مینیس
تک‌سرنشین باکره آهنی

ما عینکی‌ها

ما عینکیا یه چیزایی رو می‌تونیم ببینیم که غیرعینکیا نمی‌تونند. یه جورایی انگار نمی‌تونیم نبینیمشون. مثلاً وقتی زیر نم بارون قدم می‌زنیم، کم‌‌کم بارون چشمامون رو پر می‌کنه. تا جایی که دیگه غیر از چند هاله تار رنگارنگ چیز دیگه‌ای نمی‌بینیم و تمام جهانمون غرق در بارون میشه. طوری که نادیده گرفتنش غیرممکنه. حتی اگه نخوایم هم خودش رو بهمون تحمیل می‌کنه. یا مثلاً زمانی که از سرمای بیرون به گرمای خونه پناه میاریم چشممون پر بخار میشه. یعنی نمی‌تونیم اون گرما و دلخوشی رو نادیده بگیریم. ناچاریم به دیدنش و یادآوریش. انگار جهان به زور گوشمون رو گرفته تا باهامون دو کلوم حرف حساب بزنه. می‌شنوید؟!

پرسمان۳ : پیاده‌رو

چرا از اینکه اتفاقی شونه به شونه با کسی توی پیاده‌رو راه برید گریزونید و با کند و تند رفتن سعی می‌کنید از اون وضعیت خارج بشید؟

مسئله شمع یا زندگی؟

کارل دانکر روی یه میزی که در کنار دیوار قرارگرفته، یه شمع، یه جعبه پونز و یه بسته کبریت می‌ذاره و از شرکت‌کنندگان در آزمایش می‌خواد که با این وسایل روی میز شمع رو طوری به دیوار بچسبونند که بعد از روشن کردن پارافینش روی میز نریزه. آزمودنیا راه‌های مختلفی رو امتحان می‌کردند. از داغ کردن کنار شمع با کبریت و سعی در چسبوندنش به دیوار گرفته تا تلاش برای متصل کردن شمع با پونز به دیوار. اما بعد از گذشت یه مدت نسبتا طولانی روش درست رو پیدا می‌کردند. و اون روش چی بود؟ اینکه پونزا رو خالی کنند روی میز و جعبه اون رو با چندتا پونز به دیوار وصل کنند و شمع رو روی اون قرار بدند و بعد روشن کنند. اوه صبر کنید. الان لابد از دست خودتون شاکی هستید که چرا چنین چیز ساده‌ای به ذهن شما نرسید. خب بیاید همین مسئله رو طور دیگه‌ای مطرح کنیم. این‌بار روی میز یه شمع داریم، چندتا پونز، یه بسته کبریت و یه جعبه خالی. خب حالا به نظرتون رسیدن به جواب راحت‌تر نشد؟ دانکر که می‌گه شد. اون می‌گه توی حالت دوم شرکت‌کنندگان خیلی سریع‌تر از دفع قبل به راه‌حل می‌رسند. چرا؟ 

هایدگر معتقده که ما برای فهم اشیا، پدیده‌ها و رویدادها ناگزیر به مرتبط کردن اونا با تجربیات پیشینمون هستیم. به عبارت دیگه ما نمی‌تونیم یه تجربه و یا یه شیِ به تمامی ناشناخته رو درک کنیم و بفهمیم؛ مگر اینکه اون رو به یه نحوی (حتی شده به صورت دروغین و کاذب) به یکی از تجربیات پیشین خودمون مرتبط کنیم. از زاویه دیگه ما نمی‌تونیم در مواجهه با رویداد‌ها تمام مفروضات پیشین خودمون رو دور بریزیم و با رویکردی کاملا نو و تازه به سراغ اون اتفاق بریم. توی مسئله دانکر ما در نگاه اول به جعبه پونز فقط به چشم یه ظرف برای یکی از وسایل یا داده‌های مسئله نگاه می‌کنیم و برای اون جعبه هویتی مستقل به عنوان یکی از داده‌های مسئله قائل نیستیم؛ چون معمولا توی معماهای پیشین همین نحوه نگرش جواب داده. 

