مینیس
تک‌سرنشین باکره آهنی

بارانداز ششم: عصبیت

کینه و نفرت خاموشی از آدما دارم که مثل آتیش زیر خاکستر فقط دنبال بهونه برای شعله‌ور شدنه و از اونجایی که جوینده یابنده‌ست بالاخره یه خصلت ناپسند ازشون پیدا می‌کنم که این بهونه رو به دستم بده و همین موضوع باعث تضعیف روابطم میشه. برای اینکه عمق فاجعه رو بفهمید فقط کافیه بهتون بگم که دیگه هیچ احساسی نسبت به پدر و مادرم هم ندارم چه برسه به سایر متعلقات سببی و نسبی (جز مادربزرگ). توی همون دوران خدمت سربازی که همه هَل‌هَل می‌زدن به خونه برند یا تلفنی با منزل در ارتباط باشند، من به راحتی گوشیم رو خاموش می‌کردم و هر سه-چهار هفته فقط یه زنگ به خونه می‌زدم و طی یه مکالمه ۲۶ثانیه‌ای زنده بودن خودم رو اعلام می‌کردم! هر ۱۰۰ روز هم مرخصی می‌گرفتم که فقط قد یه نفس گرفتن از اون محیط خشک نظامی فاصله بگیرم. اما توی همون چند روز مرخصی هم به خودم غُر می‌زدم که چرا اومدم خونه تا مجبور باشم این حرفا و تفکرات رو برای هزارمین بار بشنوم و برای هزارمین بار آزارم بدند...
بخشی از این نفرت خودش رو با زبون نیش‌دار و تیکه‌های سنگین و آزاردهنده نشون می‌ده. انگار صداقت برای من تنها توی جرأت توهین و تحقیر کردن مستقیم خلاصه شده و خیلیم به خودم غَرّه میشم که «من حتی جلوشم گفتم» و «من آدم رکیم» و «صادقانه بخوام بگم...». به راحتی حرمت‌شکنی می‌کنم و احترامی برای کسی قائل نیستم. اما جسارتِ تمجید صادقانه از کسی رو هم توی جمع ندارم؛ مگر اینکه محرز بدونم کل جمع من رو از اون آدم برتر می‌دونه و عمق شکسته نفسیم رو درک می‌کنه. 
این صراحت باعث میشه به خودم اجازه بدم که از افراد بدگویی هم بکنم. کسایی که منو می‌شناسند احتمالا خیلی این جمله رو از من شنیدند که "از فلانی خیلی بدم میاد چون..."، "فلانی؟ کار با خوب و بدش ندارم. اما من ازش خوشم نمیاد"، "فلانی آدم فرصت‌طلبیه چون..." و کلی استدلال شبه‌منطقی بعدش ردیف می‌کنم تا حرفم رو درست و به دور از حب و بغض جلوه بدم که البته در بیشتر موارد دروغ محضه.
همون‌طور که قبلاً گفتم حتی یه خطای کوچیک هم آدما رو از چشمم می‌اندازه و کلیت و موجودیتشون رو برام خدشه‌دار می‌کنه. وقتیم که این اتفاق بیوفته یهو تموم انگیزه من برای ایجاد ارتباط با اون آدم تبخیر می‌شه و به هوا می‌ره و مقابلش چیزی جز سکوت به ذهنم نمی‌رسه. این صامت بودن و عدم نوازش روانی رو پیش‌تر درباره‌اش توضیح دادم. اینکه هیچ بازخورد و پاسخی به فرد مقابل نمی‌تونم بدم، احساس نیستی رو بهش منتقل می‌کنه و فکر می‌کنه که بود و نبودش برام فرقی نداره. و این داستان پرتکرار روابط خاتمه یافته منه.
این نفرت منشأ مختلفی داره. یکیش احساس ناامنی و تحقیر در کودکیه که می‌تونه ناشی از درگیری والدین توی خونه و شاهد گرفتن من توی دعواها باشه. اینکه هرکدوم از والدین سعی می‌کردند با یارکشی منو بکشونند توی تیم خودشون و نسبت به طرف مقابل بدبینم کنند که نتیجه‌اش می‌شد بدبینی و بی‌اعتمادی من نسبت به تموم هم‌نوعانم. 
دلیل دیگه این نفرت دست و پا چلفتی فرض کردن من در تمام طول عمرم و تحقیر ضمنی همراهشه. مثلاً قبل سربازی پدر و مادرم فکر می‌کردند که من از پسش برنمیام و به احتمال زیاد فراری می‌شم. همین تحقیر نتیجتاً به این منتهی می‌شه که برای گریز از تحقیر خودم اونو روی بقیه فرافکنی می‌کنم و با تحقیر دیگران از حقیر شمردن خودم فرار می‌کنم. روی دیگه تحقیر دیگران خودبرتربینی و تحت فرمان پنداشتن بقیه است. وقتی کسی ازم کوچک‌ترین تمرد و نافرمانی می‌کنه و خواسته‌ام یا دعوتم یا لطفم رو رد می‌کنه به تیریج قبام برمی‌خوره و می‌رم توی فاز سکوت و اون آدم هم از چشمم می‌افته.
علت دیگه این دشمن پنداشتن بقیه هم حسادته که معمولاً نسبت به افراد هم‌صنف و هم‌سن و هم‌طبقه ایجاد می‌شه. من با لیست کردن معایب و نادیده گرفتن امتیازات افرادی که در اطرافم به جایی رسیدند، سعی می‌کنم خودم رو برای اون جایگاه محق‌تر از اونا جلوه بدم. بنابراین نگاهم به اون فرد به عنوان کسیه که جایگاهم رو غصب کرده و عامل موفق نشدن منه؛ پس می‌تونم ارث پدرم رو ازش طلبکار باشم...


