مینیس
تک‌سرنشین باکره آهنی

159

بخشی از شخصیت یه مرد هست که فقط وقتی ظاهر میشه که چند ساعت گشنه بمونه...

یونسی که نهنگش را خورد

با اینکه 17 سال از این هزاره گذشته، اگر بخوایم اسمی روش بذاریم با توجه به این 17 سال و چشم انداز پیشرو "هزاره تنهایی" مناسب ترین اسم به نظر میرسه. اما این حس تنهایی از کجا میاد؟ چرا اینقدر عمیق داره زیرپوست هممون میدوئه؟ چرا هرچی بیشتر ازش فرار می کنیم محکم تر خرمون رو می چسبه؟ هر کسی به روش خودش سعی می کنه به نوعی این احساس رو بریزه زیر فرش خودآگاهش، نادیدش بگیره. ولی از تاثیراتش گریزی نیست و اون وقتایی که توی یک جمعی احساس تنهایی می کنی خودش رو نشون میده.

بخشی از این احساس برمیگرده به میزانسن و دکوپاژ زندگی شهریمون: موش هایی که کنار پیاده رو رفت و آمد دارند. سوسک هایی که از سر و کول هم بالا میرند. پشه های ریز و سفیدی که مثل خاکستر آتشفشان توی شهر پراکندند. گربه هایی که آشغالا رو می جورند. سگایی که سرهاشون رو از ماشینا بیرون آوردند و به این فکر می کنند که پدرسگ فحش هست یا نه؟ مردمی که با روال قضایی خیلی خوب آشنان. موجرهایی که برگه تخلیه و دق الباب دستشونه. چک و سفته به دستایی که درباره اقدام حقوقی یا کیفری با هم بحث می کنند. فروشنده هایی که موقع خرید لبخند به لب دارند و موقع خدمات ابروهاشون رو به هم گره می زنند. کارمندایی که از دست ارباب رجوع به ستوه اومدند. مراجعینی که به پاس کاری شدن بین اتاقا و طبقات اعتیاد پیدا کردند. دانشجوهایی که فاصله بین لاو و کاتشون چند روز بیشتر نیست. خانومای پروتزی و مردان زنونه پوشی که توی پیاده رو قدم می زنند.

بخش دیگه اش درونیه. هر کدوم از ما یک نفر درونمون داریم که هر مکتبی یه اسمی روش گذاشته: اگو، سایه، انیما، انیموس، والد، بالغ، کودک، نفس اماره، نفس لوامه، نفس مطمئنه ووو... پس در حال حاضر توی بودنش شکی نیست؛ فقط بحث سر اسمشه. این یارو دائما داره توی ذهنمون با ما بحث میکنه، بهمون تیکه میندازه، غرغر میکنه، ازمون تعریف میکنه، نق میزنه، التماس میکنه، مظلوم نمایی میکنه، سیاه نمایی میکنه، گاهی چشمای هیزی داره، حرفای زشتی بلده، قشنگ ترین توجیه ها و مغلطه ها رو بلنده، یکی که همه آرزوها و رویاها و فانتزی های فراموش شدت رو خوب یادشه و هزاران کار دیگه که حتی ذهنمون هم بهش نمیرسه. نوع ارتباط ما با این موجود درونی و میزان توجه و شناختمون ازش تاثیرای زیادی روی افکار و اندیشه ها و روابط و جهان بینی و خودشناسیمون داره و میتونه درمانی برای این حس تنهایی باشه.

