مینیس
تک‌سرنشین باکره آهنی

کمال خود بودن...

نشاط انگار مختص اونهاییه که خارج از همه کلیشه‌ها و چهارچوب‌ها جرئت می‌کنند که خودشون باشند و روی خود بودنشون پافشاری می‌کنند و کنار هم نمی‌کشند. مسلما ما شاهد اون روزاشون نیستیم که بقیه بهشون طعنه می‌زدند. اون وقتایی که می‌نشستند و درباره فوتبال می‌خوندند بدون اینکه بدونند در آینده قراره چه اتفاقی براشون بیوفته و حتی پایان‌نامه ارشدشون رو هم درباره پیش‌بینی نتیجه بازی فوتبال می‌دادند. اینکه چقدر بحث کردند سر اینکه چنین موضوعی رو به عنوان پایان‌نامه بدند. یا اینکه چندبار آزمون ورودی دادند تا توی گزارشگری صدا و سیما پذیرفته بشند. یا اون وقتایی که از 14 سالگی به مدت 16 سال توی عراق با کلی بیماری و مشکل زندگی می‌کردند تا فقط توی کلاسای بزرگان شرکت کنند. اینکه از چندماهگی بی‌مادر بزرگ بشند. یا حتی اون موقع که توی کانون پرورش فکری سعی می‌کردند درباره مشق شب با بچه‌های مختلف مصاحبه کنند و با بچه‌هایی فیلم بسازند که کنترل کردنشون سخت‌ترین کار دنیاست و به خودشون نگفتند «من چقدر بدبختم که دارم واسه چارتا بچه فیلم می‌سازم». اونم وقتی که فیلمای حماسی و ملی روی بورس بوده. یا اون موقع که قرار بوده گزارش هواشناسی بدند چقدر با بالاتریا بحث کردند که قرار نیست گزارش هواشناسی همیشه اونقدر خشک و علمی باشه. میشه که یه کم عامیانه‌ترش کرد و مثل داستان روایتش کرد. اون روزایی که می‌نشستند و گزارشای هواشناسی شبکه‌های معروف رو نگاه می‌کردند تا ببینند دلیل جذابیت اونا چیه به خودشون نگفتند «حالا کو تا ما به اینا برسیم و این تجهیزات رو داشته باشیم». یا اون روزایی که می‌نشستند و رمان می‌خوندند و آرزوی نویسنده شدن و کسی شدند داشتند و اصلا به این فکر نمی‌کردند که قراره یه روزی مهم‌ترین جایزه ریاضیات رو بگیرند و بشند اسطوره تلاش برای خیلیای دیگه. یا اون موقع که توی دانشگاه هاروارد از استاد سوال می‌کردند و از حرفای اون فهمیده‌هاشون رو به فارسی توی دفترشون یادداشت می‌کردند به این فکر نبودند «که چی؟»، «آخر این مسخره بازیا چی میشه؟». تازه همه اینا وقتیه که نمی‌دونید قراره توی 40 سالگی از سرطان بمیرید...

ما یه چیزی رو می‌خوایم، همین حالا هم می‌خوایم. الانِ خودمون رو با اونایی مقایسه می‌کنیم که سالیان سال زحمت کشیدند و سرشون به خیلی از سنگا خورده. ما فکر می‌کنیم فقط الان اوضاع این‌قدر بده. در حالی که خیلی از این آدما از توی زمان جنگ سردرآوردند و تونستند علیرغم اون مشکلات و تنش‌ها خودشون رو بالا بکشند و کلی هم به خاطر خارج از چارچوب بودنشون تاوان دادند. تاوانایی که قرار نیست الان بیان و پیش همه جارش بزنند. باید جرئت کنیم و خودمون باشیم؛ با همه مصائبش، با همه سرایی که به سنگ می‌خوره، با همه ناامیدیاش، با همه نرسیدناش، با همه حماقتاش، با همه چسناله‌هاش، با همه طعنه‌ها و سرزنش‌هاش، با همه کم خوردنا و گرد خوابیدناش، با همه افسردگیا و اضطراباش، با همه اشکا و «دیگه بسمه»هاش...


چوگویک ...:

میدونی
ما یه استادی داریم ازش متنفرم
نه بخاطر اینکه منو انداخت و با وقاحت گفت استاد دلش بخواد میتونه نمره رو کمتر یا بیشتر بده :)
نه بخاطر اینکه زور میگفت و بی نظمیشو مینداخت گردن ماها!!!!
بلکه برای اینکه با اینکه زن بود میگفت من موندم دخترا چرا میان دانشگاه :/ تهش هیچی نمیشید باید شوهر داری کنید :/ تا این حد امید و انگیزه و اینا میداد
بعدم یکسریم کلی با یکی دعوا کرد تو که ازدواج کردی و بچه داری مگه احمقی اومدی توی سی سالگی درس بخونی :|


پاسخ: سکوت تنها جواب این آدماست که مشکلات خودشون رو روی دیگران فرافکنی می‌کنند...
فاطمه م_:

چقد این حرفا درسته و این روزا به شنیدن‌شون احتیاج داشتم. مرسی :)


پاسخ: خواهش
🦉 شباهنگ:

پستِ به‌شدت خوبی بود.


