مینیس
تک‌سرنشین باکره آهنی

قوی سیاه

بچه که بودم پدربزرگم سر چپ‌دست بودنم بدترین برخورد رو با من داشت و سر سفره، غذا رو زهره‌مارم می‌کرد؛ چون مجبورم می‌کرد با دست راست غذا بخورم و منم نمی‌تونستم و با هر قاشقی غذا می‌ریخت و باز به خاطر ریختن غذا دعوام می‌کرد و همیشه هم با یه نگاه حقارت‌بار تماشام می‌کرد و باعث می‌شد فکر کنم مشکل از منه نه نگاه سنتی اون. اما الان این ماجرای چپ‌دست بودن نه تنها برای خانواده‌ها پذیرفته شدست که حتی بهش افتخار هم می‌کنند و معتقدند که بچه‌هاشون باهوش‌ترند. داشتم فکر می‌کردم دیگه چه اعتقاداتی هست که مرعوب تفکر و شیوه اکثریت شده؟ دیدم همجنسگرایی برای من مثل چپ‌دستی من برای پدربزرگمه... 

حتی میتونست اسمش هم «داستان‌» باشه

همون چند دقیقه اول از قسمت اولش کافی بود که حالم رو بد کنه. کاش هیچوقت نمی‌دیدمش. کاش وسوسه نمی‌شدم دیشب برای توی اتوبوس این سریال لعنتی رو دانلود کنم و الان با دیدنش انقدر حالم بد بشه. موضوع سریال بخش کوچیکی از این حال بد رو به دوش می‌کشه. چیزی که مغزم رو ساییده ایده اولیه و کلی این سریاله. یادتونه قبلا اینجا گفتم که دوست دارم داستان علمی تخیلی بنویسم؟ دقیقا موقع نوشتن اون پست ایده یه داستان توی ذهنم بود که در حال توسعه بود. البته فقط توی مغزم. داستانی درباره زمانی که علم اونقدر پیشرفت می‌کنه که دیگه نویسندگان رمان مجبور نیستند بار داستان رو بذارن روی دوش تخیل مخاطب. یا داستان رو به دست شرکت ‌های فیلمسازی قرار بدند تا یه برداشت مطلق از اون داستان داشته باشند. نویسندگان توی یه رقابت شرکت می‌کنند که جایزه‌اش شبیه‌سازی کردن شخصیتای داستانشونه که دیگران به جای خوندن اون داستان می‌تونند برند درون اون داستان و با تمام وجود اون داستان رو لمسش کنند. اینکه قرار بود فقط شخصیت‌ها و موقعیت‌ها تعریف بشن و انتخاب و کنش‌ها با خود شخصیت‌ها باشه. فکر کردن به اینکه یه روزی این شخصیتای داستان پی ببرند که فقط جزو یه بازی سرگرم کننده برای دیگران هستند.
حالا با چنین ایده‌ای که دیگه داشت توی حافظه‌ات خاک می‌خورد یهو به سرت می‌زنه که بشینی و سریال جهان غرب Westworld رو ببینی و با خودت بگی لعنت به این برادر نولان. یعنی باید این آدم با این همه سابقه درخشان نویسندگی دست می‌ذاشت روی ایده ناقابل تو که آرزو داشتی یه روزی بنویسیش؛ که کتابش کنی؟ نمی‌شد این یکی سهم من بشه از جهان؟ به قول عادل گاهی اونقدر گل نمی‌زنی که بالاخره گل می‌خوری... و همه این حرفا برعکس انگیزه نوشتنشون هیچی به ارزشای منِ بازنده اضافه نمی‌کنه...

۲۰۹

نقش لنگه کفش پیدا کردن جفتش نیست بلکه پوشیده شدن و راه رفته شدنه؛ حتی شده بدون جفت و توی پای یه معلول...

ترک

لباس تا نشده، چرک‌مرده با عرق. کتاب خاک‌گرفته، صدای چند ورق، جِریده روی کویری تَرَک تَرَک تَرَک... سرابِ شاهد و رندی! امید زد کپک. صدای اره برقی، چنار بیچاره؛ دو پای گمشده از بامداد آواره. تلاش و خِرخِر جمعی بدون سر زنده. نگاه مادر زخمی ز ترس آینده، به کودکی که نیامد، نشد، نمی‌زاید... به عاشقی که مردد شد و نمی‌آید... کلاغ در قفس و کاکتوس در گلدان... گریست زاده‌شده، مرده بُرده‌شد خندان. هجوم قبرهای شهیدان: علی، حسن، حجت، دو پاره استخوانِ شکسته از چهار جهت... خبر برای گرفتن، جدیدتر دادن؛ خبر خبر خَـ...بَرَش نمی‌دارند... برش نمی‌دارند که همچنان هست و... برش نمی‌داریم که همچنان مست و... تکیده، تا شده، مخمور از قدرت. اگر که رفت هم فقط... فقط حیرت... برون غار ندیده، نشسته تنهایی: «نِمی...نِمی...نه نه دگر نمی‌آیی...»

