وصایای یک وبلاگ‌نویس خسته

چیزی که می‌خوام بگم قبل از من صدرا علی‌آبادی بهتر و مفصل‌تر گفته. می‌تونید به همون اکتفا کنید. اما راستش می‌خوام از یه تجربه زیسته حرف بزنم. در طی این دوره وبلاگ‌نویسی چیزای کمی یادگرفتم. از بین همین چیزای کم مهم‌ترین چیزی که فهمیدم این بود که آدما از شخصیت متغیر خوششون نمیاد حتی اگه شعار پشت اون شخصیت متغیر این باشه که «می‌خوام صادقانه خودِ در لحظه‌ام باشم». پرطرفدارترین شخصیتای بلاگستان اونایی هستند که یه کاراکتر ثابت و خطی رو به نمایش می‌ذارند. فرقی نداره چه شخصیتی باشه. یکی مدام چسناله می‌کنه، یکی مدام چیزای طنز می‌نویسه، یکی مدام امید به زندگی رو جار می‌زنه، یکی مدام از این می‌گه که چقدر آدم خفنیه، یکی مدام از خدا می‌نویسه، یکی مدام نوشته این و اون رو کپی-پیست می‌کنه، یکی مدام از کتابا نقل‌قول میاره، یکی مدام از پدر مذهبی و سنتیش می‌نویسه، یکی مدام از اونی که نیست می‌نویسه، یکی مدام از اونی که قراره بیاد می‌نویسه، یکی مدام از قشنگیای زندگی مشترک می‌نویسه، یکی مدام از اون‌ور ترس می‌نویسه، یکی مدام از بچه‌های کلاسش می‌نویسه، یکی مدام از فرهنگ فرانسه می‌نویسه، یکی مدام از مستقل بودنش می‌نویسه ووو... (امیدوارم کسی از قلم نیفتاده باشه!) اما راستش من باورم نمیشه که این آدما همیشه همینی باشند که نشون می‌دند. در مواقعی هم که ارتباط نزدیکی باهاشون داشتم این باورم اثبات شده. اونی که امید رو جار می‌زنه از یأس‌هاش نمی‌نویسه، اونی که طنز می‌نویسه وقت غمباد کردناش سکوت می‌کنه، اونی که از اون‌ور ترسا می‌نویسه از ترسایی که در حال حاضر این‌ورشونه حرفی نمی‌زنه، اونی که از استقلالش می‌نویسه از خفت وابستگیاش نمی‌نویسه، اونی که چسناله می‌کنه از شادیای گاه و بیگاهش نمی‌نویسه. اما من سعی نکردم شخصیت ثابتی رو به نمایش بذارم. در کنار مطالب جدی و تحلیلی اگه یه نوشته هزلی به ذهنم می‌رسید می‌نوشتم، اگه ناامیدی بهم هجوم میاورد می‌نوشتم، اگه بعد اون ناامیدی در تلاش بودم که دستاویزی برای چنگ‌زدن پیدا کنم از اون دستاویز می‌نوشتم، اگه فکر می‌کردم عاشقیِ دوباره ممکنه ازش می‌نوشتم، اگه نظرم عوض می‌شد و می‌دیدم فراری از قبلی نیست از این هم می‌نوشتم و حواسم بود که قبلا حرف دیگه‌ای زدم، اگه خدا خیلی بهم حال می‌داد می‌نوشتم، اگه ازش کفری بودم می‌نوشتم. اما همه اینا برای این بود که یادآوری کنم ماها مجموعه‌ای از تمام این احوالات هستیم و هیچ‌کدوممون نباید به خاطر داشتن تضادای درونیمون خجالت بکشیم یا فکر کنیم غیرطبیعی هستیم. الانم نمی‌خوام بگم خیلی خفنم و چه ایده بزرگی داشتم. حالا که نگاه می‌کنم می‌بینم از چیزایی که نوشتم برداشتای دیگه‌ای شده. اینکه من آدم دمدمی هستم. اینکه حالت ثابتی ندارم. با نقابای ثابت مجازیتون کاری ندارم. اگه باعث جذب مخاطب و ساخت شخصیت کاریزماتیکی از خودتون می‌شه چیز خوبیه. اما خود واقعیتون هم قد نقاباتون ثابت هستید؟ چقدر به خودتون حق می‌دید که متغیر باشید؟ تا کجا از مجمع اضداد بودن خجالت نمی‌کشید؟ تا کجا ثبات داشتن رو به خودتون دیکته نمی‌کنید؟ تا کجا از جمله «از تو انتظار نداشتم» فرار می‌کنید؟ راستش من آدم مزخرفی هستم و خیلی سعی کردم مزخرف بودنم رو به نمایش بذارم تا آدما از مزخرف بودن خودشون خجالت نکشند. تا از من انتظار خاصی نداشته باشند. تا خودم به خاطر انتظار دیگران بخشی از خودم رو زیر نقاب پنهون نکنم. و مسلما معتقد نیستم که این روش درستی بوده؛ چون ممکنه دو ساعت دیگه به این نتیجه برسم که این روشم به کلی غلط بوده. اما این باعث نمی‌شه از بیان تفکر و تجربه حال حاضرم اجتناب کنم. همین.

