که به قول خودتون از یه آدم سالم و معمولی فاصله دارم و به چه چیزها و جاهایی که فکر نمی کنم.


پاسخ: باید منم امتحان کنم ببینم میشه یا نه. نشدم نشد. این وقت اتفاق خاصی نمیوفته. همین مزخرفی که هست ادامه پیدا می‌کنه