پاسخ: خدارو شکر
الـی ‌ ‌ :

یه هفته، ده روزه که وبلاگی نمی‌خونم به اون صورت؛ اما از دیشب درگیر مسئله‌ی این پست بودم و حتی خواب راحتی هم نداشتم چند روزه. بعد امروز صبح بیدار شدم و یکی از ویسای روانشناسی که دنبال می‌کنم رو پلی کردم، بدون اینکه بدونم راجع به چیه اصلا. خیلی جالب بود که در مورد مشکل من شروع کرد به صحبت کردن. بعد الان پنلم رو باز کردم و اومدم یکی دو تا وبلاگ بخونم. وبلاگ شما رو باز کردم و این پست رو دیدم. جداً زندگی خیلی عجیب و جالب نیست؟ و مرسی بخاطر این نوشته‌ها :))


پاسخ: عجیب و جالب. اینکه یه چیزایی دقیقا همون لحظه که باید، سر راهمون قرار میگیرند...
خواهش می‌کنم.
عباس احمدی:

چقدر این پستت برعکس پستای قبلیت امید داشت. می دونی گاهی وقتا که میرم تو فاز غم و ناامیدی، یعنی اون وقتایی که شکست می خورم به این فکر می کنم که مگه غیر از تلاش کردن و امید راه دیگری هم وجود داره. خودم الان در شرایط سختی ام. با کلی رویا باید برم خدمت و وقتی برگردم معلوم نیسث همین قدر امیدوار مونده باشم. اما چه میشه کرد. راه دیگه ای وجود نداره.


پاسخ: اینجا پر از چیزایی که هستم و چیزایی که باید باشم و فاصله بین این دوتا. امیدوارم که آسیبی به رویاهات وارد نشه. 
راستی به اینجا خوش اومدی
فاطمه :):

عجیب ترین خوی آدمی این است که می داند فعلی بد و آسیب رسان است،اما آن را انجام می دهد به کرات هم.هر آدمی دانسته و ندانسته ،به نوعی لجاجت و تعارض با خود به سر می برد و هیچ دیگری ویرانگرتر از خود آدمی نسبت به خودش نیست. "محمود دولت آبادی"



ما می دونیم چمونه و راه حلش هم می دونیم ولی چرا انجام نمی دیم؟چرا می دونیم که باید خودمون باشیم و به کمال خودمون برسیم ولی وسط راه باز می زنیم جاده خاکی؟
ترسوایم؟تنبل ایم؟هدف مشخص نیست؟چیه این؟الان مثلا منی که این پست رو خوندم باید یاد گرفته باشم و برم و دم نزنم و ادامه بدم تا یه روزی که ببینم داره جواب می ده سختیای که ازشون گذشتم ولی چرا اینکارو نمی کنه آدم؟

+ممنون بابت پستای عالی ای مینویسید.


پاسخ: مشکل توی این جمله است: "تا یه روزی که ببینم داره جواب می ده سختیا"
اینکه از همون اول دنبال نتیجه هستیم. اگه از مسیری که می‌ریم با همه سختیاش لذت نمی‌تونیم ببریم، مطمئن باشید از نتیجه هم لذت نخواهیم برد که چه بسا اصلا به نتیجه‌ای نمی‌رسیم. این آدمایی که اینجا بهشون اشاره کردم اکثرشون از مسیر داشتند لذت می‌بردند (با وجود همه دشواریاش) و نتیجه‌ای که به نظر ما هدف غایی بوده، برای اونا فقط یه اتفاق جانبی و پیش‌بینی نشده بوده در کنار اون تلاش و لذتی که می‌بردند.

+ خواهش می‌کنم. این نظر لطف شماست.
فاطمه :):

درسته .من حتی یه نتیجه ی خیلی خوب و ناگهانی رو می خواستم و توی مسیری که می رم اگرم لذت می برم ؛میگم: این حق من نیست فعلا، یا ازش می گذرم یا گند می زنم به لذت مسیر، چون چشم دوخته ام به نتیجه.
آره اینو می فهمم که سر و صدایی که ملت برای این آدما راه انداختن برای خودشون چیز خیلی عادی و معمولیه و این به خاطر اینِ که ما مسیر و باهاشون طی نکردیم وفقط نتیجه رو می بینیم.

خواستم بگم مشکلم واقعا همونه.مرسی که گفتینش خودم پیداش نمی کردم.
امیدوارم آدم بشم و این دیگه بسمه کار ساز باشه و همه جرئت کنیم، خودمون باشیم.


پاسخ: واقعا ای کاش. اول از همه هم خود منی که اینقدر لالایی بلدم کاش خوابم ببره :/
^_^ khakestari:

غمی خیلی خوب بود....انقدری خوب بود که دیشب تا حالا هی میخونمش و دلگرم میشم.

مرسی


پاسخ: خدا رو شکر. 
خواهش می‌کنم.
فرشته ...:

من که از پست خیلی راضی بودم خدا هم راضی باشه :)

عکس مریم میرزا خانی اون وسط خیلی چشم‌نوازه :)


پاسخ: ایشالا :)
تسنیم ‌‌:

من فک کنم یه پیستری‌شف منحصربه‌فرد بشم :)))
چون الان دقیقا تو اون مرحله‌ایم که دارم سختی‌ها و حرف‌هاشو تحمل و تا جایی که می‌تونم براش هزینه می‌کنم! چه استدلال قوی‌ای!


پاسخ: پیستری‌شف چی هس اصلا؟
تسنیم ‌‌:

سرآشپز قناد!


پاسخ: آهان. یه چیز جدید یاد گرفتیم :)