از نگاه روانشناختی ما توی این مسئله دچار یه نوع خطای شناختی هستیم به اسم «ثبات عملکردی». یعنی نگاهمون به یه وسیله محدود به همون کاربرد کلیشه‌ای اونه. اصلا به این توجه نمی‌کنیم که این وسیله در رابطه با مسئله‌ای که ما در حال حاضر باهاش مواجهیم، می‌تونه به نحو دیگه‌ای استفاده شده و راهگشا باشه. و جالب‌تر اینکه این نوع خطای شناختی در کودکان زیر ۵ سال مشاهده نمیشه. چرا که جهان هنوز براشون تازگی داره و اسیر کلیشه‌ها نشدند.

نمی‌تونم بگم در بند کلیشه‌ها نباشیم؛ چون ذهن ما مجبوره برای کاهش حجم پردازشش به سراغ کلیشه‌سازی و دسته‌بندی بره. اما به نظرم می‌تونیم همیشه سعی کنیم حداقل از یه زاویه دیگه هم به اون مسئله نگاه کنیم (حتی شده به مسخره‌ترین شکل ممکن). این تجربه رو از خودمون نگیریم و تنها با یه رویکرد به سراغ یه پدیده نریم. داشتن فقط یه دیدگاه به یه موضوع اون رو برامون سطحی و دوبعدی می‌کنه. برای درک عمق یه سوژه و داشتن تصویری سه‌بعدی از اون، حداقل به دو تصویر از اون با دو زاویه مختلف نیاز داریم. 

خلاصه که حواسمون به جعبه پونزای زندگیمون باشه...

تخریبچی

این فرهنگ کپک‌زده نیاز به تغییر داره. اما حاکمانمون اون‌قدر نجیب و منصف نیستند که یه روز بگن «دیگه سیر شدیم و وقتشه که کاری در راه تغییر بکنیم». چون این تغییر مساویه با بی‌ اجر و قرب شدن خودشون. ما هم اون‌قدر ملت باشعور و بابینشی نیستیم که به روش‌های ملایم تغییر کنیم. این وسط به یه عده تخریبچی نیاز داریم که با خرج کردن خودشون شاید!!! یه روزی ما رو به خودمون بیارند و این مسیر آینده رو که پر از اصول و سنت‌ها و مقدسات و توهمات خودمون هست رو برامون پاک‌سازی کنند. چون از معدود چیزایی که می‌تونه باز شاید!!! تغییری در ذهن شعارزده و جهت‌دار و دیکتاتورمآب و تک‌ساحتی ما بذاره، خون ریخته یا آبروی رفته یا دستاورد نابود شده یه مظلومه که مجبوره با خودتخریبی توجه‌ها رو جلب کنه و حرف حسابش رو بهمون بزنه و بعدشم فاتحهَ...

آدمیزاده‌ام. آزاده‌ام و دلیلش همین نامه. که در حکم فرمان آتش است و نوشیدن جام شوکران. بگذارید آیندگان بدانند که در سرزمین بلاخیز ایران هم بودند مردمی که دلیرانه از جان خود گذشتند و مردانه به استقبال مرگ رفتند...
نامه سـعیـدی سـیـرجانی به رهـبــر

توی این مرز پرگوهر(!) معمولا توجهی به هنر واقعی نشده و حتی از زایشش جلوگیری شده. و این کنش فقط از جانب حکومت نبوده؛ بلکه تک‌تک ماها هم چنین رویکردی با هنرهای انقلابی (نه با گویش حکومتی) داشتیم. همین رویکرد باعث افزایش فرزندان نامشروعی با اتیکت «هنربند دوزاری» شده. فیلم‌سازای مترقی این خاک که کسی رغبتی به فیلماشون نداره و کم‌کم یا به شیوه روایت پوپولیستی هزارپاها روی آوردند یا از ممیزی‌های پی‌درپی و خط‌قرمزهایی که از هرسو محاط بر اون‌هاست، خسته شدند و بی‌خیال خلق اثر موثر شدند. موسیقی‌دانا رو هم که در سکوت خفه می‌کنند و ما هم فقط بهشون می‌خندیم. از تمسخر اینکه همه آهنگشون کلا های و هوی تا خندیدن به کنسرتاشون که توش به نظر ما هرکاری می‌کنند تا جلب توجه کنند اما نمی‌دونند که ما اونقدر احمقیم که فقط برای مضحکه کردن به چیزی توجه می‌کنیم. و اصلا یک لحظه هم فکر نمی‌کنیم که شاید این آدم که این‌طور داره از خودش خرج می‌کنه حتما می‌خواد یه منظوری رو برسونه وگرنه با روند سابقش به شهرت هم رسیده بود و طرفدارای خودشم داشت و لزومی نداشت که خودش رو لق‌لقه دهن هر کس و ناکسی بکنه. 

