مینیس
تک‌سرنشین باکره آهنی

در فراق تویی که نمی‌شناسمت

نمی‌دانم عشق بدون معشوق را چندنفر درک کرده‌اند. هرچقدر که درکش سخت باشد، توضیح دادنش از آن هم دشوارتر به نظر می‌رسد. به شخصه این عشق بدون لیلی را چشمه‌ای جوشان می‌بینم که مسیری برای جریان نیافته و همین‌طور هرز برای خودش می‌جوشد و قل‌قل می‌کند. گاهی تعبیر به اضطراب و دلشوره می‌شود. گاهی هم به حساب دلتنگی غروب جمعه گذاشته می‌شود.

بگذارید مثالی بزنم. به فرض هم که تا به حال هیچ صنم واقعی در زندگی خود نداشته‌ایم اما وقتی این بیت سعدی را می‌شنویم انگار که سالیان سال آن را تجربه کرده‌ایم: 

در رفتن جان از بدن، گویند هر نوعی سخن

من خود به چشم خویشتن، دیدم که جانم می‌رود

یا زمانی که به "چه حالی" این شعر مشیری می‌رسیم بی‌اختیار سرمان را به نشانه رنجی که برده‌ایم تکان می‌دهیم و حال و هوایمان ابری می‌شود:

رفت در ظلمت غم آن شب و شب‌های دگر هم

نگرفتی دگر از عاشق آزرده خبر هم

نکنی دیگر از آن کوچه گذر هم

بی‌تو اما به چه حالی من از آن کوچه گذشتم

شاید درک درستی از وصال نداشته‌ باشیم اما جدایی را بیش و پیش از خود می‌شناسیم. با رگ و پی‌مان درآمیخته شده. این درک عمیق از کجا می‌آید؟ از چه کسی یا چیزی جدا افتاده‌ایم که این‌چنین بدان هم آگاه و هم ناآگاهیم؟ چه عشقی بوده که این‌چنین فراقی را به دنبال داشته؟



تنها امکان ارسال نظر خصوصی وجود دارد
تجدید کد امنیتی
نظر شما به هیچ وجه امکان عمومی شدن در قسمت نظرات را ندارد، و تنها راه پاسخگویی به آن نیز از طریق پست الکترونیک می‌باشد. بنابراین در صورتیکه مایل به دریافت پاسخ هستید، پست الکترونیک خود را وارد کنید.