مینیس
تک‌سرنشین باکره آهنی

بنوازید پیش از آن که نواخته شوید

توی روانشناسی تحلیل رفتار متقابل یه موضوع به نام نوازش هست که میگه آدما نیازمند این هستند که هستیشون به تایید دیگران برسه و دیگران با بازخورد دادن بهشون ثابت کنند که هستی و بودشون رو درک می‌کنند و اونا رو می‌بینند و اونا رو به عنوان یه هستی می‌پذیرند. مثلا فرض کنید من با کلی ذوق نقاشیم رو به هم‌اتاقیم نشون میدم و اون میگه «وای چه نقاشی خوشگلی. واقعا کار خودته؟ از روی عکس کشیدی یا ذهنیه؟» این نمونه یه نوازش روانی مثبته. یکی هم با دیدن این نقاشی می‌گه «بیکاریا. مگه بچه‌ای که نقاشی می‌کشی. من هم‌سن تو بودم توی بازار داشتم پادویی می‌کردم.» اینم نمونه یه نوازش منفیه. یکی هم‌ یه نگاه به نقاشی می‌ا‌ندازه و بدون حرف به سریال دیدنش ادامه می‌ده. اینم یه نمونه نوازش ندادنه. روانشناسا می‌گن حتی نوازش منفی دادن بهتر از نبود نوازشه. یعنی اگه شما با دعوا و مرافه با یکی برخورد کنی بهتر از سکوت کردنه. مثل پدرم که وقتی ازم ناراحته فقط باهام حرف نمی‌زند و این نوازش نشدن بدترین تنبیه ممکن برای منه.
حالا چرا اینا رو گفتم؟! خواستم بگم به جای چسناله از اینکه چرا وبلاگ‌نویسا رفتن و دیگه نمی‌نویسن؛ تا موقعی که هستند با نوازش دادن بهشون نشون بدیم که می‌بینیمشون و هستی مجازیشون رو می‌پذیریم. نه که بعد از خوندن یادداشتشون پنجره وبشون رو ببندیم و پیش خودمون ازش تعریف کنیم یا نقدش کنیم یا هر چیز دیگه‌ای. خیلی هم دنبال نگاه بازاری نباشیم که «چندبار واسه فلانی نظر گذاشتم ولی یه بارم به وبم نیومده. پس منم دیگه براش نظر نمی‌ذارم.» گاهی بودن بعضیا توی این فضا اونقدر دلنشینه که همین که توی وبشون می‌نویسند حال آدم رو خوب می‌کنه و قابل ستایشه و کلی ایده به آدم می‌دند و باید مورد نوازش قرار بگیرند. لازم نیست حتما وبمون رو بخونند و نظر بذارند تا ما هم بهشون بازخورد نشون بدیم.
خلاصه که نذاریم آدمای به‌دردبخور این فضا دلسرد بشند از نوشتن و بودن توی این جهان مجازی و بیشتر هواشون رو داشته باشیم‌.
اصلا بیاید برای این کار یه چالش بی‌سر و صدا راه بندازیم. از بین وبلاگ‌نویسایی که دنبال می‌کنید، چه خاموش و چه روشن، پنج‌تاشون رو که خیلی دوست دارید انتخاب کنید و همین حالا برید و بهشون بگید که چقدر نوشته و قلمشون رو دوست دارید و چه تاثیرایی روی شما گذاشتند و چه ایده‌هایی بهتون دادند. نترسید مصنوعی به نظر نمی‌رسه. لوسم نیست. 



saba dabs:

توی لیست پستای جدید وقتی وبلاگ شما میاد ذوق زده میشم. مدت زیادی هم هست که می‌خونم ولی هیچ وقت نظر خردمندانه‌ای :)) نداشتم که بذارم.


پاسخ: به به یکی از خاموشا روشن شد. بزن زنگو. نظر لطف شماست. اگه قرار بود چیزایی که خردمندانه است فقط گفته بشه همین وبلاگو باید جمع می‌کردم. می‌تونم خواهش کنم حتما به چهار نفر دیگه هم بگید؟
خورشید ‌‌‌:

پست شماره ی دویست. از اعداد رند خوشم میاد. و از اعداد اول. و اعداد کامل.

این چند ماهه اگر تو نمی نوشتی و پرهام، می گذاشتم می رفتم. از قالب وبلاگت هم خوشم میاد.


پاسخ: راستش یکی از انگیزه‌های شروع نوشتنم زودتر از موعد حال بد تو بود و چندتای دیگه از دوستان و البته خودم. 

خودمم این قالب رو خیلی دوست دارم. دلم نمیاد عوضش کنم.
saba dabs:

چالش خوبیه واقعا. حتما به بقیه‌ی وبای مورد علاقم هم میگم. اتفاقا از پستاتون واقعا استفاده می‌کنم شکسته نفسی نفرمایید.