۲۹۶

کسی که خودکشی می‌کنه اولین بارش نیست که چنین کاری می‌کنه. اون قبلش هزاران بار خودش رو توی ذهنش کشته. اونقدر این کار رو انجام داده که براش به یه فعالیت طبیعی تبدیل شده. گاهی آدما مجبورند که گناه سقطشون رو خودشون به دوش بکشند. (قصد خودکشی ندارم. اینا فقط تأملات روانشناسیمه)

۲۹۵

نوشتن هم یه نوع اعتیاده. اعتیاد به برون‌گذاری افکار و ترس‌ها و وسواس‌ها رأس ساعت ۲۱...

بارانداز هشتم: خود

از زمانی که خودم رو می‌شناسم در تک‌تک لحظه‌ها به تنها چیزی که فکر کردم خودم بودم. خودِ خودِ خودم. هیچ کاری رو صرفا برای این نکردم که چون کار درستی بوده، مگر اینکه توی یه زنجیره استدلالی یه فایده‌ای برای خودم داشته. به کسی کمکی نکردم یا چیزی بهش یاد ندارم جز زمانی که توی یه گوشه محسوس یا نامحسوس اون کار یه سود مادی یا معنوی برای خودم داشته. اگه تواضع کردم چون شرایط اقتضا می‌کرده که متواضع جلوه کنم. اگه بی‌آزار بودم فقط ازش مثل گربه به عنوان یه نوع سپر دفاعی برای فرار از آزار دیدن استفاده کردم؛ وگرنه در مواقعی که قدرت دست من بوده نشون دادم که آدم آزاردهنده و قدرت‌نمایی هستم. این رو توی سربازی زمان برخوردم با معتادا و کارتن‌خوابا فهمیدم. با آدم بی‌سر و صدا کاری نداشتم اما اگه خیلی حرف اضافی می‌زد از تمام حربه‌های قانونی خودم استفاده می‌کردم تا دهنش رو سرویس کنم. کلا سربازی برای من فرصت خوبی بود تا ببینم در زمان قدرت داشتن اصولی که به رعایتشون تظاهر می‌کردم رو به چه راحتی زیر پا می‌ذارم. مثلا منی که معتقد بودم نباید توی کار دیگران تجسس کرد، یکی از تفریحاتم در زمان خدمت این بود که با هم‌خدمتیا می‌نشستم و گزارش گندکاریای آدم معروفا رو می‌خوندیم و می‌خندیدیم. من وقتی پیش خودم شکستم که شروع به زدن یه معتادِ زبون‌دراز کردم. من وقتی پیش خودم ریختم که متهمی که از دستم فرار کرده بود رو کشون کشون روی زمین می‌کشیدم و دستبندش رو تا ته سفت کرده بودم که درد بکشه و به نوعی تلافی کنم. من وقتی خودم رو نشناختم که با بدبختی یه ناتوان ذهنی رو به آدرسی که به گردنش انداخته بودند بردم و به خاطر اذیتی که دیده بودم و لحن به کتفمم مادرش علیرغم وضع اسفناکشون اصرار کردم و ازشون کرایه برگشتم رو گرفتم. بعدا دوباره همین ناتوان‌ذهنی رو آوردند و چون من قبلا برده بودمش بازم تحویل من دادند و این‌بار اون پول رو توی جیبش گذاشتم و برش گردوندم اما دیگه نتونستم مثل سابق به خودم توی آینه نگاه کنم. من وقتی حالم از خودم به هم خورد که به خاطر اضاف خوردن سر سیگار بردن یه متهم توی بازداشتگاه و از سر عصبانیت تمام متهمای اون روز رو کاملا لخت کردم و به طرز رقت‌باری بازرسی بدنیشون کردم. من وقتی خودی برام نموند که به دوتا بسیجی که سر درگیری با یه دختر و پسر و ضرب و شتمشون دستگیر شده بودند پابند زدم و این دلیلی جز عقده کهنه‌ام از این قماش نداشت.

