مینیس
تک‌سرنشین باکره آهنی

۱۹۰

شب تاسوعا رفتم بیرون حال و هوام عوض بشه، انقدر تحریک جنثی شدم گفتم برگردم خونه پُرن ببینم گناهش کمتره...

خدایی که مُرد و نقطه‌اش سقوط کرد

حالم نه خوبه نه بد. نه می‌تونم بگم بی‌هدفم نه هدف مشخصی دارم. نه با معشوقه‌ام خداحافظی درست و درمون کردم و نه عشق جدیدی پیدا کردم و نه اینکه اشتیاقم رو برای جفت‌گیری از دست دادم. نه می‌تونم بگم حوصله نظرات و پاسخ دادن بهش رو دارم و نه اینکه دلم می‌خواد بیاید و بهم امید بدید و بهم یادآوری کنید که هنوزم برای این جهان عنصر بی‌استفاده‌ای نیستم. نه حوصله توضیح خودم رو دارم و نه توانایی سکوت کردن. نه می‌تونم بگم اینایی که نوشتم از تیپ مهرطلبانم نشات نمی‌گیره و نه تاثیر تیپ برتری‌طلب و عزلت‌طلب رو توی بستن نظرات می‌تونم انکار کنم. نه اونقدر اعتقادات قوی دارم که ایمانم رو نجات‌دهنده بدونم و نه اونقدر بی‌اعتقادم که آزادانه و فارغ از گناه و ثواب زندگیم رو پیش ببرم. همیشه دوتا حرف توی این وبلاگ خیلی برام ویرانگر و فراموش‌نشدنیه. یکی که گفت بقیه مسئول حال بد من نیستند و باید مثل مرد وایسم و تحملش کنم بدون اینکه دیگران رو درش دخالت بدم. یکی هم اونی که گفت آدم سختی هستم برای ارتباط برقرار کردن. نه میتونم بگم از گوینده‌های این حرفا ناراحت نشدم و نه میزان صداقت و صراحت دلپذیرشون رو می‌تونم انکار کنم. توی این نسبیت کوفتی دارم دست و پا می‌زنم و بر روح و روان انیشتین گور به گور شده چارقل می‌فرستم. تنها عنصر قطعی و مطلق زندگیم تنهاییه... تنهای تنهای تنها... تا بی‌کران تنها... تا ابد تنها... تا فاصله‌ای به شعاع ۱۳ میلیارد و ۸۰۰ میلیون سال نوری تنها... فک کنم دارم به نیروانا می‌رسم... دارم وارد جهان خدایان تنها و یگانه و عبوس و بی‌احساس می‌شم... جهان خدایانی که رنج و خوشی مخلوقاتشون به تخمشونه...

خداحافظی دائمی یا اعتباری؟ (به‌روز شد)

وقتایی که حس حذف کردن وبلاگ میاد سراغم از خودم یه سوال می‌کنم «از این صادقانه‌ترم می‌تونی با خودت مواجه بشی و بنویسی؟» اگه جواب مثبت بود اول اون حرف نگفته رو می‌نویسم و بعد از یه مدت دوباره به فکر حذف وبلاگ میوفتم. اما الان چند وقتیه که دیگه جواب این سوال مثبت نیست. پس باید از این فضا فاصله بگیرم. حالا یا موقتی یا دائمی. اما قبلش اگه هر حرفی، حدیثی، نقدی، پیشنهادی یا سوالی هست، می‌شنوم.

بعدا نوشت: فعلا تا اول زمستون نمی‌نویسم. نظرات هم تا اون موقع بسته میشه.

پساساختارگرایی؟!

در تب می‌سوزم. عرق سرد بر پیشانیم نشسته و باد کولر مرا به خود می‌لرزاند. تا صبح به خود می‌لرزم. اسهال هم همه آب بدنم را کشیده. صبح با سردرد و سرگیجه خود را به نزدیک‌ترین درمانگاه می‌رسانم اما به خاطر تعطیلات بسته است. سوار بی ‌آر‌تی می‌شوم و خود را به یک درمانگاه شبانه روزی می‌رسانم. داروها را می‌گیرم و به بخش تزریقات می‌روم. روی تخت دراز می‌کشم و سِرُمم را وصل می‌کند که از او می‌پرسم این سرم چند سی‌سی است. با گفتن ۵۰۰ از اتاق خارج می‌شود. به چکیدن قطره‌ها خیره می‌شوم. باید با خودم صادق باشم. همین حالا هم کلی با آدم‌های سالم و معمولی فاصله دارم. کسی شدن؟ دارم خودم را گول می‌زنم. من همین که بتوانم به یک زندگی نسبتا معمولی برسم کلاهم را هم باید به هوا بیاندازم. منی که به همراه همه مشکلات عمومی جامعه که روی دوش همه‌مان سنگینی می‌کند کلی مشکل اختصاصی هم دارم. 

