مینیس
تک‌سرنشین باکره آهنی

:: مینای شهر خاموش ۱

در سایت دانشگاه با چندتا از همکلاسی‌ها داریم کانتر بازی می‌کنیم تا کلاس دکتر همتی شروع شود. دختر کناری هر از چندگاه یک‌بار چپ‌چپ نگاهمان می‌کند. در حد فاصل بین کشته‌شدن تا شروع دور بعدی، دزدکی نگاهی به او و نمایشگرش می‌اندازم. درباره نیما؟ نما؟ یک همچون چیزی جستجو می‌کند. متوجه فضولیم می‌شود. با غیظ نگاهم می‌کند و بعد سیستمش را خاموش می‌کند و کیف و گوشی‌اش را برمی‌دارد و می‌رود. من هم خودم را به کوچه علی‌چپ می‌زنم و دور بعدی بازی را شروع می‌کنم.
بازیمان که تمام می‌شود در حال جمع کردن هدفون و فلشم متوجه فلش جامانده روی کیس کناری می‌شوم. احتمالا باید متعلق به آن دختر باشد. مردد می‌شوم بگذارم خودش برگردد و بردارد یا به مسئول سایت بدهم. در این بین باز فضولیم گل می‌کند. فلش را برمی‌دارم و به سیستم خود وصل و بازش می‌کنم:
ترس برم می‌دارد که نکند برگرد و آبروریزی راه بیاندازد. فلش خودم را هم وصل می‌کنم و کل فلشش را کپی می‌کنم و خود فلش را تحویل مسئول سایت می‌دهم که حمید صدایم می‌کند: «بدو دیگه. داری چیکار می‌کنی؟ همتی اومدا...». «اومدم». راه می‌افتم می‌روم سرکلاس. 
طبق معمول ردیف آخر حمید یک جا برای من نگه داشته. می‌نشینم و کابل OTG را از توی کیفم برمی‌دارم و فلشم را به گوشی متصل می کنم. در پوشه New Folder چندتا صفحه اینترنتی را ذخیره کرده. آن را پاک می‌کنم. پوشه SPSS هم یک فایل نصبی دارد. باید یک برنامه تخصصی باشد. آن را هم پاک می‌کنم. بعدی یک فیلم است. آن را نگه می‌دارم. پوشه روش تحقیق و دکتر پرتوی که چیز خاصی ندارند و حذفشان می‌کنم. اما درباره پوشه عکس تردید دارم. بازش کنم یا نه. بی‌خیالش می‌شوم و به سراغ پوشه "مینای شهر خاموش" می‌روم. با کلی فایل ورد مواجه می‌شوم. "قتل در خوابگاه 132" را باز می‌کنم:
ساعت 12 و نیم شب است و این هم‌اتاقی بی‌ملاحظه هنوز کپه مرگش را نگذاشته. چقدر باید یک انسان بی‌شعور باشد که نصف شبی با بلندگوی لپتاپش فیلم ببیند. هنوز با اختراعی به نام هدفون آشنا نشده است. فردا صبح کلاس دارم، چه کنم آخر. تا به حال هزاربار تذکر داده‌ام اما انگار نه انگار. می‌خواهم خفه‌اش کنم...
به گمانم یک جور دفتر خاطره است. "دلتنگی‌های جمعه پاییزی" را باز می‌کنم:
آنچنان دلم گرفته که می‌خواهم همین حالا یک دربستی بگیرم و بروم خانه پیش بابا. طاقت این همه دلتنگی را ندارم. همین دو ساعت پیش با او صحبت کردم اما باز هم دلتنگم. لعنت به این غروب‌های دلگیر جمعه پاییزی...
«گوشیتو جمع کن. داره نگاه می‌کنه» همتی چشم غره می‌رود. گوشی را توی جیبم می‌گذارم و برای چند دقیقه به کلاس گوش می‌کنم تا بی‌خیال شود. بعد از چند دقیقه دوباره گوشی را درمی‌آورم. فایل بعدی را باز می‌کنم "نرم و آهسته نیا...":
آنقدر در این وبلاگ از تنهایی گفته‌ام که دیگر برای خودم هم تکراری شده، چه برسد به شما. اما کاش کسی بیاید و این چینی تنهایی را خرد و خاکشیر کند و تا همیشه برایم حرف بزند. از آرزوها و حسرت‌هایش بگوید و بگویم. کسی که به وقت لزوم پشت گرمی باشد و امید دهد و به وقت لزوم گوش باشد و تنها بشنود...
پس این‌ها نوشته‌های یک وبلاگ است. گوشی را جمع و جور می‌کنم تا همتی بیرونم نکرده.
شب توی خوابگاه لپتاپ هم‌اتاقیم را قرض می‌گیرم و "وبلاگ مینای شهر خاموش" را جستجو می‌کنم. پیدایش می‌کنم. آخرین پستش را می‌خوانم "گندش بزنند...":
یعنی فقط همین را کم داشتم. فلشم را گم کرده‌ام و نمی‌دانم کجاست. همان فلشی که همه نوشته‌های اینجا را در آن نگه می‌دارم. فکر می‌کردم توی سایت دانشگاه جا گذاشته‌ام. اما وقتی برگشتم خبری از فلش نبود. نمی‌دانم کسی برداشته یا جای دیگری گذاشته‌ام. راستی گفتم سایت یاد پسر فضولی افتادم که امروز داشت به سیستم من نگاه می‌کرد. ای کاش بعضی‌ها بفهمند حریم خصوصی یعنی چه. التماس کمی شعور...
نمی‌توانم بگویم که ناراحت نشدم ولی خب حق هم با او بود. چیزی نمی‌توانستم بگویم. نشستم به خواندن باقی نوشته‌هایش. دنیای عجیبی داشت. می‌توانستم کمی وسواسی بودن و جدی بودن را از نوشته‌هایش بفهمم و اینکه دوستان زیادی ندارد و از دست عالم و آدم شاکی‌ست.
فردا صبح قبل از کلاس رفتم به سراغ مسئول سایت و  فلش را گرفتم. پشت یکی از سیستم‌ها نشستم و وبلاگش را باز کردم و برای آخرین پستش یک نظر خصوصی با اسم "مسافر کناری" گذاشتم: «سلام. حق با شماست. ازتون عذر می‌خوام. فلشتون هم پیش منه. خواستید امروز بعدازظهر توی بوفه دانشکده مهندسی منتظرتونم.»
اما بعدازظهر هرچقدر منتظر ماندم نیامد. «اینجا چرا نشستی. خوابگاه نمیای؟». «آره. بریم.»

