مینیس
تک‌سرنشین باکره آهنی

۱۶ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «زندگی» ثبت شده است

پساساختارگرایی؟!

در تب می‌سوزم. عرق سرد بر پیشانیم نشسته و باد کولر مرا به خود می‌لرزاند. تا صبح به خود می‌لرزم. اسهال هم همه آب بدنم را کشیده. صبح با سردرد و سرگیجه خود را به نزدیک‌ترین درمانگاه می‌رسانم اما به خاطر تعطیلات بسته است. سوار بی ‌آر‌تی می‌شوم و خود را به یک درمانگاه شبانه روزی می‌رسانم. داروها را می‌گیرم و به بخش تزریقات می‌روم. روی تخت دراز می‌کشم و سِرُمم را وصل می‌کند که از او می‌پرسم این سرم چند سی‌سی است. با گفتن ۵۰۰ از اتاق خارج می‌شود. به چکیدن قطره‌ها خیره می‌شوم. باید با خودم صادق باشم. همین حالا هم کلی با آدم‌های سالم و معمولی فاصله دارم. کسی شدن؟ دارم خودم را گول می‌زنم. من همین که بتوانم به یک زندگی نسبتا معمولی برسم کلاهم را هم باید به هوا بیاندازم. منی که به همراه همه مشکلات عمومی جامعه که روی دوش همه‌مان سنگینی می‌کند کلی مشکل اختصاصی هم دارم. 

مسئول تزریقات می‌آید و یک سرنگ بی کمپلکس را درون سرم تزریق می‌‌کند و سرم را زرد رنگ می‌کند. اما رنگ قطرات تغییری نمی‌کند. تو قرار نیست آدم خاصی بشوی. تویی که حتی بعد از ۲۵ سال هم نمی‌دانی از زندگی چه می‌خواهی. خیلی از جوان‌های موفق دنیا هم‌سن و سال تو هستند. یعنی در همین سنین و حتی زودتر به شکوفایی رسیده‌اند. فانتزی‌هایت را دور بریز: نرم شدن دل دلبر، از ایران رفتن، داستان نوشتن، تغییر رشته دادن و روانشناسی خواندن، دوستی با وبلاگ نویسان همفکر، یادگیری تار، جدی‌تر ادامه دادن طراحی ووو... باید یاد بگیری که این مسیر را تنهایی طی کنی. خواسته معقول از خودت داشته باشی و مثل میلیون‌ها ایرانی دیگر شروع کنی به سگ‌دو زدن و جان کندن و به دنبال یک لقمه نان بودن. سعی کن به یک زندگی کاملا معمولی راضی باشی که همین هم برای تو دستاورد زیادیست. 

سِرُم به نیمه رسیده. این کتاب خواندن جنون آمیز برای چه هدفیست؟ هیچ. انگار فقط کتاب می‌خوانم که کاری کرده باشم و از حس پوچی و بی‌ثمری فرار می‌کنم و این بی‌عملی را با توهم دانستن سپری می‌کنم. از کتاب به سوی فیلم فرار می‌کنم. از فیلم به انیمه. از انیمه به سریال. از سریال به آهنگ. از آهنگ به نوشتن. از نوشتن به خواندن وبلاگ. از وبلاگ‌خوانی به پُرن. از پُرن به طراحی. از طراحی به عکس دیدن ووو... همین‌طور همیشه در حال انجام یک کاری هستم. انگار از خلوت کردند با خودم و رفتن به درون خودم گریزانم. طاقت این جهان کسالت‌بار و تکراری درونم را ندارم. شاید هم از تصویر صادقانه درونم خجالت می‌کشم یا می‌ترسم. اما باید بیشتر به درونم فرصت بروز بدهم و سکوت‌های فکریم را بیشتر کنم و کمی از این هیاهوی درونی بکاهم. به قول سیذارتا «نوشتن نیکوست اما اندیشیدن بهتر است. هوشمندی نیکوست اما شکیبایی بهتر است». اصلا چرا راه دور برویم؛ مگر همین مولانای جان جانان نمی‌گوید «زیرکی بگذار و حیوانی بخر»؟! 

دیگر چیزی از سِرُم نمی‌چکد. فقط پنج-شش هزار قطره لازم بود تا تصمیم بگیرم سکوت زندگیم را بیشتر کنم. از جمله نوشتن در وبلاگ را و بلاک کردن کانتکت‌های توی تلگرام را و ترک کردن کلی کار دیگر را... در راه برگشت هدفون به گوش این قطعه را روی تکرار می‌گذارم و با هر بیت نبض پشت گوشم را احساس می‌کنم و از این خودآزاری کیفور می‌شوم...

