مینیس
تک‌سرنشین باکره آهنی

حتی میتونست اسمش هم «داستان‌» باشه

همون چند دقیقه اول از قسمت اولش کافی بود که حالم رو بد کنه. کاش هیچوقت نمی‌دیدمش. کاش وسوسه نمی‌شدم دیشب برای توی اتوبوس این سریال لعنتی رو دانلود کنم و الان با دیدنش انقدر حالم بد بشه. موضوع سریال بخش کوچیکی از این حال بد رو به دوش می‌کشه. چیزی که مغزم رو ساییده ایده اولیه و کلی این سریاله. یادتونه قبلا اینجا گفتم که دوست دارم داستان علمی تخیلی بنویسم؟ دقیقا موقع نوشتن اون پست ایده یه داستان توی ذهنم بود که در حال توسعه بود. البته فقط توی مغزم. داستانی درباره زمانی که علم اونقدر پیشرفت می‌کنه که دیگه نویسندگان رمان مجبور نیستند بار داستان رو بذارن روی دوش تخیل مخاطب. یا داستان رو به دست شرکت ‌های فیلمسازی قرار بدند تا یه برداشت مطلق از اون داستان داشته باشند. نویسندگان توی یه رقابت شرکت می‌کنند که جایزه‌اش شبیه‌سازی کردن شخصیتای داستانشونه که دیگران به جای خوندن اون داستان می‌تونند برند درون اون داستان و با تمام وجود اون داستان رو لمسش کنند. اینکه قرار بود فقط شخصیت‌ها و موقعیت‌ها تعریف بشن و انتخاب و کنش‌ها با خود شخصیت‌ها باشه. فکر کردن به اینکه یه روزی این شخصیتای داستان پی ببرند که فقط جزو یه بازی سرگرم کننده برای دیگران هستند.
حالا با چنین ایده‌ای که دیگه داشت توی حافظه‌ات خاک می‌خورد یهو به سرت می‌زنه که بشینی و سریال جهان غرب Westworld رو ببینی و با خودت بگی لعنت به این برادر نولان. یعنی باید این آدم با این همه سابقه درخشان نویسندگی دست می‌ذاشت روی ایده ناقابل تو که آرزو داشتی یه روزی بنویسیش؛ که کتابش کنی؟ نمی‌شد این یکی سهم من بشه از جهان؟ به قول عادل گاهی اونقدر گل نمی‌زنی که بالاخره گل می‌خوری... و همه این حرفا برعکس انگیزه نوشتنشون هیچی به ارزشای منِ بازنده اضافه نمی‌کنه...

פـریـر بانو:

می‌شه به ایده‌های تازه‌تر فکر کرد، نه؟
اما خب می‌فهمم که سال‌ها یه ایده رو تو ذهنت داشته باشی و یهو ببینی یکی دیگه زده رو دستت، چقدر ناراحت‌کننده‌اس‌. تجربه‌اش هم کردم اتفاقا سر نوشتن یه رمان... سال‌ها پیش!

و عیب کارمون همینه که می‌ذاریم سال‌ها بگذره. به این فکر نمی‌کنیم که این ایده و فکر ممکنه به سر یکی دیگه هم بزنه. پس چرا ما زودتر اقدام نکنیم و واسه خودمون نکنیمش؟ مثل کاری که نولان کرد...


پاسخ: میشه به ایده‌های جدید فکر کرد ولی بعضی از ایده‌ها از همون اول مشخصه که ایده‌های میلیون دلاری هستند.
حق با توئه. تعلل از ماست... که بر ماست...
هالی هیمنه:

من باب همدردی باید بگم منم چنین ایده‌ای داشتم. یعنی هنوزم دارم. و به نظرم خیلیا هستن که چنین ایده‌ای داشته‌‌اند و کلی براش رویاپردازی کردن. یعنی می‌خوام بگم هر کسی توی مقطعی از زندگیش که خیلی به مسائل وجودی فکر می‌کرده، می‌تونسته جرقۀ چنین ایدۀ جذابی به ذهنش رسیده باشه. مارک تواین یه جملۀ خیلی معروفی داره که می‌گه حضرت آدم تنها کسی بوده که می‌تونسته ادعا کنه حرفی رو برای اولین بار می‌زده. حالا هم اونقدری حرف زده شده که همۀ حرفا تکراریه، تنها راه اینه که از زاویۀ دیگه‌ای به حرفای تکراری نگاه کنیم. مثلاً همین ایدۀ زامبی رو ببینید که چقدر داستان‌های مختلفی براش نوشته‌ن..


