مینیس
تک‌سرنشین باکره آهنی

۱۹۹

امروز بغل سفت و گرم خدا رو احساس کردم. اونم وقتی که هنوز یادداشت پیش‌نویس «ازت فقط یه معجزه می‌خوام» رو منتشر نکردم. همین‌قدر به رگ گردن نزدیک...


برچسب: حال خوب، خدا،

مریــــ ـــــم:

بابا بیا یه دستم بکش رو سر ماا


پاسخ: سرتو بیار :))
چوگویک ...:

خدا رو شکر :)
مرسی بابت انتشار این پست
به شخصه به چنین متنی نیاز داشتم


پاسخ: ممنون. نوش! حالا چرا به شخصه نیاز داشتی؟
چوگویک ...:

چون به امید نیاز داشتم :) حال این روزهام خیلی بالا پایینای بدی داره امروز بدجوری توی قعر بودم


پاسخ: دستتو بده من. بکشونمت بالا.
چوگویک ...:

ممنونم :) لطف میکنی


پاسخ: تا موقعی که حالم این‌قدر خوبه مطمئن باش شما رو از این حال خوب بی‌نسیب نمی‌ذارم.
چوگویک ...:

متشکرم


پاسخ: خواهش
. یاسون .:

جدی؟ :)


پاسخ: وَلا :))
خورشید ‌‌‌:

بپرسم؟
اگر این اتفاق نیفتاده بود چی؟ دیگه از رگ گردن نزدیک تر نبود؟ اگه همه چیز رو از دست می دادی و بی تاب و سرگردان سرک می کشیدی دنبال یک معجزه، یک لحظه که حسش کنی و معجزه اتفاق نمی افتاد و دعاهات بی پاسخ می موند چی؟ دیگه توی بغل خدا نبودی؟ این حق رو به خودت می دادی که فکر کنی نیستی؟


پاسخ: آره. اتفاق خاصی نیوفتاد. من یه دید دیگ پیدا کردم. و اگه اون دید قبلی بود آره. می‌گفتم خدا از رگ گردن نزدیک‌تر نیست. برای خدا که نمیشه نقش بازی کرد. این یادداشت یه تکمله هم داره. اگه عمری باشه منتشرش می‌کنم.
فرشته ...:

الان وقت اونه که بگم خوش‌ به حالتون :)


پاسخ: الان یه جوریم که می‌خوام حال همه رو خوب کنم. :))
خورشید ‌‌‌:

یک جوری این پست و جواب کامنت ها، خنک و آروم و خوشحاله، که آدم ناخودآگاه لبخند می زنه.


پاسخ: همین الان نیشم تا بناگوش باز شد :))))
فرشته ...:

خیلی هم خوبه، نشر انرژی و شادی:)


پاسخ: :))
سارا:

خدای لحظه های فهم ...


پاسخ: خدای لحظه‌های گرم...
جانـان:

سلام
..........
یک صدا گفت مرا با من باش
لحظه ای مات و مردد ماندم
من از او پرسیدم
تو کجایی که چنین می گویی
گفت همه جا ـ تو از من دوری
باز از او پرسیدم
ک چگونه ست ک تو با مایی؟
لحظه ای مکث نمود ، پس از آن آه کشید
با صدایی ک پر از وسوسه بود او افزود
چشم خود را تو بشوی
بعد از آن من را جوی
گفتمش آب کجاست؟
خنده ای کرد و بگفت :
آب در بین همان شن هایی ست که به رویا دیدی
......
م.ش