^_^ khakestari:

قبلا گفتم این حجم از صداقت قابل تحسین هست
اما باید الان اضافه کنم این حجم از خودشناسی هم قابل تحسین هست
اصولا ما عیب های خودمون رو منکر میشیم و چشم میبندیم روی خصلت های بد
برای تغییر خصلت ها تو نصف راه رو رفتی با شناخت دقیق و ریشه یابی


پاسخ: اما متاسفانه اون نصفه دیگه است که زندگی رو شکل میده و اون اصلاحه
هیوا جعفری:

ده صفحه از پستاتوتونو خوندم ولی بقیه رو وقت نکردم( ببشید. بعدن می خونم) راستش حس کردم نامردیه نظر نذارم و نگم که واقعا جذب پستاتون شدم. از ی جهت هایی تقریبن ب هم شبیهیم و همونا باعث شدن که حس خوبی داشته باشم هم نسبت ب خودم(نمی دونم چرا وقتی می فهمیم یکیم مث خودمون ی مشکل داره کم تر از خودمون بدمون میاد) هم نسبت ب نوشته هاتون. ازتون ممنونم:))))


پاسخ: خواهش می‌کنم. خوش اومدی.
ولی چه حوصله‌ای داشتی. دمت گرم واقعا.
پـــــر ی :

خیلی از این مسایل رو ماها هم داریم و این حجم از دقت در خودت و صداقت در بیانش قابل تقدیره


پاسخ: و بازم می‌گم. بخش اصلی داستان اصلاحشه که ما توش لنگ می‌زنیم.
asma:

اولین باره که وبلاگتونو خوندم..قلمتونو دوست دارم واقعا،خدا برکت بده بهش،
یه جاهایی اینگار آدم حرف دل خودشو داره میخونه.
.
.
تا قبل اینکه پست"بنوازید قبل.."بخونم مردد بودم نظر بذارم:)


پاسخ: خوش اومدید. خواهش می‌کنم. خیلی سعی می‌کنم که حرف دل باشه واقعا. خوشحالم که این تلاش به ثمر نشسته.
پس شانس آوردم بهش لینک دادم. از این به بعد زیر همه پستام بهش لینک بدم :)))
دخـترکــِ بـی قـلـب :(:

منم این حس نفرته رو دارم:(((


پاسخ: خب نیاز به ریشه‌یابی و شکافتن مسئله داره. اینکه نفرتت از کجا میاد و چیا تشدیدش می‌کنه.
به اینجا خوش اومدی. این نوشته چه بابرکت بود. چقدر مخاطب جدید توش روشن شد :))
دخـترکــِ بـی قـلـب :(:

ریشه ش رو میدونم از چیه
ولی چجور از بین ببرمش
خودمو داغون کرده


پاسخ: خب باید نسبتت رو با اون ریشه مشخص کنی. اینکه اون ریشه الانم روت تاثیرگذاره؟ و آیا باید باشه؟ نمیشه تاثیرش رو کاهش داد یا کنترلش کرد؟ دنبال دلایل نفرتت از خودت باش. 
جواب راحت‌ترش این میشه که به روانشناس مراجعه کن.
نار تی تی:

سلام.