+ مدت زیادی میشه که این یادداشت رو ریز ریز دارم تکمیل می‌کنم. چون انگیزه‌ای برای نوشتنش نداشتم. پس احتمالا احساس کنید که بعضی از قرارای این نوشته زودتر از اینا عملی شده. هیچی دیگه. فقط خواستم بگم به احساستون اعتماد کنید. همین. 

۱۸۶

وقتی از داشته الانت برای لذت الانت خرج می‌کنی موهبتای جدیدی هم برای لحظه‌های بعد بهت داده میشه؛ اما اگه حالا ازش استفاده نکنی ادامه‌اش قطع میشه. انگار خدا شیرفلکه رو می‌بنده میگه این خودش به همین راضیه و انتظار بیشتر از این رو از من نداره...

+ پیرو این نوشته. 

مگسک لرزان

حس مگس کوچیکی رو دارم که به یه تار عنکبوت گیر کرده و حسابی به این در و اون در زده و قشنگ خودش رو به تارا گره زده و حالا از نفس افتاده و در حالی که مطمئن شده رهایی در کار نیست، نفس نفس زنان داره به خودش می‌لرزه...
کاش عنکبوت هرچه زودتر سر برسه و این بهت رو به آخر برسونه...

Alive the Deadlines

دیگه همتون داستان شهرزاد قصه‌گو و هزار و یک شبش رو شنیدید. اینکه شهریار هر شب دختری رو به نکاح درمیاره و صبح می‌کشتش تا انتقام خیانت همسرش رو بگیره. تا اینکه شهرزاد قصه‌گو به تورش می‌خوره و همون شب اول فرهادی‌طور یه داستان باز رو روایت می‌کنه و شهریار برای شنیدن ادامه داستان از کشتن شهرزاد صرف‌نظر می‌کنه. از اون شب به بعد زنده موندن قصه‌گو منوط به خلق ماجراجویی‌های تازه بود. هرشب منتظر این بود که شاه از داستاناش خسته بشه و دستور مرگش رو بده. 

حالا زندگی ما هم اینطوریه. اینکه مجبوریم هر روز یه داستان جدید برای بودن خلق کنیم که نه خودمون رو خسته کنه و نه اونی که عمرمون دستشه. حواسمون باشه اون‌قدر ماجرامون بی‌مزه ‌و بدون ماجراجویی و بدون چالش نشه که شهریار رو مجاب به کشتن روحمون بکنه...

یونسی که نهنگش را خورد

با اینکه 17 سال از این هزاره گذشته، اگر بخوایم اسمی روش بذاریم با توجه به این 17 سال و چشم انداز پیشرو "هزاره تنهایی" مناسب ترین اسم به نظر میرسه. اما این حس تنهایی از کجا میاد؟ چرا اینقدر عمیق داره زیرپوست هممون میدوئه؟ چرا هرچی بیشتر ازش فرار می کنیم محکم تر خرمون رو می چسبه؟ هر کسی به روش خودش سعی می کنه به نوعی این احساس رو بریزه زیر فرش خودآگاهش، نادیدش بگیره. ولی از تاثیراتش گریزی نیست و اون وقتایی که توی یک جمعی احساس تنهایی می کنی خودش رو نشون میده.

بخشی از این احساس برمیگرده به میزانسن و دکوپاژ زندگی شهریمون: موش هایی که کنار پیاده رو رفت و آمد دارند. سوسک هایی که از سر و کول هم بالا میرند. پشه های ریز و سفیدی که مثل خاکستر آتشفشان توی شهر پراکندند. گربه هایی که آشغالا رو می جورند. سگایی که سرهاشون رو از ماشینا بیرون آوردند و به این فکر می کنند که پدرسگ فحش هست یا نه؟ مردمی که با روال قضایی خیلی خوب آشنان. موجرهایی که برگه تخلیه و دق الباب دستشونه. چک و سفته به دستایی که درباره اقدام حقوقی یا کیفری با هم بحث می کنند. فروشنده هایی که موقع خرید لبخند به لب دارند و موقع خدمات ابروهاشون رو به هم گره می زنند. کارمندایی که از دست ارباب رجوع به ستوه اومدند. مراجعینی که به پاس کاری شدن بین اتاقا و طبقات اعتیاد پیدا کردند. دانشجوهایی که فاصله بین لاو و کاتشون چند روز بیشتر نیست. خانومای پروتزی و مردان زنونه پوشی که توی پیاده رو قدم می زنند.

