مینیس
تک‌سرنشین باکره آهنی

۱۹ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «زندگی» ثبت شده است

۲۲۰

چقدر هوشمندانه است که یه جزء رو برای یه سیستم طوری طراحی و برنامه‌ریزی کنی که اگه به درد اون سیستم نخورد یا باهاش به تناقض رسید، خودش تمایل به حذف شدن از اون سیستم داشته باشه... هوشمندانه و البته بیرحمانه...

زوال عقل به گاه زیستن

  • باز چه مرگته؟
  • هیچی.
  • معلومه. مشتی از هر هفتا سوراخت نشتی داری بعد میگی هیچی؟
  • ولم کن تو رو قرآن.
  • خب حرف بزن. نمی‌خوای از این اخلاقت دست برداری؟ هنوز نفهمیدی آدما با طرز فکر خودشون نمی‌تونند طرز فکرشون رو تغییر بدند؟
  • بسه دیگه. چقدر حرف بزنیم. همش حرف حرف حرف... اوصیکم بالعمل قبل أن تقول نفس یا حسرتی... من الان سراپا حسرتم. تماماً آه و نالم. خیلی وقته از زمان عملم گذشته. دیگه وقت حرف زدن که جای خود داره. 
  • مگه چند سالته که از...
  • بسه بابا. بسه... همشو حفظم. چند سالمه که از گذشتن وقت عمل حرف می‌زنم؟ همین رو می‌خوای بپرسی دیگه؟ بعدم لابد می‌خوای از فلان مدیر کمپانی و بهمان مخترع و فیسار نویسنده و موسیقی‌دان بگی که از ان‌سالگی شروع کردند و موفق شدند.
  • اینکه خودتم اینا رو بدونی چیزی از درست بودنشون کم نمی‌کنه. می‌شه بهم بگی کجاش غلطه؟
  • اینجاش غلطه که کتابا همیشه از زندگی اون یه نفری می‌گن که موفق شده و رسیده و هیچ‌کس از اون هزاران هزار نفری که اول راه یا وسطش موندند و هرگز طعم موفقیت رو نچشیدند، صحبتی نمی‌کنند. و نکته اینجاست که من الان جزو این هزاران هزار نفرم نه اون یه نفر استثنایی.
  • اهلاً و سهلاً یا حبیبی... چه سخنرانی تاثیرگذاری. همه کرک و پرم ریخت. خب الان خیالت راحت میشه اگه بدونی جزو اون انبوه شکست‌خوردگانی که هرگز تاریخ ازت یادی نمی‌کنه؟ اینکه کسی... نه اصلا اینکه خودت از خودت توقعی نداشته باشی حالت رو خوب می‌کنه؟ آرمان‌گرای درونت رو خفه می‌کنه؟ خودتم می‌دونی مشکلت نداشتن همته. قَدرُ الرجُلِ علی قَدرِ همتهِ... تو دوست داری این‌جوری فکر کنی که اون آدم موفق بیشتر از اینکه تلاش کرده باشه شانس آورده. حرفت درسته ولی مشکلت اینجاست که شانس رو مقدم بر تلاش می‌دونی در حالی که برعکسه. تا تو کاری نکنی خبری هم از شانس نیست. لیس للانسان الا ما سعی... توی این آیه حرفی از وقت المعلوم زده؟ برای سعی و تلاش تاریخ انقضا معلوم کرده؟
  • تسلیم... مقصر منم... از اولم که گفتم تقصیر خودمه... پس دیگه دست از سرم بردار...
  • اینجا کلاس مباحثه نیست که من بخوام پیشت برنده بشم. حالم از این حالت خرابه... حیفی تو...
  • حیف چی؟ گوربابای من و بالقوه‌هام... بذار این یه نفر از خلقت برینه به حرکت جوهری... بذار این یه نفر مسیر تکامل رو برگرده...

۲۱۴

آدم تا یه جایی دنبال کلید می‌گرده. از یه جایی به بعد دیگه پی‌اش رو نمی‌گیره؛ چون همین‌طوری پشت اون در بسته احساس امنیت می‌کنه و از باز شدنش وحشت داره. اینکه نکنه یه روزی اون در باز بشه و این امنیت به خطر بیوفته...

۲۱۳

شاید جهان مثل یه نوار خالی می‌مونه که ما باید چیزی روش ضبط کنیم و به خودی خود چیزی درونش نداره. یکی روش آهنگای شاد نوروز ۷۸ رو ضبط می‌کنه، یکی مداحی محرم ۹۱ رو، یکی سخنرانی الهی‌قمشه‌ای و کسای دیگه چیزای دیگه. اما اینکه من یه نوار خالی رو بردارم و بپرسم «این یعنی چی؟ این که هیچی توش نیست. چطور همچین چیز پوچ و بی‌معنی‌ای بعضیا رو به خودش مشغول کرده؟» جای فکر داره؛ نداره؟!

پساساختارگرایی؟!