پاسخ: اینم یه نگاهه. اینکه ایده‌ها شباهت‌هایی ممکنه با هم داشته باشند که با تفاوتاشون قابل تفکیک هستند. اما انطباق خیلی زیاد رو فکر نمی‌کنم...
فا طمه:

منم همین چند وقت پیش بعد کلی ننوشتن یه ایدمو به شکل داستان خیلی کوتاه نوشتم تا حالا بعدا بهترشو بنویسم. بعد برا همونم ولی ذوق کردم و اینا. بعد چند روز بعدش دیدم اصل ایده قبلا اجرا شده :| ایده این بود که به موها بادکنک بسته شه و موها بریده شه و بره اسمون. حالا اینکه حرفم کهنه شده اونقد مهم نبود چون من حس و اینای خودمو به ایدم داشتم به هرحال و اون یارو به نظر فقط برا شوافی چیزی ااین کارو کرده بود و فیلم گرفته بود گذاشته بود یوتوب. (جز این عکس کلی ادمم پیدا کردم ک ب موهاشون بادکنک بستن) بیشتر از این عصبانی و ناراحت بودم ک کسی ببینه فک میکنه کپیه و میشه شکایت کرد حتی. حالاباز این داستان نبود که شکایت کنن و من کلا سریع استرس میگیرم و فکر منفیام بزرگ میشه ولی اگر ایدت مثلا تو یه داستان دیگه باشه امکان سرویس کردن دهنت هس به هرحال و میتونن شکایت کنن دیگه. از این قانون کپی رایت بدم میاد اصلا هم به همین دلیل که الکی میتونه ادمو متهم کنه هم یکی دو دلیل دیگه.
حالا میگم جدی شاید شمام بتونید اینو جوری بنویسید که اونقد شبیه نشه. من خودم وست ورلدو دو قسمت دیدم و نمیدونم چی میشه ولی برا ایده شما یه ایده ای به ذهنم رسید الان برا دنبالش که بعید میدونم وست ورلد اجراش کرده باشه. تازه فضای مال شمام متفاوته ب هرحال. من خودم ایده وست ورلدو دوس داشتم ولی فضاش ب دلم نچسبید زیاد که کابوی بودن و میشه گف خشک بود خیلی. الان فضای مال شما رو بیشتر خوشم اومد و به نظرم رسید میشه بهتر اون شه. الان اینسپشنم مث انیمه پاپریکاس مثلا که اصل قضیه اول ب نظر میاد ایدشونه ولی تفاوت دارن با هم. خلاصه اگر حسشو داشتید دنبالش برید. لااقل اینجا بنویسیدش. ما منتظر میمانیم


پاسخ: یه نظریه هست که میگه‌ در یه مقطع خاص کل یه گونه به یه آگاهی خاص می‌رسن. حتی بدون اینکه‌ اعضای اون گونه با هم در ارتباط باشند. شاید توی این مقطع که هوش مصنوعی و پیرینتر سه بعدی اینقدر داره پیشرفت می‌کنه، این ایده یه فکر اجتناب ناپذیر برای بعضی از اعضای گونه ما باشه که دغدغه‌ها و تجربیات مشترک دارند. 
پاپریکا یه فضای به شدت ژاپنی و گرم داره اما اینسپشن خیلی غربی و خشکه. به نوع حرفتون درسته. باید بهش فکر کرد. 
سارا:

انگاری ناگهان چقدر زود دیر می شود


پاسخ: واقعا چقدر...
خورشید جاودان:

من یه فکری مدام تو سرم میچرخه اونم اینه که کاش یه ویروسی تو ازمایشگاه ها تولید بشه که ادما رو به مهربونی مبتلا کنه اینجوری شاید حال دنیای پر از خشونت و جنایت بهتر بشه ولی مطمعنم چون منفعت یه عده تو خشونت و جنگ افروزی این ایده تو هیچ ازمایشگاهی عملی نمیشه شاید یه زمانی درموردش یه چیزی بنویسم


پاسخ: ایده خوبیه اگه واقع گرایانه نوشته بشه