مینیس
تک‌سرنشین باکره آهنی

23 دقیقه بودن

بعد دو روز پاسخ پیامم رو داد: "خب من هستم!"

باورم نمیشه. یعنی قبول کرد؟ به همین راحتی؟ یعنی تا آخرش هست؟ حالا من چی دارم برای تضمین خوشبختیش؟ نه سرمایه‌ دارم، نه سربازی رفتم، نه آینده مشخصی دارم، نه بابامایه‌ام. خب همه اینا رو خودش می‌دونه. ولی یه حس مسئولیت خوبی دارم. باید تلاش کنم. نباید از این تصمیم پشیمونش کنم. به هر بدبختی شده باید ارشدم رو تهران قبول بشم. واسه بعدش خدا بزرگه. ما که حرف اون بالایی رو گوش دادیم و از فقر نترسیدیم و پا پیش گذاشتیم. حتما هوامون رو داره. آینده‌ی ممکنِ پیشروم رو با دور تند دارم می‌بینم.
تا حالا یه حس سبکی مزخرفی داشتم. بودنم وزنی نداشت. ولی الان احساس سنگینی می‌کنم: سنگینی مسئولیت، سنگینی بودن. باید باهاش یه جا قرار بذارم. کلی حرف برای گفتن دارم. هنوز اتفاقی نیافتاده. ممکنه بعد از حرف زدن با هم به این نتیجه برسیم که به درد هم نمی‌خوریم. وای که چه حس خوبیه. باورم نمیشه کسی رو که دوستش دارم... اصلا قابل توصیف نیست. دیگه عادت کرده بودم به جون کندن و نرسیدن. به عرق ریختن و نشدن. ولی این دفعه شده. چه جور هم شده. تلافی همه اون نشدنا رو درآورد. 
بذار براش بنویسم که این هنوز اولشه و باید با هم صحبت کنیم ببینیم باهم چند چندیم. تلگرامو باز می‌کنم. پی‌ویش رو میارم. یه بار دیگه پیامش رو نگاه می‌کنم "خب من هستم!". لحنش یه جوریه انگار. نکنه منظورش یه چیز دیگه باشه. بعد اون همه گارد گرفتن حالا "خب من هستم"؟ بذار یه بار دیگه پیام خودم رو بخونم. با دیدن فعل جمله آخرم یخ می‌زنم: "... هیچ آدمی فطرتاً خواهان تنهایی نیست." 
لعنت به مغزی که مسائل رو اون‌طوری که دوست داره تفسیر می‌کنه. ولی تو هم بی‌تقصیر نیستی. فک نکن حواسم نیست. به این زودی چیزی رو که بهم دادی ازم پس گرفتی؟ خب حالا گیریم که از اولم بهم نداده بودیش، ولی مطمئنم که این 23 دقیقه رو خودت طراحی کردی و اون بالا با فرشته‌هات نشستی داری به ریش من می‌خندی. نکنه که تنها سهم من از بودن همین فیلم کوتاه 23 دقیقه‌ای باشه


تنها امکان ارسال نظر خصوصی وجود دارد
تجدید کد امنیتی
نظر شما به هیچ وجه امکان عمومی شدن در قسمت نظرات را ندارد، و تنها راه پاسخگویی به آن نیز از طریق پست الکترونیک می‌باشد. بنابراین در صورتیکه مایل به دریافت پاسخ هستید، پست الکترونیک خود را وارد کنید.