مینیس
تک‌سرنشین باکره آهنی

164

به جای دادن یک عشق عظیم به یک آدم که ممکن است پسش بزند یا قدرش را نداند یا نخواهدش، این عشق را تکه تکه برش بزنیم و ریز ریز بین آدم‌های اطرافمان پخش کنیم. تجربه به من آموخته که آدم‌ها قدر عشق‌های ریز و کوچک را بیشتر می‌فهمند تا عشق‌های عظیم و بزرگ را...

تا قبر آ آ آ آ

خبر کوتاه است ولی به اندازه یک بمب پولوتونیومی مخرب است «خانواده‌ات تصادف کردند، پدرت زخمی شده، مادرت مرده و زن و بچه‌ات رفته‌اند توی کما» خشکش می‌زند، خشکم می‌زند، خشکمان می‌زند. در یک لحظه زمین از چرخش می‌ایستد. یاد حرف چند وقت پیشش می‌افتم «اگر زن و بچه نداشتم تاحالا مدت‌ها بود که این شغل را ول کرده بودم» جان می‌کنی و سختی‌ها را تحمل می‌کنی به این امید که خانواده‌ات در رفاه و آسایش باشند و به تو حس مفید بودن بدهند؛ اینکه قرار است حالا حالاها باشند، جزو بدیهی‌ترین حقایق جهان هستی قلمداد می‌شود؛ اما در کسری از ثانیه به تو ثابت می‌کنند که همه، دقیقا همه چیزهایی که خودت را مالک و صاحبشان می‌دانی، در قرضی‌ترین و امانی‌ترین حالت ممکن به تو سپرده شدند و هر وقت عشقشان بکشد می‌توانند همه، دقیقا همه آنها را از تو بگیرند و هیچ کدام از عناصر هستی ککش هم نگزد...
حالا بهتر منظور رابین ویلیامز را در انجمن شاعران مرده می‌فهمم «دم را غنیمت شمار!» چیزهایی که در این لحظه حضور دارند، هیچ تضمینی وجود ندارد که در لحظه بعد هم وجود داشته باشند. یک حساب سرانگشتی می‌کنم که اگر قرار باشد همه چیزم را از دست بدهم چه کار خواهم کرد؟ چه کار می‌توانم بکنم؟ اگر برای هدفی تلاش می‌کنیم، چه تضمینی وجود دارد که به آن برسیم و در بین راه نخ سیفونمان کشیده نشود؟ شاید بهتر باشد که به جای تمرکز کردن روی هدف، بر روی خودِ تلاش تمرکز کنیم. تلاش یک اتفاق است که در لحظه ظهور می‌یابد ولی هدف یک فرایند بلندمدت است که به زمان نیاز دارد و زمان از غیرقابل‌تکیه‌ترین مولفه‌ها و متغیرهای یک موجود میراست. موجودی که الان می‌تواند دو چشم سالم داشته باشد و «جاناتان مرغ‌دریایی» بخواند و الان هر دو چشمش را از دست بدهد. یکی که حالا می‌تواند آواز بخواند و دل ببرد و حالا مشکل حنجره پیدا می‌کند و تا پایان عمر به آهنگ‌های گذشته‌اش گوش می‌سپارد. یکی که پدر و مادر و زن و بچه دارد و اکنون همه آنها را از دست می‌دهد. یکی که در این لحظه مغزش پر از ایده برای نوشتن است، آنقدری که نگران است نکند مخاطب وقت نکند همه آنها را با دقتی که مدنظرش بوده بخواند و در این لحظه هیچ ایده‌ای در مغزش نفس نمی‌کشد. یکی که الان سرشار از انرژی برای اهدافش است و الان تمامی انگیزه‌هایش را برای تلاش کردن از دست می‌دهد. کسانی که اکنون عاشق و مایل به هم هستند و همدیگر را یار می‌دانند و اکنون دل از هم می‌بُرند و بار یکدیگر می‌شوند. یکی که حالا می‌‌تواند بچه‌دار شود ولی معتقد است وقتش نرسیده و حالا باخبر می‌شود که دیگر نمی‌تواند بچه‌دار شود. زندگی همین‌قدر مقطعی و همین‌قدر نسبی و نامطمئن است و بدون اغراق در حین نوشتن یا خواندن این یادداشت همه این اتفاقات برای کسی در این کره خاکی در حال وقوع است. پس چرا فکر می‌کنیم ما همیشه صاحب چیزهایی که داریم باقی می‌مانیم و هیچ یک از این ماجراها ممکن نیست که برای ما اتفاق بیوفتد؟؟؟
البته این کشتی گاهی از آن سرش هم سوراخ می‌شود؛ یعنی هر تلخکامی و ناملایمتی که در زندگی دیگران می‌بینیم، تصور می‌کنیم که برای ما نیز بی‌تردید رخ خواهد داد و بودنمان عجین ترس‌هایی فلج‌کننده خواهد شد که تا پایان عمر هم برایمان اتفاق نخواهد افتاد. 
حیات در خط باریک بین این دو پرتگاه گام‌های لرزانش را برمی‌دارد و در حرکت است؛ یعنی در ابتدا قرضی دانستن هرآنچه داریم و در عین حال سعی در لذت بهینه بردن در لحظه از این جینگیل پینگیل‌های قرضی و البته دل نبستن به آنها. چنین دیدی خطرپذیری در انتخاب‌هایمان را نیز افزایش می‌دهد و وابستگیمان را به وضع موجود از بین می‌برد و جرات حرکت کردن و گذر از شرایط موجود و خروج از منطقه امن ذهنیمان را نیز به ما می‌دهد.

