مینیس
تک‌سرنشین باکره آهنی

خدمت‌نامه ابن‌غمینه

خدمت ما هم بالاخره تموم شد. خدمتی که علیرغم سختی زیادش، تجربه‌های فراوونی هم با خودش داشت. یادمه توی نمایشگاه کتاب سید طاها بهم می‌گفت اونجایی که خدمت می‌کنی باید پر از سوژه برای نوشتن باشه. گفتم آره اما تا حالا چیزی از اون خاطرات و تجربیات ننوشتم؛ چون آدم حاضرخوری توی زندگیم نبودم و اون سوژه‌ها هم انقدر کامل بودند که بدون کم و کاست و بدون هیچ تحلیلی فقط باید راویشون می‌بودم. سوژه‌هایی که تاثیر عمیقی روی جهان‌بینیم داشتند. مثلا دختر رودسری که از خونه فرار کرده بود و اون یه ساعت گفتگویی که درباره دلایل فرارش باهم داشتیم هرگز یادم نمی‌ره. یا اون دختر ۱۶ساله‌ای که از چهارماهگی توی پرورشگاه بزرگ شده بود و بعد یه مدت یه خانواده مرفه ساکن ولنجک به فرزندخوندگی قبولش کرده بودند اما به خاطر مشکلات خُلقی و روانیش اونو پسش داده بودند؛ اون التماسی که پشت تلفن واسه برگشتنش می‌کرد هیچ‌وقت یادم نمی‌ره. یا نگاه زمهریر و سرد اون پسر ۲۱ساله دانشجویی که پدرش رو کشته بود و سه روز توی کمد دیواری قایمش کرده بود هرگز از خاطرم نمیره و اینکه می‌گفت هیچ اشتباهی نکردم و دوباره و صدباره هم حاضرم این کار رو تکرار کنم. یا اشکای اون مادری که همراه دختر ۱۲ساله‌اش اومده بود و می‌گفت متوجه شده که وقتایی که خونه نیست پدر این دختر بهش تجاوز می‌کرده، از حافظه‌ام پاک‌شدنی نیست. یا اون پسر ۱۲ ساله کرمانی که اداهای دخترونه داشت و به خاطر فقر خانواده‌اش امکان انجام عمل جراحی برای حل مشکل جنسیتش نداشت و نمی‌دونم از کجا شنیده بود که اگه تهران بره بهزیستی، رایگان براش عمل اصلاح جنسیتش رو انجام می‌دند. با بدبختی خودش رو رسونده بود تهران و به همین خاطر هیچ نام و نشونی از خودش نمی‌داد و فقط التماس می‌کرد که بفرستیمش بهزیستی. یا بزرگ‌منشی اون دختر ۱۸ساله‌ای که از پدر شیشه‌ایش به ما پناه آورده بود و جای سیگار روی دستش بود، برام فراموش نشدنیه. اینکه می‌گفت توی یه مدرسه کار کپی و تایپ انجام میده و ماهی ۶۰۰هزار تومن می‌گیره ولی همش رو میده به بچه‌هایی که توی پرورشگاه تحت تکفل داره تا پولاش رو پدرش به زور ازش نگیره و کلی شخصیتای دیگه. اینارم گفتم که یادم بمونند و بعدها بهش رجوع کنم و بدونم چیزی که من درد معظم می‌دونم پیش بعضی از زندگیا و جهان‌بینیا قطره‌ایه در برابر دریا...
خلاصه که با هر تلخی و شیرینی و ترشی بود، این مرحله هم تموم شد. الان زل زدم به کویر بی‌مسیر روبروم و به این فکر می‌کنم که خان بعدی چی توی چنتش داره...


برچسب: خدمت،

مریــــ ـــــم:

چطوری مررررد؟؟!
خب چقد غم انگیزه
بعضیاش برام غیر قابل باور بود
هر اتفاقی میوفته میگم چه دنیایی
ولی اون' چه دنیا'گفتنا کجا و این 'چه دنیا' گفتن!
چه دنیای عجیبی!
مثلا من میتونستم جای هرکدوم از اینها باشم
یا حتی میتونستم هزار درجه متفاوت تر از اینها!
خیلی وقتا‌بهش فکرمیکنم.