پاسخ: اره خدایی چالش با عشقیه :)) شکسته بندی نمی‌کنم. واقعا می‌گم. خرد چیز گرون سنگیه. دم هر عطاری پیدا نمیشه. 
خورشید ‌‌‌:

در ضمن خیلی هم لوسه. :/
ولی می رم می گم.


پاسخ: باور کن نیست. نمی‌دونی با همین کار به قول تو لوس تو چه روحیه‌های از دست رفته‌ای که برنمی‌گرده.

ممنون.
مریــــ ـــــم:

غمی ممنونم!
نمیدونی چه انرژی گرفتم از کامنتت!
قطعا از چالشت استقبال خواهم کرد!
کار قشنگیه!


پاسخ: خواهشمندگاریم :))
خوشحالم. واقعیت رو گفتم.
بله کار فوق العاده ایه
פـریـر بانو:

پس من از خاموش بودن تو این وب در میام و می‌گم ممنون که می‌نویسی غمی. ببخشید که پای اکثر پست‌هات تو دلم می‌گم «چه خوب گفته» ولی کامنتش نمی‌کنم.

همین. چون جدیدا به اهمیت این نوازش‌ها پی بردم و الانم این پست بهونه شد برای یه نوازش وبلاگی. :)


پاسخ: خاموش بعدی هم روشن شد. زنگ دومم بزنید. :) واقعا؟ نمی‌دونستم از مخاطبای این وبلاگی حالا چه برسه به خوشت اومدن از نوشته‌ها. 
این چه حرفیه. بخشش لازم نیست، اعدامش کنید :))))
چه بهونه خوبی بهتون دادم. پس به چهارتای دیگه هم که توی وبشون خاموش بودی بگو. یکی این کار نکرد فلج اطفال گرفت. میل خودته :))
פـریـر بانو:

آخریم کامنتی که اینجا دادم فکر کنم پارسال بود! :| تو نمایشگاه هم که شما رو دیدم فرصت نشد بگم می‌خونمت و خوب می‌نویسی و اینا!( ای خدا! بازم یادم اومد که وقت معرفی پری اسمت رو گفت و من حمید شنیدم و تازه بعد ده دقیقه فهمیدم اینی که جلوم ایستاده غمیه نه حمید! :| :)) )

:دی

آره بهونهٔ خوبیه. ممنون. به یکی دیگه هم گفتم الان. مونده سه نفر دیگه. :)


پاسخ: مگه تو هم بودی؟ o_O
خورشید ‌‌‌:

اگه قالب وبلاگت رو عوض کنی، می گذارم می رم. :دی
نمی دونم احتمالا مشکل از منه. شاید از نوازش نیز چون آزار ترسانم... ولی خب خودم غالبا حرف می زنم با کسانی که از نوشته هاشون لذت می برم. و دلیلش رو می گم و در طول زمان هم راجع به تغییراتی که اتفاق می افته صحبت می کنم باهاشون.
اینجا رو هم اون زمان که کامنت ها بسته بود بیشتر دوست داشتم. فضای ارتباطی ای که در موضوع هر پست شکل می گرفت، خیلی بهتر بود.


پاسخ: منظورت اینه که الان پوپولیستی‌ شده؟ 
قبول دارم. وقتی نظرات خصوصی باشه گفتگوها عمیق‌تر میشه ولی تعداد نظردهندگان از طرف دیگه کم میشه. این امکان نظر عمومی برای من دلایل دیگه‌ای هم داشت که اگه حوصله‌اش رو داشتی درباره‌اش صحبت می‌کنیم.
פـریـر بانو:

برادر شما بیا برو تو افق محو شو اصلا! :)))
دور آخری که با بچه‌ها رفتیم کتاب بخریم شما داشتی در کنار ما راه می‌اومدی و دنبال غرفهٔ علم و فرهنگ یا یه همچه‌چیزی بودی! :|


پاسخ: آهان الان فهمیدم شما کدومی. حالا اگه بگم منم اسمت رو پری شنیدم یر به یر نمی‌شیم؟ :))))
آره. بالاخره هم علمی فرهنگی رو پیدا کردم اما شما رو گم کردم :))
פـریـر بانو:

پری!!!! خب یر به یر شدیم! خلاص! :)))
دقیقا! به همین دلیل خداحافظی هم نشد کنیم و پایان دیدار با شما مثل فیلم‌های اصغر فرهادی باز موند :))


پاسخ: اصغر فرهادی رو خوب اومدی :)))))))
♫ شباهنگ:

:) پیارسال یه درسی داشتیم با دکتر حداد. نامه‌های مولانا رو می‌خوندیم تو اون درس. مولانا هی تو نامه‌هاش به ملت می‌گفت اگه کسیو دوست دارین برین بهش بگین. گویا یه حدیث از پیامبر بوده. ما هم اینو یاد گرفتیم و رفتیم سراغ ملت. ولی نتونستیم روی احدالناسی اعمالش کنیم. کلی احساسات سرکوب شده موند روی دلمون.
ولی همین چند دقیقه پیش یکی از دوستان قدیمی بعد دو سال و اندی کامنت گذاشته بود و وقتی فهمید تمام این مدت می‌خوندمش و یادش بودم کلی خوشحال شد و ذوق کرد.


پاسخ: این فرهنگ ابراز احساسات نکردن رو باید یه چیزی بشوره ببره. خیلی فرهنگ توداری داریم
خورشید ‌‌‌:

منظورم اینه که وقتی پست تموم می شه و می رسه به جمله ها و کلمات دیگران، فضای خود نوشته و حرف شما شکسته می شه. من خودم وقتی حرف های بقیه رو می خونم صرف نظر می کنم از گفتن حرف خودم. بعضی وبلاگا اینجوری نیستند ولی. کامنت دونی شون بخشی از قضیاست.


پاسخ: گرفتم حرفتو. فرصت نمیده که حرف پست توی ذهن جا بیوفته. حرف جالبیه...
اما از طرف دیگه کامنت خصوصی کم کم آدم رو دچار نفاق می‌کنه. یعنی مثلا من پبش تو یه جوری می‌شم، پیش دیگران جور دیگه. عمومی بودن جلوی این مشکل رو می‌گیره.
حضرت کازیمو:

چه کار جالبی (صرفا برای دادن نوازش مثبت)


پاسخ: حالا اگه روی نوازش مثبت بودنشم تاکید نکردی نکردی :))
آرفه ...:

خوب من این قدر قلم شما را دوست دارم که وقتی رفتید یک عالمه ناراحت شدم.
من معمولاً به بلاگر های موردعلاقه ام بارها تاکید کردم که چقدر نوشتنشان رادوست دارم. بنظرم نباید بگذاریم بلاگری خاموش بشود. من رو به خاموشی بودم که مورد نوازش قرار گرفتم وروشن شدم. :)


پاسخ: تشکر از تعریفتون. چه عادت پسندیده‌ای. دم اونی که روشنتون کرد گرم.
مریــــ ـــــم:

سلام غمی
اصلا اصلا دوست ندارم که فکرکنی چون برام کامنت گذاشتی برات کامنت میذارم!
اگه این فکرو کنی من خیلی ناراحت میشم قطعا!
عارفه میدونه که من چقد به وبلاگت ارادت دارم!
تو و میرزا اولین کسایی بودین که من باهاشون تو این فضا آشنا شدم.
اگه یکی یه روز بهم بگه از بلاگرا یکیو به من معرفی کن که خسته نشدم از خوندن وبلاگش قطعا تو یکی از اونا خواهی بود!میدونی بنظر من تو و دوتا دیگه از بچه های اینجا خیلی با سوادین!
و ادم میشه چیز از نوشته هاتون یاد گرفت!


پاسخ: سلام. من چون خودم این‌طوری نیست که از سرتعارف و دلخوش کنک حرفی رو به کسی بزنم پس درباره تو هم اینجوری فکر نمی‌کنم. راحت باش. واقعا اولین بودم؟ الان خیلی پُف کردم که اینو خوندم. حس این بدنسازایی رو دارم که تازه از باشگاه دراومدند :)))
می‌تونم بپرسم اون دونفر دیگه کیا هستند؟
مریــــ ـــــم:

بله بله
اولِ اول تو بودی
بعد میرزا!
:دی
میرزای حریم خصوصی رو میشناسی؟؟
و لافکادیو


پاسخ: قربون لطفت. البته. کیه که توی وبلاگستان باشه و حریم خصوصی رو نشناسه. لافکادیو هم که عشقه عشق (مثل قیمت مشت بر سینه‌اش می‌کوبد.) یکی از پنج نفرای منم لافکادیو بود. 
مریــــ ـــــم:

البته من تاحالا به ۱۰ نفر گفتم
:|
سه نفر دیگه مونده
بگم راحت شم؟


پاسخ: چه بهتر. جای دو نفر توی چالش شرکت کردی. بگو و خِلاص...
الـی ‌ ‌ :

من کلا خوشم میاد وبلاگ، کانال، پیج یا هر چیزی که دنبال می‌کنم رو، واقعا دنبال کنم. واقعا وقت بذارم و بخونم. خیلی وقتا خاموشم، خیلی وقتا هم شده که بگم و سر همین گفتن دوستای جدیدی هم پیدا کردم. نگاهمم بازاری نیست. یادم نمیاد وبلاگ شما رو چه جوری پیدا کردم و دنبالش کردم اما همیشه دوست دارم نوشته‌هاتون رو، حتی اگه باهاشون مخالف باشم. به نظرم آدمایی که حرفی برای زدن دارن خیلی جذابن :)
و اینکه خواستم چالش رو از وبلاگ خودتون شروع کرده باشم.