بخش دیگه اش درونیه. هر کدوم از ما یک نفر درونمون داریم که هر مکتبی یه اسمی روش گذاشته: اگو، سایه، انیما، انیموس، والد، بالغ، کودک، نفس اماره، نفس لوامه، نفس مطمئنه ووو... پس در حال حاضر توی بودنش شکی نیست؛ فقط بحث سر اسمشه. این یارو دائما داره توی ذهنمون با ما بحث میکنه، بهمون تیکه میندازه، غرغر میکنه، ازمون تعریف میکنه، نق میزنه، التماس میکنه، مظلوم نمایی میکنه، سیاه نمایی میکنه، گاهی چشمای هیزی داره، حرفای زشتی بلده، قشنگ ترین توجیه ها و مغلطه ها رو بلنده، یکی که همه آرزوها و رویاها و فانتزی های فراموش شدت رو خوب یادشه و هزاران کار دیگه که حتی ذهنمون هم بهش نمیرسه. نوع ارتباط ما با این موجود درونی و میزان توجه و شناختمون ازش تاثیرای زیادی روی افکار و اندیشه ها و روابط و جهان بینی و خودشناسیمون داره و میتونه درمانی برای این حس تنهایی باشه.

بخشی از این حس تنهایی هم برمیگرده به جامعه کتابخونمون. بس که داستان با روایت دانای کل خوندیم کم کم داریم عادت می کنیم به دیدن جهان در نقش دوربین و نه یه بازیگر. هیچ احساس همنفسی و همنوعی به آدمایی که توی پارک قدم میزنند احساس نمی کنیم. دلیل خنده تماشاگرای سینما رو برای فیلم 5عصر درک نمیکنیم. اگه کسی ازمون بپرسه این لباس بهش میاد یا اون یکی، شاید از سر ناچاری یه جوابی بهش بدیم اما واقعا برامون هیچ کدومش هیچ فرقی با اون یکی نداره. ماهایی که مدتها یه لباس رو می پوشیم و برامون مهم نیست که تکراری به نظر بیایم. اینکه تعارفای مرسوم رو بلد نیستیم و نمی دونیم که در جواب هر تعارفی، چی قراره بگیرم و در جواب همشون یک "مرسی" تحویل میدیم. اینکه وقتی با یه سیب از سر یخچال میایم توی پذیرایی و مشغول خوردن میشیم تازه چشممون میوفته به خواهر یا برادرمون و با خودمون میگیم که "چرا یه دونه هم واسه این نیاوردم؟" انگار توی نقش دوربین بودن فرو رفتیم و بیرون بیا هم نیستیم. فاصله نجومی بین دنیای درونی و دنیای بیرونی و آدماش احساس می کنیم. اونقدر که وقتی می خوایم افکارمون رو براشون توضیح بدیم توی فهموندنش دچار مشکل میشیم. اینکه وقتی از کسی نظرش رو درباره فلان کتاب یا بهمان نویسنده می پرسیم واقعا برامون مهم نیست که نظر اون فرد چیه؛ چون می دونیم که درنهایت ما نظر شخصی خودمون رو درباره اون اثر یا موثرش خواهیم داشت. فقط می خوایم یه حرفی زده باشیم. یه سری دیالوگای از پیش تعیین شده داریم که تحویل دیگران می دیم تا یادمون نره که ارتباط داشتن و حرف زدن با دیگران توی دنیای واقعی چه شکلیه. شاید وقت اون رسیده که از غرق شدن توی خودمون دست برداریم و به شناخت واقعی دیگران بپردازیم. شاید همین شناخت هم درنهایت به تصویر واضح تری از جهان و ما (نه من) ختم بشه. شاید بخشی از پاسخ سوالات در ارتباط باشه نه در انزوا. شاید باید به تک سرنشینی خاتمه داد و این باکره آهنی رو از دوشیزگیش خلاص کرد...

بعد از درک این مسائل تهش به این می رسیم که ماها، برعکس کلیشه ها، در بدو تولد یه لوح سفید نیستیم. ماها مثل یه طومار نیمه کاره می مونیم که در طی زندگی می تونیم چند کلمه ای بهش اضافه کنیم. فقط همین.

خلاصه اش این میشه که اول خودمون رو به عنوان یه قطعه درک و قبول کنیم. بعد قطعات مجاورمون رو که تکمیل کننده ما هستند رو بشناسیم. آخرش به یه تصویر کلی از پازلمون برسیم. در این صورت هیچ احساس تنهایی نخواهیم داشت چرا که خودمون رو متصل به یه کل و موثر درش می دونیم...



  ۱     ۲     ۳     ۴     >>