مینیس
تک‌سرنشین باکره آهنی

Isolated Fragment

شاید عصر ارتباطات برای خیلی‌ها خوشایند بوده و باعث بیش‌تر شدن دوستاشون شده؛ اما برای منی که توی توییتر فقط مسعود بهنود رو دنبال می‌کنم و توی اینستا فقط فلامک جنیدی و توی بیان فقط لافکادیو و توی فیس‌بوک فقط کتاب‌خوار و توی تلگرام تنها رفیق دوران دانشجویی، بیشتر یادآور تنهایی و ارتـدادم از جامعه بشریه که حتی توی این شبکه تودرتوی ارتباطات هم دایره آدمایی که حرفاشون رو درک می‌کنم اینقدر کوچیکه.

اون اوایل خیلی با «قطعه گمشده» همزادپنداری می‌کردم؛ زمان لازم بود تا بفهمم من یه جزئی از یه کل نیستیم که با چسبیدن بهش معنا پیدا کنم. زمان لازم بود تا بفهمم که من یه حرف از یک کلمه یا یه کلمه از یه جمله نیستم؛ من تنوینی بودم که توی پارسی با وجود این همه قیدی که ساخته هنوز به رسمیت شناخته نشده؛ اینکه جزئی از این زبون به حساب نمیاد.

حس کندی تولی رو دارم که فقط داستان «اتحادیه ابلهان» رو نوشت و هرجا برای چاپ برد، همشون یک‌صدا می‌گفتند: مزخرفه! اما همین که خودش رو از مسئله حذف کرد، منتقدین شروع کردن به تعریف کردن از داستانش: «چه شاهکاریه»، «ای کاش زنده می‌موند و داستانای بیش‌تری می‌نوشت» و از این جنس مزخرفات. اونم یه جزئی بود که هیچ کلی قبول نکرد بهش بچسبه. یه جزئی که طاقت جداافتادگی رو هم نداشت.

برعکس چه‌گوارایی که توی مکزیک متولد شد، توی کوبا انقلاب کرد و توی بولیوی اعدام شد. قطعه‌ای که به زور خودشو قاطی پازلای مختلف می‌کرد اما آخر سر که همه تیکه‌ها سرجاشون می‌نشستند، تازه می‌فهمید که متعلق به اون پازل نیست. نمی‌دونم بالاخره فهمید که قطعه‌ای از یه پازل نیست یا نه؛ ولی به نظر من اون یه پازل تک قطعه بود.

ماهی گمشده در خویش، ملول، آزرده
بشماریدن هق‌هق و غمی ناخورده
مرگ تدریجی رویای جهانی آبی
هستی منبسط از اشک، صلائی مرده
تُنگی از مرگ خدا، بهت بشر، تاریکی
آبرویی ز رخ سفره عیدی بُرده



تنها امکان ارسال نظر خصوصی وجود دارد
تجدید کد امنیتی
نظر شما به هیچ وجه امکان عمومی شدن در قسمت نظرات را ندارد، و تنها راه پاسخگویی به آن نیز از طریق پست الکترونیک می‌باشد. بنابراین در صورتیکه مایل به دریافت پاسخ هستید، پست الکترونیک خود را وارد کنید.