کهنسالگی

یکی از سختی‌های اواخر خدمت اینه که می‌بینی دونه دونه رفیقات و هم‌خدمتیات ترخیص می‌‌‌شن و می‌رن پی زندگیشون و کم‌کم اطرافت پر میشه از سربازای تازه نفسی که هیچ خاطره مشترکی باهاشون نداری و موضوعات کمی برای گفت و شنود پیدا می‌کنید. هر چقدرم که زور می‌زنی باهاشون رفاقت کنی یه حس غریبگی نمی‌ذاره. همش مغزت اونا رو با رفیقای گذشتت مقایسه می‌کنه و نمی‌تونه بهشون نمره قبولی بده. دوره کهنسالی هم باید یه همچین حال و هوایی داشته باشه...

برچسب: خدمت،

00:00 :.:

شاید :)


بله شاید...
اینتِرنال‌ْ آدِر:

شاید :)


:)
פـریـر بانو:

اوهوم...
منی که سه‌ترم با سه‌هم اتاقی متفاوت بودم تا حدی درک می‌کنم این رو. وقتی آدم جدید میاد ناخودآگاه مقایسه می‌کنی تو ذهنت. و کهن‌سالگیِ این‌شکلی چقدر سخت و غم‌انگیزه.


دانشگاهم هست ولی نه به این حدت و شدت مگر اینکه طرف نه یا ده ترمه بشه
محمد هستم:

شک نکن


دیدی چه حس غریبیه؟
محمد هستم:

الانم دارم می بینم


اوه اوه اوه :/
طاقت بیار مرت...
بهارنارنج :):

حتما همینطوره


یحتمل!
مریــــ ـــــم:

من این حسو به عوض شدن بچه های کلاسمون دارم
هر ترم که بچه ها عوض میشن اول ترم با خودم میگم کاش قبلیا بودن!
ولی خب متاسفانه همون جلسه اول قبلیارو فراموش میکنم و به جدیدیا خو میگیرم و هر ترم میگم بچه های این‌ترم بهتر از ترم قبلین
:دی
کاملا خود درگیری دارم


خوش به حالت به خاطر این انعطاف روانی که داری
سارا:

نمی دونم کامنتم اومد یا نه
من این حس رو وقتی تو دانشگاه از بچه های خودمون عقب افتاده بودم داشتم
راستش جدیدا خیلی به پیرمردها و پیرزن ها توجه می کنم تو اون سن تو جمع چیکار می کنن چی میگن چقدر احترام دارن برای یه جمعی مورد قبول هستن یا نه در آخرم زیرلبی میگم خدایا منو به پیری نرسون


هر مقطعی از زندگی ورای نگاه ظاهری و سطحی ما بهش، آگاهی خاص خودش رو به دنبال داره... منم از ضعف‌ها و محدودیت‌های پیری می‌ترسم ولی احساس می‌کنم جهان‌بینی زلالی پشتش باشه. فقط آرزو می‌کنم اگه پیر شدم سربار کسی نباشم.
تنها امکان ارسال نظر خصوصی وجود دارد
نظر شما به هیچ وجه امکان عمومی شدن در قسمت نظرات را ندارد، و تنها راه پاسخگویی به آن نیز از طریق پست الکترونیک می‌باشد. بنابراین در صورتیکه مایل به دریافت پاسخ هستید، پست الکترونیک خود را وارد کنید.