پاسخ: ممنون. «همیشه دوست دارم نوشته‌هاتون رو، حتی اگه باهاشون مخالف باشم.» این جمله‌ات یادم میمونه. نمی‌تونم جلوی خودم رو بگیرم که نگم چقدر با این تعریفت کیف می‌کنم. خوشحالم که منم یکی از اون پنج‌تا هستم.
فرشته ...:

منم ۸،۹ تا دنبال کننده‌ی خاموش دارم راستش گاهی دلم میخواد بدونم کی هستن ولی بعد میگم حتما دوست ندارن من بدونم دیگه، همونطور که منم دنبال کننده‌ی خاموش چندتا وبلاگم :)

اولین کامنتم رو تو پست قبلی دادم فکر کنم:)


پاسخ: بله بله درسته. ولی اگه خاموش بودی و یارو جمع کرد رفت نباید بگی چرا رفت
هالی هیمنه:

من فقط می‌تونم بعد از خوندنِ این نوشته لبخند بزنم و محو بشم. و البته حالا برگشته‌م که بگم باشید و بنویسید چون بودنتون اینجارو جالب‌تر می‌کنه. (گفتم «جالب» که حرفم به درازا نکشه. حالا شما بخونید «خوب»، «زیبا»، «شاد»، «قابل‌تحمل» و ...) ولی فکر نکنم بتونم برای باقی وبلاگ‌های دوست‌داشتنی‌م هم از این کامنتا بذارم. چه بد! :)


پاسخ: مرسی‌. نظر لطفت رو می‌رسونه.  کاش خودمون رو عادت بدیم به ابرلز احساسات و عقاید و نظرات
چوگویک ...:

خب تو خودت یکی از اون 5 نفری هستی که من دوست دارم نوشته‌هاتو و اگه صدتا وبلاگ دیگه هم آپ کرده باشن تو جزو اولینایی که میخونمت :)
منم باید رو خودم کار کنم وقتی از کسی دلخورم خیلی وقتا سکوت میکنم و ندید میگیرمش و نوازش منفیم ندارم :) خیلیام میگن رو مخه :دی


پاسخ: خداروشکر. ممنون از ابراز نظرت... حال خوبم با نظرات این نوشته داره بهترم میشه. واقعا دم همه‌تون گرم.
این حرکت واقعا رو مخه. البته خودمم این‌جوریم. ولی دارم سعی می‌کنم کنار بذارمش. یاد خانه سبز میوفتم و دیالوگ معروف شکیبایی: «با من قهری، باش، ولی حق نداری باهام حرف نزنی»
سارا:

برای آدم اعتماد به نفس پایینی مثل من که احساس ارزشمندی خیلی خیلی کمی می کنه خیلی خیلی خیلی حس خوبی داشت که جز پنج تا بلاگ مورد علاقه ت به حساب بیاد ، خیلی ممنون به خاطر این حس خوب
تو که از دوستای قدیمی هستی و بهت هم گفتم وبلاگت زاویه دید و راحتی نوشتنت رو همیشه دوست داشتم ، اینکه همیشه روراستی و چیزی که واقعنی هست رو میگی و از اون هایی هستی که دوست داشتم مجازی نبودی و از پشت مانیتور ورت می داشتم میاوردم اینور
راستی دوست دارم دوباره اعتراف نوشت های ذهنتو بخونم


پاسخ: خیلی خیلی لطف داری. اعتراف نوشته‌ها اسمش اینجا شده بارانداز و خیلی هم تحلیلی‌تر از اعترافات سابق شده... مثل اون اعترافات مینیمال نیست. وقت و حوصله داشتی این تگ رو دنبال کن: بارانداز
reyhane falanji:

من هم خاموش بودم, ولی چرا نگم که وبلاگت بعد وبلاگ سرندیپ که یه مدتیه نمی نویسه, جذاب ترین بود برام.


پاسخ: سلام سلام. چراغ سومم شما روشن کردی. نیشم بازه از این تعریفتون. واقعا متشکرم از این حجم انرژی مثبتی که می‌دید. امیدوارم توی چالش هم شرکت کنید و به چهار وبلاگ دیگه هم بگید.
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.