مینیس
تک‌سرنشین باکره آهنی

جهان با عینک رمان

به محض اینکه بگویی عشق منطق سرش نمی‌شود و ریشه‌اش به جنون می‌رسد شاید خیلی‌ها سری به نشانه تایید تکان بدهند. اما آیا واقعا با معنای جنون آشنا هستند؟ تا می‌گویی مجنون، مردم آدم لختی را تصور می‌کنند که در جنگلی قدم میزند و با خودش حرف می‌زند و دائم به نقطه‌ای خیره می‌شود و یا کسی که سرش را به شکل عجیبی کج و کله می‌کند. اما اگر این جنون به آدم‌کشی منتهی شود چه؟ هنوز هم از آن می‌توانید برداشت عاشقانه داشته‌باشید؟ اگر به تجاوز منتهی شود چه؟ باز هم عاشقانه است؟ عشق به یک دختربچه چطور؟ اصلا چه کسی گفته که عشق همیشه باید معصومانه باشد؟ گاهی عشق‌ها وحشیانه می‌شوند؛ ولی هنوز عشق‌اند...

حالا که در این سلول نمور، تاریک و پر از سوسک در کنار این نرخر سیاه‌سوخته این نامه را می‌نویسم شاید با خودتان بگویید "حقش است. مرتیکه منحرف عوضی. باید دارش می‌زدند." اما به جز اینکه اسمم هامبرت هامبرت است و به جرم کودک آزاری به 20 سال زندان محکوم شده‌ام چه چیز دیگری درباره من می‌دانید؟ آن نوشته‌هایی هم که مدت‌ها پیش از روی یادداشت‌هایم توسط آن مردک روسی هاف‌هافو نوشته و منتشر شد بیشتر درباره لولیتای من است نه خودم. اصلا معنای عشق دقیقا همین است. آن لحظاتی که او پیشم بود خودم را فراموش می‌کردم. مثل زندانی ابدی که گوشه سلولش تونلی به یک باغ زیبا در بیرون زندان پیدا کند.

هرگاه که به کُرک‌های روی دست لولیتا در آفتاب نگاه می‌کردم از زندان این تن فرسوده‌ که چهار دهه در انفرادیش بودم، رها می‌شدم. هر بار که به لب و دندان‌های او در وقت حرف زدنش خیره می‌شدم دیگر وزن خودم را روی زمین احساس نمی‌کردم. نه فقط روحم که جسمم نیز به معنای واقعی کلمه به پرواز در می‌آمد.

می‌بینید؟! همین حالا هم که می‌خواهم از خودم بگویم نمی‌توانم. چون دیگر بدون او تعریفی از خودم ندارم. مثل گازی که برای شکل و جسمیت یافتن به یک ظرف نیاز دارد. لولیتا ظرف من بود، به من شکل می‌داد و وجودم را به خودم ثابت می‌کرد. تنها با او بود که می‌فهمیدم بودن یعنی چه. 

شما می‌توانید روی کاناپه پذیرایی خود لم بدهید و در کنار قهوه و روزنامه صبح و سیگار بدون فیلترتان به راحتی من را هم قضاوت کنید ولی این را بدانید که هرگز از گذشته خود پشیمان نشدم و اگر صدبار دیگر به دنیا بیایم باز هم همین کار را می‌کنم.

امضا

هامبرت هامبرت


 این سعی من بود برای دیدن جهان از عینک هامبرت هامبرت رمان لولیتای ناباکوف. حالا اگه قرار باشه شما خودتون رو جای یکی از شخصیت‌های داستان موردعلاقه‌تون بذارید و یه یادداشت از زبونش بنویسید، چی می‌گید؟! اصلا می‌‌تونه یه چالش باشه برای اینکه کمی از افسردگی فصلی این روزا فاصله بگیریم. واسه شروع از خورشید و حریر بانو و هالی هیمنه دعوت می‌کنم که توی این چالش شرکت کنند. اینم اسامی شرکت کنندگان:


برچسب: چالش،

سلام:

کاش میشد یه کتابشو میخوندم.
خوشحال میشم بهم سر بزنی.


خب بخون. همین اینترنت پر از کتاباش.
نگار جهانشاهی:

خیلی عالی

چوگویک ...:

چالشای سخت میذاری :/


خب اسمش چالشه دیگه. :/
مریــــ ـــــم:

من این کتاب رو نخوندم
اگه وقت کردم و اگه چیزی به ذهنم رسید حتما شرکت میکنم تو چالشت


عاشقانه دیوانه کننده‌ایه.
خوبه. منتظرم.
سارا:

کل لولیتا رو که داشتم می خوندم این شکلی بودم : o-0
مرز بین عشق و هوس کجاست هامبرت ، تضادهای زیاد و عجیب درونی و بیرونی شخصیت یه آدم اوف ، خوراک خودته رمان روانشناختی

+ چه موضوع جالبی ؛ دوست داشتم جای جین ایر یا جان اسمیت باشم ، بیشتر فکر کنم


واقعا جرئت می‌خواد یه نویسنده با چنین جزئیاتی به این موضوع بپردازه. اگه الان ناباکوف این رمان رو می‌نوشت فعالان حقوق کودکان و زنان پدرشو درمیاوردند.اون موقع که دیگه جای خود داره. 
حتما بنویس. دوست دارم ببینم چطور می‌بینی.
هالی هیمنه:

از سخت بودن چالش که بگذریم، باید بگم من یه چند وقتی هست از دنیای رمان‌ها فاصله گرفتم. از اونجایی که حافظۀ خیلی قوی‌یی هم ندارم در حال حاضر نمی‌تونم یه سوژۀ خوب انتخاب کنم. ترجیح میدم بعد از خوندنِ یه رمان توی این چالش شرکت کنم که نوشته‌م حداقل ارزشِ خوندن رو داشته باشه. :) شاید دیر بشه، ولی می‌نویسم.


هرطور راحتی
Donya Bani:

به جرات می گم از بهترین چالش هاعه.حتی میشه توی دورهمی ها هم از این چالش استفاده کرد
مرسی


سلام. به اینجا خوش اومدید.
خب شرکت کنید.
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.