مینیس
تک‌سرنشین باکره آهنی

دیوارهای حقیقی، پنجره‌های مجازی

به این هفت-هشت سال وبلاگ‌نویسیم که نگاه می‌کنم یه رگه‌ای از آزار دیدن و در انتظار لذت بودن رو می‌تونم به وضوح درونش ببینم. اینکه با چندتا آدم مجازی آشنا می‌شی که احساس می‌کنی شدیدا همدیگه رو درک می‌کنید. اما این درک کردن به چه دردی می‌خوره وقتی توی اون بزنگاه‌های زندگی، توی اون لحظه‌هایی که سبکی تحمل‌ناپذیر هستی داره لهت می‌کنه، کسی نباشه که باهات چش تو چش و نفس به نفس بشه و یه کمی از این بار رو باهات شریک بشه. همیشه یه جبر بی‌رحمانه جغرافیایی وجود داره که بهت دهن‌کجی بکنه و کم‌کم تو رو از نزدیکی بیش‌ازحد به وبلاگ‌نویسای دیگه ‌بترسونه. 

به خاطر همین ترس بود که از مدت‌ها پیش بالای وبلاگم می‌نوشتم "یادداشت‌های یک موجود موقتی" یا الان که نوشتم "تک‌سرنشین باکره آهنی"؛ تا کسی نزدیکم نشه و خودمم یادم باشه که اون‌قدر به کسی نزدیک نشم که حسرت حضور فیزیکیش رو بخورم. شاید بعضیا فک کنن برای کلاسشه که وبلاگ‌نویسای نسبتا باسابقه، بخش نظراتشون رو می‌بندن یا به خاطر انتقادناپذیریشونه؛ اما به نظر من بخشیش برمی‌گرده به همین موضوع. اینکه کم‌کم یاد می‌گیرن دندون آشنایی با آدمای مجازی رو از بیخ بکنن و بندازن دور.

به خاطر همین ماجرا هم بود که هر چندوقت یه بار وبلاگمو کلا حذف می‌کردم و یکی‌دیگه توی یه جای دیگه درست می‌کردم. برای اینکه خودمو از این ناراحتی و زجر همیشگی خلاص کنم. اما هزاران افسوس که انسان موجودی‌ست اجتماعی...



بیتا:

منم بارها و بارها عملا به جمله ی آخرتون رسیدم.
خیلی به دل نشست...


پاسخ: امان از این اجتماعی بودن...
تنها امکان ارسال نظر خصوصی وجود دارد
تجدید کد امنیتی
نظر شما به هیچ وجه امکان عمومی شدن در قسمت نظرات را ندارد، و تنها راه پاسخگویی به آن نیز از طریق پست الکترونیک می‌باشد. بنابراین در صورتیکه مایل به دریافت پاسخ هستید، پست الکترونیک خود را وارد کنید.