مسئول تزریقات می‌آید و یک سرنگ بی کمپلکس را درون سرم تزریق می‌‌کند و سرم را زرد رنگ می‌کند. اما رنگ قطرات تغییری نمی‌کند. تو قرار نیست آدم خاصی بشوی. تویی که حتی بعد از ۲۵ سال هم نمی‌دانی از زندگی چه می‌خواهی. خیلی از جوان‌های موفق دنیا هم‌سن و سال تو هستند. یعنی در همین سنین و حتی زودتر به شکوفایی رسیده‌اند. فانتزی‌هایت را دور بریز: نرم شدن دل دلبر، از ایران رفتن، داستان نوشتن، تغییر رشته دادن و روانشناسی خواندن، دوستی با وبلاگ نویسان همفکر، یادگیری تار، جدی‌تر ادامه دادن طراحی ووو... باید یاد بگیری که این مسیر را تنهایی طی کنی. خواسته معقول از خودت داشته باشی و مثل میلیون‌ها ایرانی دیگر شروع کنی به سگ‌دو زدن و جان کندن و به دنبال یک لقمه نان بودن. سعی کن به یک زندگی کاملا معمولی راضی باشی که همین هم برای تو دستاورد زیادیست. 

سِرُم به نیمه رسیده. این کتاب خواندن جنون آمیز برای چه هدفیست؟ هیچ. انگار فقط کتاب می‌خوانم که کاری کرده باشم و از حس پوچی و بی‌ثمری فرار می‌کنم و این بی‌عملی را با توهم دانستن سپری می‌کنم. از کتاب به سوی فیلم فرار می‌کنم. از فیلم به انیمه. از انیمه به سریال. از سریال به آهنگ. از آهنگ به نوشتن. از نوشتن به خواندن وبلاگ. از وبلاگ‌خوانی به پُرن. از پُرن به طراحی. از طراحی به عکس دیدن ووو... همین‌طور همیشه در حال انجام یک کاری هستم. انگار از خلوت کردند با خودم و رفتن به درون خودم گریزانم. طاقت این جهان کسالت‌بار و تکراری درونم را ندارم. شاید هم از تصویر صادقانه درونم خجالت می‌کشم یا می‌ترسم. اما باید بیشتر به درونم فرصت بروز بدهم و سکوت‌های فکریم را بیشتر کنم و کمی از این هیاهوی درونی بکاهم. به قول سیذارتا «نوشتن نیکوست اما اندیشیدن بهتر است. هوشمندی نیکوست اما شکیبایی بهتر است». اصلا چرا راه دور برویم؛ مگر همین مولانای جان جانان نمی‌گوید «زیرکی بگذار و حیوانی بخر»؟! 

دیگر چیزی از سِرُم نمی‌چکد. فقط پنج-شش هزار قطره لازم بود تا تصمیم بگیرم سکوت زندگیم را بیشتر کنم. از جمله نوشتن در وبلاگ را و بلاک کردن کانتکت‌های توی تلگرام را و ترک کردن کلی کار دیگر را... در راه برگشت هدفون به گوش این قطعه را روی تکرار می‌گذارم و با هر بیت نبض پشت گوشم را احساس می‌کنم و از این خودآزاری کیفور می‌شوم...

+ مدت زیادی میشه که این یادداشت رو ریز ریز دارم تکمیل می‌کنم. چون انگیزه‌ای برای نوشتنش نداشتم. پس احتمالا احساس کنید که بعضی از قرارای این نوشته زودتر از اینا عملی شده. هیچی دیگه. فقط خواستم بگم به احساستون اعتماد کنید. همین. 

۱۸۶

وقتی از داشته الانت برای لذت الانت خرج می‌کنی موهبتای جدیدی هم برای لحظه‌های بعد بهت داده میشه؛ اما اگه حالا ازش استفاده نکنی ادامه‌اش قطع میشه. انگار خدا شیرفلکه رو می‌بنده میگه این خودش به همین راضیه و انتظار بیشتر از این رو از من نداره...

+ پیرو این نوشته. 



  ۱     ۲   . . .   ۳۶     ۳۷     >>