بخشی از این حس تنهایی هم برمیگرده به جامعه کتابخونمون. بس که داستان با روایت دانای کل خوندیم کم کم داریم عادت می کنیم به دیدن جهان در نقش دوربین و نه یه بازیگر. هیچ احساس همنفسی و همنوعی به آدمایی که توی پارک قدم میزنند احساس نمی کنیم. دلیل خنده تماشاگرای سینما رو برای فیلم 5عصر درک نمیکنیم. اگه کسی ازمون بپرسه این لباس بهش میاد یا اون یکی، شاید از سر ناچاری یه جوابی بهش بدیم اما واقعا برامون هیچ کدومش هیچ فرقی با اون یکی نداره. ماهایی که مدتها یه لباس رو می پوشیم و برامون مهم نیست که تکراری به نظر بیایم. اینکه تعارفای مرسوم رو بلد نیستیم و نمی دونیم که در جواب هر تعارفی، چی قراره بگیرم و در جواب همشون یک "مرسی" تحویل میدیم. اینکه وقتی با یه سیب از سر یخچال میایم توی پذیرایی و مشغول خوردن میشیم تازه چشممون میوفته به خواهر یا برادرمون و با خودمون میگیم که "چرا یه دونه هم واسه این نیاوردم؟" انگار توی نقش دوربین بودن فرو رفتیم و بیرون بیا هم نیستیم. فاصله نجومی بین دنیای درونی و دنیای بیرونی و آدماش احساس می کنیم. اونقدر که وقتی می خوایم افکارمون رو براشون توضیح بدیم توی فهموندنش دچار مشکل میشیم. اینکه وقتی از کسی نظرش رو درباره فلان کتاب یا بهمان نویسنده می پرسیم واقعا برامون مهم نیست که نظر اون فرد چیه؛ چون می دونیم که درنهایت ما نظر شخصی خودمون رو درباره اون اثر یا موثرش خواهیم داشت. فقط می خوایم یه حرفی زده باشیم. یه سری دیالوگای از پیش تعیین شده داریم که تحویل دیگران می دیم تا یادمون نره که ارتباط داشتن و حرف زدن با دیگران توی دنیای واقعی چه شکلیه. شاید وقت اون رسیده که از غرق شدن توی خودمون دست برداریم و به شناخت واقعی دیگران بپردازیم. شاید همین شناخت هم درنهایت به تصویر واضح تری از جهان و ما (نه من) ختم بشه. شاید بخشی از پاسخ سوالات در ارتباط باشه نه در انزوا. شاید باید به تک سرنشینی خاتمه داد و این باکره آهنی رو از دوشیزگیش خلاص کرد...

بعد از درک این مسائل تهش به این می رسیم که ماها، برعکس کلیشه ها، در بدو تولد یه لوح سفید نیستیم. ماها مثل یه طومار نیمه کاره می مونیم که در طی زندگی می تونیم چند کلمه ای بهش اضافه کنیم. فقط همین.

خلاصه اش این میشه که اول خودمون رو به عنوان یه قطعه درک و قبول کنیم. بعد قطعات مجاورمون رو که تکمیل کننده ما هستند رو بشناسیم. آخرش به یه تصویر کلی از پازلمون برسیم. در این صورت هیچ احساس تنهایی نخواهیم داشت چرا که خودمون رو متصل به یه کل و موثر درش می دونیم...

157

انقدر نگید برای زندگیمون جنگیدیم ولی نتیجه‌ای نداشته. جنگ واقعی دوتا حالت بیشتر نداره، یا جشن پیروزی می‌گیرید یا دیگه نیستید که بقیه‌اش رو ببینید...

۱۵۶

هر لحظه‌ای تجربیات منحصر به فرد خودش رو داره و لازم نیست سایه‌ها و سراب‌هایی از لحظاتمون رو به صورت عکس‌ها و ویدیو‌ها و نوشته‌ها به دوش بکشیم تا در آینده با مرور کردنشون همون حس و حال رو زنده کنیم؛ در حالی که می‌توانیم به جای غرق شدن در ثبت لحظات و رسوندن درکمون از اون لحظه به سطحی‌ترین حالت ممکن، به درک عمیق‌تر و بهتری از حس و حال همون لحظه برسیم: با بهتر دیدنش، با بهتر شنیدنش، با بهتر بوییدنش، با بهتر لمس کردنش، با بهتر مزه‌مزه کردنش...

مسابقه محله!

یعنی میشه شخصیت کارتونی موردعلاقه دوران کودکی آدم دعوتی بکنه و آدم شرکت نکنه؟ وبلاگ آنشرلی یه مسابقه راه انداخته و از بیانیایی که چه مثل بنده مشکل بیانی دارند و صداشون رقابت تنگاتنگی با نوای ناخن روی تخت سیاه داره و چه کسانی که صداشون شبیه این مجریای لوسه تلویزیونه، دعوت کرده که بیان و توی این مسابقه بدون جایزه (!) گویندگی شرکت کنند تا شاید کمی از رکود و کسالت تابستون فاصله بگیریم. از همه شماهایی که خاموش یا روشن اینجا رو می‌خونید هم دعوت می‌کنم که توی این مسابقه شرکت کنید. و حالا بعد از سال‌ها انتظار اینک در دوبَی این شما و این آقای صدا ابیییییییییییی... :))

از اتاق فرمان اشاره می‌‌کنند که اون "عشاق کِش بیاید" نه "عشاق‌کُش بیاید". [نام‌برده در حالی که در افق درحال محو شدن بود توسط مرزبانان مرز خسروی به هلاکت رسید]



  ۱     ۲   . . .   ۲۹     ۳۰     >>