 قسمتای پیشین این داستان رو می‌تونید اینجا بخونید.


ابوالفضل ...:

توی وبلاگش نوشته پسر فضول ولی خب باید می‌نوشت خیلی فضول!

فاطمه م_:

من وسطاش حدس زدم داستانه ولی بازم عذاب وجدان داشتم از خوندن یادداشت‌های دختره :))


پاسخ: :)
خورشید جاودان:

من هم این روزا مثل اون دختره از زمین و ادماش شاکیم ولی همه اش رو تو دلم نگه داشتم حالا نمیگم پسر فضول چون سو تفاهم پیش میاره ولی به یه ادم فضول جهت زیر و رو کردن محتویات دلم نیازمندم فضولی که یکمم صبور باشه :)
کاش میشد اینو تو نیازمندیهای روزنامه ها چاپ کرد


پاسخ: این کاش‌ها هیچ‌وقت میوه نمی‌ده...
تو دلی:

ععع،داستانه!!خیلی جالب بود..اولش نگران این بودم که نکته بیاد اینجارو بخونه:/

بهارنارنج :):

حیلی طبیعی نوشتین:دی


پاسخ: لابد شمام وسوسه شدی که بپرسی آیا واقعا اتفاق افتاده یا نه؟ :)
بهارنارنج :):

نه:/


پاسخ: خوبه.
big cat:

وای من داشتم حال می کردم که واقعیه و اینا:|
واقعی نبود ولی باحال میشد اگه واقعی بود:)
وسطا گفتم عهههه ببین طرف ازون منحرفای بیکاره ولی :\


پاسخ: :)
چوگویک ...:

من یه جا خواستم اسم وب دختره رو سرچ کنم بد گفتم بیخیال نوشته های یه آدم وحشی عصبی خوندن نداره :)))))))))))))))))))))))))))) تهشم دیدم شکر خدا تخیلی بوده :دی


پاسخ: چقدر درگیر بودی :)
چوگویک ...:

=)) داشتم خوددرگیر میشدم حتی:دی


پاسخ: :))