 

 

بارانداز ششم: عصبیت

کینه و نفرت خاموشی از آدما دارم که مثل آتیش زیر خاکستر فقط دنبال بهونه برای شعله‌ور شدنه و از اونجایی که جوینده یابنده‌ست بالاخره یه خصلت ناپسند ازشون پیدا می‌کنم که این بهونه رو به دستم بده و همین موضوع باعث تضعیف روابطم میشه. برای اینکه عمق فاجعه رو بفهمید فقط کافیه بهتون بگم که دیگه هیچ احساسی نسبت به پدر و مادرم هم ندارم چه برسه به سایر متعلقات سببی و نسبی (جز مادربزرگ). توی همون دوران خدمت سربازی که همه هَل‌هَل می‌زدن به خونه برند یا تلفنی با منزل در ارتباط باشند، من به راحتی گوشیم رو خاموش می‌کردم و هر سه-چهار هفته فقط یه زنگ به خونه می‌زدم و طی یه مکالمه ۲۶ثانیه‌ای زنده بودن خودم رو اعلام می‌کردم! هر ۱۰۰ روز هم مرخصی می‌گرفتم که فقط قد یه نفس گرفتن از اون محیط خشک نظامی فاصله بگیرم. اما توی همون چند روز مرخصی هم به خودم غُر می‌زدم که چرا اومدم خونه تا مجبور باشم این حرفا و تفکرات رو برای هزارمین بار بشنوم و برای هزارمین بار آزارم بدند...
بخشی از این نفرت خودش رو با زبون نیش‌دار و تیکه‌های سنگین و آزاردهنده نشون می‌ده. انگار صداقت برای من تنها توی جرأت توهین و تحقیر کردن مستقیم خلاصه شده و خیلیم به خودم غَرّه میشم که «من حتی جلوشم گفتم» و «من آدم رکیم» و «صادقانه بخوام بگم...». به راحتی حرمت‌شکنی می‌کنم و احترامی برای کسی قائل نیستم. اما جسارتِ تمجید صادقانه از کسی رو هم توی جمع ندارم؛ مگر اینکه محرز بدونم کل جمع من رو از اون آدم برتر می‌دونه و عمق شکسته نفسیم رو درک می‌کنه. 
این صراحت باعث میشه به خودم اجازه بدم که از افراد بدگویی هم بکنم. کسایی که منو می‌شناسند احتمالا خیلی این جمله رو از من شنیدند که "از فلانی خیلی بدم میاد چون..."، "فلانی؟ کار با خوب و بدش ندارم. اما من ازش خوشم نمیاد"، "فلانی آدم فرصت‌طلبیه چون..." و کلی استدلال شبه‌منطقی بعدش ردیف می‌کنم تا حرفم رو درست و به دور از حب و بغض جلوه بدم که البته در بیشتر موارد دروغ محضه.
همون‌طور که قبلاً گفتم حتی یه خطای کوچیک هم آدما رو از چشمم می‌اندازه و کلیت و موجودیتشون رو برام خدشه‌دار می‌کنه. وقتیم که این اتفاق بیوفته یهو تموم انگیزه من برای ایجاد ارتباط با اون آدم تبخیر می‌شه و به هوا می‌ره و مقابلش چیزی جز سکوت به ذهنم نمی‌رسه. این صامت بودن و عدم نوازش روانی رو پیش‌تر درباره‌اش توضیح دادم. اینکه هیچ بازخورد و پاسخی به فرد مقابل نمی‌تونم بدم، احساس نیستی رو بهش منتقل می‌کنه و فکر می‌کنه که بود و نبودش برام فرقی نداره. و این داستان پرتکرار روابط خاتمه یافته منه.
این نفرت منشأ مختلفی داره. یکیش احساس ناامنی و تحقیر در کودکیه که می‌تونه ناشی از درگیری والدین توی خونه و شاهد گرفتن من توی دعواها باشه. اینکه هرکدوم از والدین سعی می‌کردند با یارکشی منو بکشونند توی تیم خودشون و نسبت به طرف مقابل بدبینم کنند که نتیجه‌اش می‌شد بدبینی و بی‌اعتمادی من نسبت به تموم هم‌نوعانم. 
دلیل دیگه این نفرت دست و پا چلفتی فرض کردن من در تمام طول عمرم و تحقیر ضمنی همراهشه. مثلاً قبل سربازی پدر و مادرم فکر می‌کردند که من از پسش برنمیام و به احتمال زیاد فراری می‌شم. همین تحقیر نتیجتاً به این منتهی می‌شه که برای گریز از تحقیر خودم اونو روی بقیه فرافکنی می‌کنم و با تحقیر دیگران از حقیر شمردن خودم فرار می‌کنم. روی دیگه تحقیر دیگران خودبرتربینی و تحت فرمان پنداشتن بقیه است. وقتی کسی ازم کوچک‌ترین تمرد و نافرمانی می‌کنه و خواسته‌ام یا دعوتم یا لطفم رو رد می‌کنه به تیریج قبام برمی‌خوره و می‌رم توی فاز سکوت و اون آدم هم از چشمم می‌افته.
علت دیگه این دشمن پنداشتن بقیه هم حسادته که معمولاً نسبت به افراد هم‌صنف و هم‌سن و هم‌طبقه ایجاد می‌شه. من با لیست کردن معایب و نادیده گرفتن امتیازات افرادی که در اطرافم به جایی رسیدند، سعی می‌کنم خودم رو برای اون جایگاه محق‌تر از اونا جلوه بدم. بنابراین نگاهم به اون فرد به عنوان کسیه که جایگاهم رو غصب کرده و عامل موفق نشدن منه؛ پس می‌تونم ارث پدرم رو ازش طلبکار باشم...



  ۱     ۲   . . .   ۴۰     ۴۱     >>