بعد همه این ماجراها من خیلی بدبین‌تر از سابق شدم چون فهمیدم به فراخور شرایط کارهایی از خودم سرمی‌زنه که فکرشم نمی‌کردم. پس توقع چنین چیزی از دیگران خیلی دور از انتظارم نبوده و نیست. فقط هم این مسئله نبود. غرق شدن در خصوصی‌ترین و اسمش رو نیارترین مسائل آدما حالم رو از آدما به هم زد. شوهری مچ زنش رو با یه مرد دیگه گرفته بود و زن توی بازجویی به افسر گفت شما اینو حلش کن من همه جوره در خدمتم و افسر هم با هزار دروغ و دونگ حلش کرد و ایشون هم خدمتش رو برای افسر به جا آورد... همسایه‌هایی که سر بچه‌هاشون با هم دعوا کرده بودند و توی پارکینگ بچه‌هاشون رو در وضع بدی پیدا کرده بودند. خانواده اون بچه مورد تجاوز قرار گرفته شکایت داشت و مادر اون بچه متجاوز خیلی واضح و شیوا داشت می‌گفت «حالا خوبه چیز بچه من تو دهن بچه تو بوده این‌قدر آلدارام بالدارام می‌کنی...». کاسب شیشه‌ای دیدم که چون خلافکارای دیگه رو می‌فروخت هر غلطی دلش می‌خواست می‌کرد و افسرا هم روی گندکاریاش سرپوش می‌ذاشتند فقط چون مخبرشون بود. 

این بدبینی نسبت به خودم و بقیه و مخلوطش با خودبینی معجون ترسناکی رو به وجود آورد. معجونی که مزه مرگ و نیستی و بی‌هویتی می‌داد. درسته خودبینی خیلی چیز مزخرفیه ولی همش بدی نیست. خوبیش همینه که کثافت درونیت رو هم نمی‌تونی انکار کنی چون بی‌وقفه جلوی چشمات رژه می‌رند. مثلا خودبینی من از همین باز و بسته کردن نظرات مشخصه. زمانی که پرسمان می‌خوام بذارم بازش می‌کنم و زمانی که حوصله نظرات بقیه رو ندارم می‌بندم و یه لحظه با خودم نمی‌گم پس خواسته اون خواننده چی؟ درسته آدمای کمی نظر می‌دند اما به احترام همونا نباید کمی این خودبینی رو کنار زد؟ که ندا میاد که نه. اصلا نظرات اونا هم ارزونی خودشون. خودبینی من از رفتارم با گداها مشخصه که با هزارتا بهانه و استدلال قوی به راحتی از کمک سر باز می‌زنم. از کمک به سیل‌زده‌ها با این استدلال که اصلا معلوم نیست به دستشون می‌رسه یا نه، سر باز می‌زنم. خودبینی من از صراحت گاه و بی‌گاهم پیداست. خودبینی من از نوع ارتباطم با خویشاوندام و خانواده‌ام پیداست. خودبینی من از فرارم از ارتباط خیلی نزدیک با آدما پیداست. از ازدواج گریزیم که مستلزم حدی از فداکاری و فراموش کردن خوده، پیداست. خودبینی من از اینجا معلوم میشه که کمترین لینک رو به وبلاگای دیگه دارم. 

