تلنبار

که هرز می‌رود از چشمه عمرِ بودن‌ها. شروع نگشته تمامیده شد سرودن‌ها. تو روضه‌خوان کدامین سر و بدن بودی؛ که واژه واژه حسینیده شد دریدن‌ها. سکوت چاهِ بخشکیده از شرارِ غمی، لبش علی و تهش یوسف و نگفتن‌ها. دهان وا نشده، بسته شد، «خفه، ساکت. تو بال مرغی و ممنوع از پریدن‌ها». رسید موسم یأس و دریغ و «یادش خوش...». «امید روی هوا» و جنونِ خفتن‌ها. شعار مقطعِ حساس و مُرده بادا او... اویی که عامل دردست و تامّ دشمن‌ها. نگیر سوی غریبه، که آشنا بودی؛ تویی که پنبه نمودی تمام رشتن‌ها... و ما که «ما» نشدیم و بدون هم تنها: نگاه و چشم و تماشا... فغان از این من‌ها...

 


برچسب: مطنطن،

تنها امکان ارسال نظر خصوصی وجود دارد
نظر شما به هیچ وجه امکان عمومی شدن در قسمت نظرات را ندارد، و تنها راه پاسخگویی به آن نیز از طریق پست الکترونیک می‌باشد. بنابراین در صورتیکه مایل به دریافت پاسخ هستید، پست الکترونیک خود را وارد کنید.