البته چنین اندیشیدن هم سخت است چه برسد به چنین عمل کردن...

یا اصلا پدر نشیم یا از اینا بشیم :)

پس از مدت‌ها اومدم بیان با 60 تا ستاره روشن مواجه شدم و گفتم دلی از عزا دربیارم. شروع به خوندن کردم اما از بین این 60تا وبلاگ کلا دو-سه‌تاشون انرژی مثبتی ازشون متصاعد می‌شد. به خاطر همین تصمیم گرفتم خارج از نوبت توی این یادداشت از بهترین پدرای دنیا حرف بزنم. پدرایی که بودنشون حال خوبی بهمون میده. کلی توی یوتیوب و 9gag گشتم تا اینا رو پیدا کردم. لطفا همشونو ببینید. امیدوارم حالتون رو خوب کنه:

 گروه سرود فادر اند داتر تقدیم می‌کند

 واقعیت مجازی با پدر حقیقی

 آیا از بافتن موی دختر خود خسته شدید...

 دخترانتان را به پدرانشان بسپارید

 خلوت پدر و دختری

 پدرا به چه دردی می‌خورن؟!

161

آدما هم مثل خیابونا می‌مونند؛ شاید شهرداری شب بخوابه و صبح بیدار بشه و تصمیم بگیره اسم یه خیابون رو بذاره «خالد اسلامبولی» یا «قصیر» ولی مردم هنوز «وزرا» یا «بخارست» صداش می‌زنند. آدم هم وقتی به یه اخلاقی شناخته شد، می‌تونه هروقت که خواست تعاملش رو با جهان پیرامونش تغییر بده ولی این موضوع الزامی ایجاد نمی‌کنه که مردم هم این آدم رو با همین رویکرد و دکترین جدیدش بشناسند...

