مینیس
تک‌سرنشین باکره آهنی

چِتِ شکوفه‌های‌ سیب حوا...

به خاطر یه مشکل شیفتم رو دو و نیم ساعت دیرتر تحویل دادم. اعصابم از طول کشیدن کار خرده. پخش‌کننده رو از کمدم در میارم و بی‌تفاوت نسبت به ممنوعیتش میذارم توی گوشم و با کفش روی تختم دراز می‌کشم. شادمهر به اینجا که می‌رسه «یه قفس این‌ور در/ یه قفس پشت دره/ بی تو هر تجربه‌ای/ یا بده یا بدتره» بغضم می‌ترکه. با خودم شروع به مجادله می‌کنم که چرا من باید این همه تنها باشم. یعنی حق من از این دنیا یه همسفر هم‌پیاله نیست؟ تا کی انگشتای دستم باید این فضای خالی بینشون رو تحمل کنند؟ تا کی باید توی پیادروهای این شهر دوده گرفته به جای یه صدای گرم و مهربون، آهنگای تکراری این هدفون زهوار در رفته پرده گوشم رو بنوازه؟
یه لحظه یادم میاد که همین چند روز پیش چه دردسر عظیمی رو پشت سر گذاشتم. دردسری که می‌تونست پای من و همکارم رو به زندون باز کنه. سر گم کردن یه مدرک جرم برای جعل. شانسمون پرونده از بین ۲۰ تا شعبه افتاد دقیقا شعبه اون قاضی که اخلاقش از بقیه ملایم‌تر و قابل صحبت‌تره. داستان رو براش می‌گیم و اونم میگه باشه. ببینم چیکار می‌تونم بکنم. و ظهر متوجه می‌شیم که ماجرا تقریبا حل شده؛ البته نه کاملا.
بازم فکر می‌کنم و یاد فرار متهمی می‌افتم که سر چراغ قرمز تئاتر شهر خودشو انداخت بیرون و دویید رفت توی مترو و منم دنبالش دوییدم. اون لحظه توی هر قدم آینده تباه شدم با دور تند از جلوی چشمام می‌گذشت. متهمی که سابقه خودزنی با چاقو داشت و می‌خواست خودش رو بندازه زیر قطار اگه نمی‌گرفتمش و عاقبتش دادسرای نظام بود و زندان حشمتیه... ولی بازم به خیر گذشت.
یادم می‌افته که با این اخلاق گندَم چقدر همه کادریا بهم احترام می‌ذارند و خیلی از وقتا که غرور مزخرفم داشته منو به سمت دومینوی لج و لجبازی و بازداشت و تنبیه می‌کشونده، چطور هربار یه اتفاقی این وسط ایستاده و از افتادن دومینوها جلوگیری کرده. نذاشته طعم تحقیر مطلق رو بچشم. حتی خودمم متعجبم که چطور مهر آدمی مث من به دل این آدما افتاده.
یاد روزایی می‌افتم که به مرز بی‌پولی می‌رسیدم و برای هزار تومن دوهزار تومن برنامه می‌ریختم و یهو از یه جایی که فکرشو نمی‌کردم یه پولی به دستم می‌رسید. و قشنگیشم همیشه همینه که از جایی که فکرشو نمی‌کنیم بهمون روزی میده‌.
یهو انگار یه پرده‌ای از جلوی چشمام کنار رفت. برعکس چیزی که همیشه میگم، چقدر خدا دوسم داره. چقدر هوامو داره. اونم هوای منی که حتی توی ارتباطم با خدا هم خیلی رک و بی‌پروام. چقدر سفت منو چسبیده که نیوفتم. منی که هی دستشو پس می‌زنم که کمکش رو نمی‌خوام. یاد صحبتم با منصور می‌افتم که داشتیم درباره تجربه گل زدنمون حرف می‌زدیم و اینکه چقدر حسش عجیبیه. اینکه انگار یه دروازه‌های هرگز باز نشده‌ای توی ذهن آدم باز میشه. منصور میگه: بهنام عجیب نیست؟ این دنیا که همون دنیای گُه قبلیه پس چرا وقتی گل می‌زنی اینقدر همه چی خوشگل و لذت‌بخش میشه. میگم احتمالا بهشتم همینه. یه سری از درای پشتی مغزمون باز میشه و همین جهان رو با عینک دیگه‌ای می‌بینیم. الانم خدا رو یه طور دیگه می‌بینم. یادمه همین خدا همیشه همسفر پا در رکابم بوده. همیشه بی‌شرط و قید دوسم داشته. کسی که ناگفته‌ها رو می‌دونست. کسی که حتی توی مزخرف‌ترین احوال روحی و خُلقیم هم تنهام نذاشت و در حالی که نق می‌زدم و با خودم و عالم و آدم قهر بودم، کولم می‌کرد و منو جلوتر می‌بُرد. انگار خدا عاشقمه؛ کمم نه، خیلی خیلی عاشقمه... خدایی که اهل زیر و رو کشیدن نیست اگه من زیر و رو نکشم. خدایی که وقتی حتی خودم از خودم ناامید می‌شم، بهم امیدوار می‌مونه. خدایی که حتی اگه باهام قهر باشه، به خودش حق نمیده جوابم رو نده... اصلا همین که بعد این همه ماجرا و کدورت بازم کنار خودم حسش می‌کنم یعنی یه رابطه غیرزمینیِ غیرقابل توصیف...
شاید این نگاهم مثل نئشگی بعد گل دووم چندانی نداشته باشه. اما چه باک. بذار همین یه یادداشت از این نگاه موقتی به یادگار بمونه...

+ سنجاقش کنید به این نوشته


برچسب: حال خوب، خدمت،

פـریـر بانو:

هرچی به آخر می‌رسیدیم می‌گفتم آره آره همین. که منم تجربه‌اش کردم. و یکی از بی‌نظیرترین دارایی‌هام داشتن همین حسه. اینکه از یه جایی به بعد می‌فهمی هی! این خدایی که هربار فراموشش می‌کنی یه جور عجیبی کنارته، حتی وقت‌هایی که غر می‌زنی، ازش ناامید می‌شی و... .


پاسخ: نفس گرمشو پشتت احساس می‌کنی
سارا:

قدم بگذار
ندای سکوتت می شود
خدای آشفتگی های وجود


پاسخ: خدای ترس‌های نریخته...
خدای نفس‌های جا نیامده...
خورشید ‌‌‌:

ماییم که می ترسیم و فرار می کنیم. انقدر که بزرگه همیشه می مونه.
(توی ذهن خودم به هم ربط دارند. :دی)


پاسخ: توی ذهن منم همچین بی‌ربط نیستند...
nasila:

به نظرم خدا خودشم با بنده های رک و بی پرواش بیشتر حال میکنه :)


پاسخ: شاید :)))
خوش اومدید به اینجا.