پاسخ:
خوبم. (سبیلش را می‌تاباند) :))) 
واقعا باید بهش فکر کرد
فرشته ...:

هر کدوم از این مسائل که گفتید یه زندگیه که میشه ده‌‌ها جلد کتاب ازشون نوشت.
اما دارم به شما فکر میکنم و تصور میکنم دیدن چنین چیزهایی چقدر میتونه براتون سخت بوده باشه؟ من آدم احساساتی هستم، مطمئنم اگه جای شما بودن دوام نمی‌اوردم.


پاسخ: اولاش خیلی سخت بود ولی بهش عادت کردم. عادت کردم به دیدن درد یا پدرسوختگی دیگران و احساساتی نشدن و عصبانی نشدن. شاید سنگدلانه به نظر بیاد اما از طرف دیگه باعث میشه بعضی از غصه‌های خودم هم برام کمتر به چشم بیاد و اذیتم بکنه. 
بدترین بخشش اینه که می‌بینی توی زندگی بعضیاشون هیچ، مطلقا هیچ تغییری نمی‌تونی بدی
سارا:

نه خسته ، بیا شمال شیرینشو بده بعد برو :))
همه شون برام آشناست ؛ اولا مخ آدم روح آدم هنگ می کنه خیلی سخته برخوردت یا عکس العمل آنی که هرکسی ممکنه راجع به موضوعی داشته باشه رو کنترل کنی
دوران دانشجویی با یه خیریه ای همکاری داشتم ، چندماه پیش باهام تماس گرفت دوباره برای همکاری ، قضیه چی بود ؟ می خواستن برای 23 نفر از بچه هایی که بهشون تجاوز جنسی شده بود کلاس و کارگاه بذارن برای پذیرش خودشون و عوض کردن روحیه شون . از این 23 نفر 18 نفرشون پسر بودن . الان هشت ماه گذشته تازه برای این کار مجوز بهشون دادن و تاکید جدی روی اینکه اصلا رسانه ای نشه و صداش درنیاد که همچین چیزی هست . ما اصلا در ج.ا همچین چیزی نداریم :)


پاسخ: اتفاقا توی فکرم بود برای ریست شدن یه سر بیام شمال. :))
آره اصلا چنین چیزی نیست و طوسی هم در حقیقت فیروزه‌ای بوده.
^_^ khakestari:

:| عجب محیطی بودی.........میدونی توی این همه مورد کدوم برام سوال برانگیز شد؟
اون پسر 21 ساله چرا پدرش رو کشته؟
چه به سرش اومده و چقدر تحت فشار بوده که حتی ذره ای پشیمون نبوده.

+فکر میکنم بودن در اینجور محیط ها در طولانی مدت یجورایی حس بی اعتمادی نسبت به ادم ها و جامعه رو القا کنه....


پاسخ: اتفاقا درباره دلیلش خیلی باهاش صحبت کردم و جالبش اینجا بود که کوچکترین گاردی نداشت و خیلی صریح صحبت می‌کرد.

+ دقیقا به نکته طلایی داستان اشاره کردی. یه کادری سن بالا بود. کلی باهام حرف زد اونکه اونجا فقط آدمای مشکل‌دار میان و اون بیرون کلی آدم سالم هستند که توی عمرشون حتی یه بارم گذرشون به اینجا نخورده و اصلا نباید تحت تاثیر این حجم از بدی قرار گرفت
nasila:

از اینکه وبلاگتونو پیدا کردم و میخونم خوشحالم.
پایان خدمتم مبارک باشه.


پاسخ: خواهش می‌کنم. دست به شما باشه :)))
Hurricane Is a little kid:

مدتیه که ترس از آدم ها داره در من بزرگ و بزرگ تر میشه.
یه زمانی دنیا در من جا می شد.


پاسخ: نباید از حد گذروند. چه بدبینی رو و چه خوش‌بینی رو. 
من خودم جزو بدبینا طبقه‌بندی میشم ولی سعی در کاهشش دارم.
سارا:

هر کدوم از این سه تا استانم بخوای بری باقلوا پرچمی بیار وگرنه آملی بازی درمیارم جاده رو می بندم :))


پاسخ: گنده‌تون همه چیزو با داداشاش به روی مردم بستن. جاده بستن تو که به جایی بر نمی‌خوره. :))
ولی باشه. اگه اومدم حتما میارم. 
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.