Please don't repeat after me

"من از تبار غربتم/ از آرزوهای محال/ قصه ما تموم شده/ با یه علامت سوال" از سکوت خبری نیست. "آتشی در سینه دارم جاودانی/ عمر من مرگیست نامش زندگانی" مغزم از صدای ترانه‌ها دارد می‌ترکد "Karma police/ Arrest this girl/ Her Hitler hairdo/ Is making me feel ill" هیچ یک از افکارم اجازه انسجام یافتن و نشو و نما را نمی‌یابند. "نبسته‌ام به کس دل/ نبسته دل به من کس/ چو تخته‌پاره بر موج/ رها رها رها من" در لابلای این ابیاتی که پیوسته در مغزم در حال پخش و بازپخش و بازپخش و بازپخش  هستند حتی صدای خودم را هم به دشواری می‌توانم در ذهنم تشخیص دهم. "کوله‌بار آرزوهات روی دوشت/ تا کجاها رفتی با پای پیاده/ رفتی و به هر چی خواستی نرسیدی/ متاسفم برات ای دل ساده" حتی اگر بخواهم از این غشغرغ و غوغا به بیرون از خودم فرار کنم راه گریزی نمی‌یابم "هیچ‌گاه ظاهر زندگی خود را با باطن زندگی دیگران مقایسه نکنید" حتی دیگر چشم‌ها هم در امان نیستند "اگر بر دشمنت دست یافتی، بخشیدن او را شکرانه پیروزی قرار ده" در همه جای این شهر شلوغ که به زایشگاه ارواح می‌ماند، چشمانت هم اجازه آرامش و سکوت را ندارند "ما را در گوشی‌های خود دنبال کنید" به زور هم که شده می‌خواهند زیر آوار داده‌ها خفه‌ات کنند "فیلم خالتور" حتی دیگر به زمین نگاه کردن هم امن نیست "پایان نامه دانشجویی و دکترا" و روی زمین هم تبلیغات نصب شده است "ثبت با سند برابر است" از در و دیوار این عمارت موریانه خورده بوی تعفن طمع بشری به چشم (!) می‌خورد. "دنیای این روزای من/ هم قد تن‌پوشم شده/ انقدر دورم از تو که/ دنیای فراموشم شده" انگار همه در همه جا دارند جار می‌زنند که از نیازت "فراتر برو". اصلا فروختن چیزی به کسی که هیچ نیازی بدان ندارد یکی از هنرهای بازاریابی معرفی می‌شود "این مکان مجهز به دوربین مداربسته است" تلویزیون‌هایی که از بالا به پایین نگاهت می‌کنند و درشان حتی گاهی به خودت هم شک می‌کنی که آیا واقعا آن کسی که این‌قدر حقیر و مشکوک به نظر می‌رسد تو هستی یا... "کوهُ می‌ذارم رو دوشم/ رخت هر جنگُ می‌پوشم/ موجُ از دریا می‌گیرم/ شیره سنگُ می‌دوشم" چراغ‌های گردانی که همیشه با عجله در گذرند و با آژیرهایشان بیشتر از آن که هشدار بدهندٰ می‌ترسانند و بیشتر از آن که نجات دهند روی نورون‌های مغزی تانگو می‌رقصند "زمین‌خواری و کوه‌خواری را باید در قانون جرم دانست و کسانی که این کارها را می‌کنند باید تعقیب قضایی شوند" توصیه‌هایی از کسانی که مردم همان‌ها را متولی اجرای همان توصیه‌ها می‌دانند "کربلا منتظر ماست بیا تا برویم" عکس بزرگی از یک شهید با دستان دراز شده به سوی مخاطب و شعار همراهش که آدم را یاد پوستر عموسام در دوران جنگ ویتنام و عبارت "WE WANT YOU" می‌اندازد. پله‌های برقی‌ای که برای توقف انسان‌ها ساخته شده‌اند و "از برس‌های کنار آنها نباید برای تمیز کردن کفش‌ها استفاده کرد". نزدیکی و سایش بدن‌ها در خط 3 مترو و بوی پسمانده غذای دیشب و سیگار اول صبح و لثه چرک‌کرده و زیر بغل و مام و کرم پودر و حرارت نفس‌هایی که به صورتت می‌خورد و حتی تورا از سکوت بویایی و لامسه هم محروم می‌کنند. شاید حق با فرهادیست و در هر گوشه و کنار این شباهنگ انسانی به شکل‌های مختلفی به همدیگر تجاوز می‌کنیم اما موضوع مختص این مام و میهن نیست و نسخه بروزتر آن در ینگه دنیا دارد خودش را به چشم و چال و سایر منافذ شهروندان دهکده جهانی فرو می‌کند "دوری و ازم جدایی/ ولی کنج دل یه جایی داری/ مثل نبضی تو وجودم/ که می‌زنی و بی‌صدایی" مغازه‌هایی با تابلوهای LED رنگارنگ "فلافل سلف سرویس مامان جون" که حتی اجازه نمی دهند تاریکی واقعی و آسمان شب را تجربه کنیم. "حلالم کنید" آدم‌هایی که بعد از مرگشان به فکر حلالیت‌خواهی می‌افتند و می‌پندارند هر چه اندازه بنر آن مرحوم مغفوره بزرگ‌تر و توی چشم‌تر باشد، امکان حلال شدنش بیشتر است "از پنجره ادامه می‌دم/ این آخرین کوچه دنیاست/ این جاده که به شب رسیده/ تعبیر وارونه رویاست" شاید به خاطر همین حجم از تجاوز است که دیگر با شنیدن خبر تجاوز به بزرگسالان آنقدرها هم مورمور نمی‌شویم و خیلی راحت و بدون عذاب وجدان از عبارت "بردن ترتیبش رو دادند" استفاده می‌کنیم. دیگر از سکوت اعتقادی و مذهبی چیزی نگویم که خود حدیثی مفصل می‌طلبد "This is the end/ Hold your breath and count to ten/ Feel the earth move and then/ Hear my heart burst again"



  ۱     ۲   . . .   ۳۰     ۳۱     >>