مینیس
تک‌سرنشین باکره آهنی

خدایی که مُرد و نقطه‌اش سقوط کرد

حالم نه خوبه نه بد. نه می‌تونم بگم بی‌هدفم نه هدف مشخصی دارم. نه با معشوقه‌ام خداحافظی درست و درمون کردم و نه عشق جدیدی پیدا کردم و نه اینکه اشتیاقم رو برای جفت‌گیری از دست دادم. نه می‌تونم بگم حوصله نظرات و پاسخ دادن بهش رو دارم و نه اینکه دلم می‌خواد بیاید و بهم امید بدید و بهم یادآوری کنید که هنوزم برای این جهان عنصر بی‌استفاده‌ای نیستم. نه حوصله توضیح خودم رو دارم و نه توانایی سکوت کردن. نه می‌تونم بگم اینایی که نوشتم از تیپ مهرطلبانم نشات نمی‌گیره و نه تاثیر تیپ برتری‌طلب و عزلت‌طلب رو توی بستن نظرات می‌تونم انکار کنم. نه اونقدر اعتقادات قوی دارم که ایمانم رو نجات‌دهنده بدونم و نه اونقدر بی‌اعتقادم که آزادانه و فارغ از گناه و ثواب زندگیم رو پیش ببرم. همیشه دوتا حرف توی این وبلاگ خیلی برام ویرانگر و فراموش‌نشدنیه. یکی که گفت بقیه مسئول حال بد من نیستند و باید مثل مرد وایسم و تحملش کنم بدون اینکه دیگران رو درش دخالت بدم. یکی هم اونی که گفت آدم سختی هستم برای ارتباط برقرار کردن. نه میتونم بگم از گوینده‌های این حرفا ناراحت نشدم و نه میزان صداقت و صراحت دلپذیرشون رو می‌تونم انکار کنم. توی این نسبیت کوفتی دارم دست و پا می‌زنم و بر روح و روان انیشتین گور به گور شده چارقل می‌فرستم. تنها عنصر قطعی و مطلق زندگیم تنهاییه... تنهای تنهای تنها... تا بی‌کران تنها... تا ابد تنها... تا فاصله‌ای به شعاع ۱۳ میلیارد و ۸۰۰ میلیون سال نوری تنها... فک کنم دارم به نیروانا می‌رسم... دارم وارد جهان خدایان تنها و یگانه و عبوس و بی‌احساس می‌شم... جهان خدایانی که رنج و خوشی مخلوقاتشون به تخمشونه...


سارا:

فکر کردم راهو پررنگ پیدا کردی که ، تو از همه چی اطلاعات داری اگه رشته دانشگاهی بودی یه رشته بین رشته ای بودی حیفم میاد توام درگیر باشی تو این زندگی مسخره و مزخرف


پاسخ: خیلی از اطرافیانمم همین نظرو دارند ولی چیزی که این درونه مهمه که چیز بی‌ارزش و آزاردهنده‌ایه. تصویر بیرونیش هرچقدرم متحیرکننده‌ باشه اهمیتی نداره
مریــــ ـــــم:

غمی عزیز خوشحالم که برگشتی
متوجه پست برگشت شدم اما یادمه کامنت دونیست بسته بود
احساس میکنم برگشتی اما با یه خشمِ درونی برگشتی
اومدم جمله فلسفی بگم مثلا :دی !!!احساس میکنم برگشتی!!!!!!
اخه این چیه من نوشتم :))))
بذار حس الانمو بهت بگم در قالب کلمات
بابام مریضه
من قلبم مچاله شده از بیماری بابام
و دارم فکرمیکنم اونکه منو نخواست رفت اونکه پشت پا زد بهم ،تمام غصه هایی که تو قلبم دارم تمام خواستن و نرسیدن ها،تلاشای بی نتیجه هیچکدومش اونقد مهم نیست که من فکر میکنم مهمن
مهم خانوادمن
خوانواده ای که با تمام احتلاف نظرها و سلیقه ها همیشه نادیده گرفتمشون
این دنیا واقعا ارزش ثانیه ای غصه خوردن نداره دنیایی که قراره عزیزامونو توش از دست بدیم
عزیزای واقعی


پاسخ: ممنون. خواهشناکم. 
یه خشم نیست مریم! یه تسلیمه و تلاش برای پذیرشش...
توی این جامعه دیگه حرف زدن از ارزش، بی‌ارزش شده. حتی دیگه ارزش دلارم از چشممون افتاده...
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.