من تا به حال کاری که نفعش تمام و کمال برای دیگران باشه انجام ندادم. اگه هدیه‌ای برای کسی گرفتم دنبال مهرطلبی بودم. اگه هدری برای کسی طراحی کردم برای این بوده که ازم توی وبش بنویسه و تظاهر به آرتیست بودن بکنم. اگه مطلب علمی و تحلیلی نوشتم به این امید بوده که شاید یه کسی که باید اون رو بخونه و راهی به مطبوعات و نویسندگی علمی برام باز بشه. اما دریغ و افسوس که «خداوند از آن جایی که گمان نمی‌برید به شما روزی می‌دهد» و به بیان دیگه از اونجایی که برایش برنامه‌ریزی می‌کنید و خودتون رو به آب و آتیش می‌زنید، آبی براتون گرم نمی‌شه.

خلاصه که به دور از آه و ناله و افسوس، من مستحق گندی هستم که در درونش دست و پا می‌زنم...

:: فاحشه بزرگوار

  • سلام.
  • چرا این‌قدر دیر رسیدی؟ یه ساعت و نیم پیش زنگ زدی.
  • پیدا کردن آدرس برام سخت بود. پارک رازی رو که رد کردم حواسم نشد خیابون مخصوصم رد کردم. مجبور شدم برم از اون سه‌راهی بعد پل دور بزنم. اونجا هم کیپ تا کیپ ماشین بود. پوستم کنده شد. 
  • اولین‌بارته؟ 
  • چطور مگه؟
  • پس اولین‌بارته. از الان بگم پول این یه ساعت و نیمم پای توئه.
  • باشه. دفعه بعد یادم باشه پشت در رسیدم زنگ بزنم. خب الان باید چیکار کنم؟
  • فعلا برو اون اتاقه که لامپش روشنه الان میام.
  • حله
  • راستی چیزی با خودت نیاوردی؟ قرص مرص خوردی؟
  • چیزی قرار بود بیارم؟ به ما گفته بودن همه چی پای کاروانه.
  • به قیافت نمیاد اهل مزه‌پرونی باشی.
  • چی بهم میاد؟ اصلا چی دوست داری بگو منم اون مدلی بشم. البته به شرط تخفیف...
  • نه خوشم اومد. کجا ساکنی؟
  • چه فرقی داره؟ همین دور و برا. مگه از اون بالا مالاها هم مشتری داری؟
  • نه. ولی از اون پایین مایینا چرا.
  • همین که مشتری داری جای شکرش باقیه.
  • اگه ناراحتی می‌تونی پول این دو ساعت رو بدی و به سلامت.
  • چقدرم حساسی. منظورم این نبود که تو بدی. کلا کار همه خوابیده. گفتم همین که توی این اوضاع هنوز مشتریای خودت رو داری خوبه.
  • ببین این لامصب همیشه مشتری داره...
  • چی گفتی؟ نشنیدم.
  • هیچی.
  • کجایی؟ نه صدا میاد نه تصویر.
  • اومدم بابا. این همه تو منو معطل کردی. یه چند دقیقه هم من. انصافانه‌ست دیگه. بیا اومدم. اوووو... هنوز که لباسات تنته.
  • باید همون اول بسم‌الله می‌کندم؟
  • نه. ولی حداقل لباس رویی‌ها رو در میاوردی.
  • بیا اینم از لباسای رویی. ایناهاش. کجا بذارمش.
  • بندازش رو اون صندلی. دراز بکش.
  • وایسا بابا. همون اولش می‌ری سراغ اصل ماجرا؟
  • نه پس می‌خوای یه ساعت اول رو تاب‌تاب خمیر بازی کنیم؟
  • فکر خوبیه. اما آدم کم داریم. این‌طوری همش دست من بالاست.
  • خفه‌شو دراز بکش.
  • بددهن بودن جزو منشور اتحادیه‌تونه؟ اگه شکایت داشتم پیش کی ببرم؟
  • پیش عمه‌ات. پاشو گم‌شو برو بیرون. حوصله بچه‌بازی ندارم.
  • باشه باشه. غلط کردم. چقدر بی‌اعصاب.
  • همین الان گم میشی میری بیرون یا زنگ بزنم بیان با چک و لگد و چاقو بیرونت کنند؟
  • باشه بابا. بذار لباسام رو بپوشم می‌رم. فقط تو رو خدا زهرا به دومادت چیزی نگو.
  • گم‌شو بیرون کثافت پوفیوز!



  ۱     ۲   . . .   ۴۱     ۴۲     >>