مینیس
تک‌سرنشین باکره آهنی

«نبود بر سر آتش میسرم که نجوشم»

قبلنا که هدفی توی زندگیم نداشتم، فکر می‌کردم دلیل این پوچی و این حفره عمیق درون وجودم، نداشتن هدفه. اما حالا که یه هدف برای خودم پیدا کردم، نه تنها اون حفره هنوز پابرجاست که عمیق‌تر هم شده. چون دیگه حتی نمی‌دونم چه مرگمه. یگانه چیزی هم که فکر می‌کردم درمانه، نبود.

حالا دیگه از چیستی درمان رسیدم به چیستی بیماری. در این خلا بین دوهیچ تنها چیزی که به ذهنم می‌رسه نبود عشقیه که تهش ختم بشه به وصال! مشکل همینه یا چیز دیگه؟