"حتی یه خطای کوچیک هم آدما رو از چشمم می‌اندازه و کلیت و موجودیتشون رو برام خدشه‌دار می‌کنه. وقتیم که این اتفاق بیوفته یهو تموم انگیزه من برای ایجاد ارتباط با اون آدم تبخیر می‌شه"

این جمله دقیقا مشکل خیلی از اوقات منه و درست بشو هم نیست !
حتما از ایده ال گرایی بیش از حده :)


پاسخ: سلام. خب باید بگم که بارانداز هفتم دقیقا اسمش همینه: ایده‌آل. اونجا مفصل‌تر ماجرا رو بازش می‌کنم. بخشی از این نفرت از خود هم زاده همین کمال‌گرایی افراطیه که تصمیم گرفتم اینجا بهش اشاره‌ای نکنم و بذارمش برای بارانداز بعدی.
شمام خوش اومدی. واقعا دارم به برکت این یادداشت ایمان میارم. :))
دخـترکــِ بـی قـلـب :(:

از روان شناسا بیزارم


پاسخ: پس زحمتش میوفته گردن خودت
دخـترکــِ بـی قـلـب :(:

واقعا نمیشه
بیزاریم از روانشنا هم مربوط میشه ب
ی کینه و نفرت قدیمی


پاسخ: یه ماجرا رو نمیشه به این راحتی‌ها تعمیم نده. 
خورشید جاودان:

من فقط از ادمایی سرد و بیزار میشم که مدام ازم انتقاد میکنن و اسمشم میگذارن دلسوزی
به حد کافی خودم با خودم بد هستم و جسمی و روانی به خودم اسیب میزنم یکی نیست بگه بابا اینقدر همون نیم اعتماد به نفسی هم که دارم له نکنید نابود نکنید
این ادمی که جلوتونه یه خوبی هایی هم داره اصلا مثل همه خوب و بد داره
واقعا نمیدونم چرا کاری میکنن که مرده و زنده خودتو بیاری جلو چشمات
اصلا دروغه ادم بگه حرف مردم برام مهم نیست چون اخرش مجبوری بین همین مردم زندگی کنی
من به ندرت انتقادی رو میپذیرم اونم وقتی خودم اجازه بدم و بخوام کسی نقدم کنه
خوب یا بد همینم
اخرشم میدونم میرم یه جایی دور از ادما گم و گور میشم
کاسه صبرم هنوز لبریز نشده


پاسخ: چون خودم جزو همین آدمام که بدیا بیشتر جلوی چشمشونه تا خوبیا، حرفی نمی‌تونم بزنم. :/
خورشید جاودان:

خب دنیا زیر و رو میشه خوبیا رو ببینید ؟
واقعا دلم میخواد از بابا مامانم و بقیه بپرسم اینو
دیدن خوبی که حال خوب کن تره
حالا اینهمه بدی دیدین اتفاق خاصی افتاد
یه بارم دنبال یه خوبی تو طرف مقابلتون باشید و به روش بیارید
کسی که دوستش داشتم هم مثل شما بود اسمشم گذاشته بود دلسوزی ولی خوب بلد بود از بقیه تعریف کنه نوبت به من که میرسید مثقالی خوبیامو میدید و خرواری انتقاد میکرد جوری که واقعا از خودم متنفر شدم و تا الان دارم تاوان این تنفر رو پس میدم


پاسخ: اگه به حساب توجیه نذاری باید بگم آدمایی مث من مجبورن با دیدن بدیای دیگران اونا رو تا حد خودشون یا حتی پایین‌تر بیارند که اعتماد به نفس ویرونشون رو جبران کنند. به عبارت دیگه به جای تلاش برای ارتقاء سطح خودشون سعی دارند سطح دیگران رو نزول بدند.
خورشید جاودان:

فکر نمیکنید ممکنه طرف مقابلتون هم ویران کنید
توجیه نیست ولی راه حل دردناکیه
من چون با ادمی مثل شما زندگی کردم میدونم چقدر دردناکه
هرچی ساختم رو ویران کرد جوری که هفته هاس نتونستم لب به غذا هم بزنم از بس خودم رو با خودم بد کرد
این روش بخدا به نفع هیچ کس نیست
بجاش برعکس عمل کنید اعتماد به نفس خودتون رو تقویت کنید و کمک کنید طرف مقابلتون هم کنار شما ساخته بشه نه ویران
اونوقت که واقعا حال دلتون خوب میشه
البته اگه اونقدر مغرور نباشید مثل اون که بگید من حق دارم


پاسخ: این چیزی که گفتم یه رفتار آگاهانه نیست. بلکه کاملا ناخودآگاه صورت می‌گیره. وگرنه اگه آگاهانه باشه حرف شما کاملا درسته.
اما اینکه اعتماد به نفس کسی انقدر وابسته به بیرون از خودش باشه هم قابل تأمله. بنده هم معتقدم که نمی‌شه جدای از اجتماع و اعتقادات و رفتاراشون زندگی کرد ولی این سطح از پیوستگی به نظرات بیرونی هم قابل بررسی و تفکر و تجزیه و تحلیله.
در کل شاعر به حق گفته که: افسرده دل افسرده کند انجمنی را...
خورشید جاودان:

من که گفتم به حد کافی با خودم بد بودم تو کامنت اول پس اعتماد به نفس منم خیلی درست درمون نبود تازه داشت درست میشد
متاسفانه یا خوشبختانه بیش از حد خودمو سلاخی کردم و ریز و بد خودمو میشناسم همین باعث میشه کمتر انتقادپذیر باشم یعنی گفتن چیزی که خودم میدونم تو وجودم بده یه جور به رخ کشیدن نقطه ضعفم به نظر میاد
و دقیقا اطرافیانم بخاطر بالا بردن خودشون یه جوری نمک رو زخمم میپاشن
اخه ادم از کسی که دوستش داره شاید کمتر از بقیه انتظار داره ولی انگار باید به این نتیجه برسم همه یه جورن و برم گم و گور بشم


پاسخ: چیزی که فکر می‌کردم درسته رو گفتم. دیگه نتیجه‌گیری با خودته.
خورشید جاودان:


کاملا حق با شماست
دوباره میسازمش شاید الان چون عصبانیم دلم میخواد از شر ادما خلاص بشم
ممنونم بابت حوصلتون در قبال یه ادم عصبانی و تشکر بابت وقتی که برای پاسخگویی گذاشتین


پاسخ: خواهش می‌کنم. 
آسـوکـآ آآ:

وقتی از سربازی حرف می زنید و صد روز به صد روز مرخصی نیومدن چیزی درونم به درد میاد...
اون تیکه که گفتید یه خطا باعث میشه آدم ها از چشمتون بیفتن لازمه بگم که منم همینطور... حتی اگه برام خیلی عزیز باشن! فکر می کنم سنگدل شدم.


پاسخ: سخت بود ولی دردناک نه. یه نوع تزکیه بود واسه آدم مغروری مثل من. چون اونجا هرکسی که از راه می‌رسه فارغ از سن و تحصیلات و شعورش به آدم دستور میده. و آدم هم ملزم به اطاعته.
سنگدلی نیست. کمال طلبی توی روابطه. توقع پرفکت بودن ار دیگران داریم که واضحه خواسته غیرمنطقیه. کسی می‌تونه از دیگران توقع کمال داشته باشه که خودش کامل باشه که نیستیم. که نمی‌تونیم باشیم.
شما هم خوش اومدید. :)
جانـان:

شب بخیر غمی عزیز(جناب سروان سابق)
درمورد ناخودآگاه در کامنتی اشاره ای داشتی و چون کتابی از (یونگ) رو دارم بازخونی میکنم و نت برداری
رو میزم جلو چشمم هست و E Q ام رو قلقلک دادی ک بی مناسبت با حرفت نیست و با اجازه ات مینویسمش
تا زمانی ک ناخودآگاهت را در خودآگاهی درک نکنی ، این ناخودآگاه توست ک بر زندگیت حکمرانی میکند و تو آن را سرنوشت می خوانی .
و ازت خواهش میکنم وقت بزار برای خودت و از گوستاو یونگ هرچی ترجمه شده بخون حداقل این سه تا رو ک میدونم بفارسی ترجمه شده ک بی شک میتونه زخمهای روحی ک توی این دوتا پست بهشون اشاره کردی رو مرحمی باشه
انسان در جستجوی هویت خویش
روان‌شناسی ضمیر ناخودآگاه
روح و زندگی
حیف ک آلمانی بلد نیستی وگرنه نوشته هاش واقعن نوشداروست برای روح ولی اگر فول بدی اونا رو بخونی منم کم کم مبحثهای خوبی ک فکر کنم (برات ، برام) بدرمیخوره ترجمه میکنم و همین جا مینویسم
سلامت باشی و برقرار


پاسخ: همین الان دارم «انسان و سمبول‌هایش» رو می‌خونم :) اینایی که گفتی هم می‌خونم اگه عمری باشه و فرصتی.
از زبون آلمانی نگو که آتیشم می‌زنی. دوتا فیلسوف هستند که توی کف‌شونم و تنها سد بین من اونا زبون آلمانیه: هایدگر و ویتگنشتاین...
لطف بزرگی می‌کنی اگه زحمتت نباشه.
جانـان:

سلام و روزت بخیر غمی عزیز
باور کن امروزم رو ساختی با پاسخت
خدا رو صدهزار مرتبه شکر ک میبینم مسیر درست اما دشوار رو پیدا کردی و آرزو میکنم لطف حق تعالی در همه حال شامل راهت باشه
دارم میرم دکترـ برگشتم و حالی مونده بود چند خطی مونده ک برات مینویسم


پاسخ: سلام.
واقعا ممنون که اینقدر حالم برات مهمه. امیدوارم همیشه سالم و دلخوش باشی. 
منتظرم...
سارا:

بهت حسودیم میشه بهنام ؛ انقدر خودت و ضمیر درونت رو می شناسی
راجع بهشون می خونی فکر می کنی ، خداکنه راه حلش رو هم پیدا کنی

+ این قسمت از چشم افتادن آدما تو من هم پررنگه ، آدم دل کندنم می تونم بذارم و برم دوتا از بهترین آدمایی که می شناختم رو گذاشتم کنار ، فکر می کنم تنها راه بعضی چیزها فقط رها کردنه


پاسخ: ممنون از این تعریف و این آرزوی خوب. خودمم امیدوارم. نه من این حرف رو قبول ندارم. علیرغم اینکه خودم همین‌طورم اما رها کردن اولین و ساده‌انگارانه‌ترین راه‌حله که اتفاقا پست آخر نیکولای آبی هم درباره همین رها کردنه. ولی اگه قرار به رها کردن باشه بزرگ‌ترین راه‌حل رها کردن زندگیه
پـــــر ی :

چون اصلاحش تنهایی نمیشه. نیازمند کمک های سایکولوژیه که خب تو کشور ما خیلییییی گرونه و در دسترس همه و به خصوص قشر ما نیست


پاسخ: حق با توئه. ولی یه بخشی از وجودم که سرتق بازی درمیاره هم معتقده که درمان با محرکای بیرونی موقتی و ناپایداره
سارا:

رفتم پست نیکولا رو خوندم ؛ خصلتش راجع به همه چیز اینطوره راجع به کل ابعاد زندگیش . به نظرم اولین راه نیست آخرین راهه وقتی کلی تلاش می کنی تا درستش کنی یا حداقل نخ رو محکم کنی و نمیشه باید بذاری بری برای نگه داشتن خودت و این اصلا ساده نیست


پاسخ: نمیگم سخت نیست. میگم ساده دیدنه داستانه. اینکه نشد خداحافظ. و الا اگه کسی ندونه من با تک‌تک سلول‌های خاکستریم می‌دونم که چقدر سخته رها کردن ولی باید یه راه دیگه باشه. یه راهی که تا حالا بهش فکر نکردیم. یه راه غیر از پاک کردن خود مسئله...
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.