در تب می‌سوزم. عرق سرد بر پیشانیم نشسته و باد کولر مرا به خود می‌لرزاند. تا صبح به خود می‌لرزم. اسهال هم همه آب بدنم را کشیده. صبح با سردرد و سرگیجه خود را به نزدیک‌ترین درمانگاه می‌رسانم اما به خاطر تعطیلات بسته است. سوار بی ‌آر‌تی می‌شوم و خود را به یک درمانگاه شبانه روزی می‌رسانم. داروها را می‌گیرم و به بخش تزریقات می‌روم. روی تخت دراز می‌کشم و سِرُمم را وصل می‌کند که از او می‌پرسم این سرم چند سی‌سی است. با گفتن ۵۰۰ از اتاق خارج می‌شود. به چکیدن قطره‌ها خیره می‌شوم. باید با خودم صادق باشم. همین حالا هم کلی با آدم‌های سالم و معمولی فاصله دارم. کسی شدن؟ دارم خودم را گول می‌زنم. من همین که بتوانم به یک زندگی نسبتا معمولی برسم کلاهم را هم باید به هوا بیاندازم. منی که به همراه همه مشکلات عمومی جامعه که روی دوش همه‌مان سنگینی می‌کند کلی مشکل اختصاصی هم دارم. 

مسئول تزریقات می‌آید و یک سرنگ بی کمپلکس را درون سرم تزریق می‌‌کند و سرم را زرد رنگ می‌کند. اما رنگ قطرات تغییری نمی‌کند. تو قرار نیست آدم خاصی بشوی. تویی که حتی بعد از ۲۵ سال هم نمی‌دانی از زندگی چه می‌خواهی. خیلی از جوان‌های موفق دنیا هم‌سن و سال تو هستند. یعنی در همین سنین و حتی زودتر به شکوفایی رسیده‌اند. فانتزی‌هایت را دور بریز: نرم شدن دل دلبر، از ایران رفتن، داستان نوشتن، تغییر رشته دادن و روانشناسی خواندن، دوستی با وبلاگ نویسان همفکر، یادگیری تار، جدی‌تر ادامه دادن طراحی ووو... باید یاد بگیری که این مسیر را تنهایی طی کنی. خواسته معقول از خودت داشته باشی و مثل میلیون‌ها ایرانی دیگر شروع کنی به سگ‌دو زدن و جان کندن و به دنبال یک لقمه نان بودن. سعی کن به یک زندگی کاملا معمولی راضی باشی که همین هم برای تو دستاورد زیادیست. 

سِرُم به نیمه رسیده. این کتاب خواندن جنون آمیز برای چه هدفیست؟ هیچ. انگار فقط کتاب می‌خوانم که کاری کرده باشم و از حس پوچی و بی‌ثمری فرار می‌کنم و این بی‌عملی را با توهم دانستن سپری می‌کنم. از کتاب به سوی فیلم فرار می‌کنم. از فیلم به انیمه. از انیمه به سریال. از سریال به آهنگ. از آهنگ به نوشتن. از نوشتن به خواندن وبلاگ. از وبلاگ‌خوانی به پُرن. از پُرن به طراحی. از طراحی به عکس دیدن ووو... همین‌طور همیشه در حال انجام یک کاری هستم. انگار از خلوت کردند با خودم و رفتن به درون خودم گریزانم. طاقت این جهان کسالت‌بار و تکراری درونم را ندارم. شاید هم از تصویر صادقانه درونم خجالت می‌کشم یا می‌ترسم. اما باید بیشتر به درونم فرصت بروز بدهم و سکوت‌های فکریم را بیشتر کنم و کمی از این هیاهوی درونی بکاهم. به قول سیذارتا «نوشتن نیکوست اما اندیشیدن بهتر است. هوشمندی نیکوست اما شکیبایی بهتر است». اصلا چرا راه دور برویم؛ مگر همین مولانای جان جانان نمی‌گوید «زیرکی بگذار و حیوانی بخر»؟! 

دیگر چیزی از سِرُم نمی‌چکد. فقط پنج-شش هزار قطره لازم بود تا تصمیم بگیرم سکوت زندگیم را بیشتر کنم. از جمله نوشتن در وبلاگ را و بلاک کردن کانتکت‌های توی تلگرام را و ترک کردن کلی کار دیگر را... در راه برگشت هدفون به گوش این قطعه را روی تکرار می‌گذارم و با هر بیت نبض پشت گوشم را احساس می‌کنم و از این خودآزاری کیفور می‌شوم...

+ مدت زیادی میشه که این یادداشت رو ریز ریز دارم تکمیل می‌کنم. چون انگیزه‌ای برای نوشتنش نداشتم. پس احتمالا احساس کنید که بعضی از قرارای این نوشته زودتر از اینا عملی شده. هیچی دیگه. فقط خواستم بگم به احساستون اعتماد کنید. همین. 



  ۱     ۲     ۳     ۴     >>