یا اون نویسنده‌ای که کتابش به زبون انگلیسی در خارج مدت‌هاست که چاپ شده و جایزه گرفته ولی توی ممکتی که به اون زبون نوشته شده هنوز مجوز نگرفته و باید توی دستفروشی‌های انقلاب کتابش رو پیدا کنیم. و نویسنده‌اش هم اون‌قدر از تعداد خوانندگان احتمالی اثر خبر داره که حتی زحمت کوچک‌ترین تلاشی برای انتشار قانونی کتاب رو به خودش نمی‌ده. چون ما دنبال طریق بسمل‌شدنیم نه چگونگی زوال... اون هنرمندیم که اسم مقدساتمون رو توی ترانه‌هاش میاره رو سریع علیه‌اش موضع می‌گیریم و بدون فکر کردن به حرف پشتش از روی کاور آهنگش حکم ارتدادش رو صادر کردیم و خیلی از به ظاهر روشنفکرا هم با زمزمه «احترام به عقاید و مذاهب» بهش حمله کردند تا دامن خودشون رو پاک کنند. اما نگفتند که شاید باید کمی روی این قداستی که پیشینیان ما ساختند بازنگری صورت بگیره. هنرمندی که از آسمون نیومده و براومده از همین جامعه است و بعد از انقلاب به دنیا اومده و زاده همین ایدئولوژی حاکم و فرهنگ عمومی همین جامعه شیعی دوازده امامیه که شعار عدالت و انسانیت و برتری و خاتم‌النبیین بودن و برای هرچیزی راهکار داشتنش گوش فلک و خودمون رو پر و کَر کرده... 

موسی گفت آیا حق را که به سوی شما آمده سحر می‏‌شمرید؟ این سحر است؟ در حالی که ساحران رستگار (و پیروز) نمی‌‏شوند؟ گفتند آیا آمده‌‏ای که ما را از آنچه پدرانمان را بر آن یافتیم منصرف سازی، و بزرگی (و ریاست) در روی زمین از آن شما باشد؟ ما به شما ایمان نمی‌آوریم!
سوره یونس - آیه ۷۷ و ۷۸

عموماً برخورد ما با آثار هنری توی این مملکت از این روزنه بوده که آیا این اثر چیزی که حالا هستیم رو تایید می‌کنه یا نه. اگه آره که خب کاری باهاش نداریم چون اونم با ما کاری نداره. اگه دلش برامون می‌سوزه و میگه تقصیر ما نیست که این‌قدر مهوع شدیم، خیلی خیلی دمش گرم. هنر یعنی همین. اما اگه قراره ما رو زیر سوال ببره و همه چیز رو گردن ما بندازه، تمام قد باهاش مخالفت می‌کنیم و همه جوره بهش می‌توپیم. تخریبچیا توی چنین مواقعی اون‌قدر با سوالات و تردید‌ها و یادآوریا و نهیباشون نیشمون می‌زنند که به خودمون بیایم. نیشی که مثل زنبورای عسل قبل از هر چیز به مرگ خودشون ختم می‌شه...

مسلول

اینکه یه گلبول قرمز خاص سه ماه در منه و بعدش می‌میره چقدر برام مهمه؟ اینکه توی این سه ماه چه خدماتی به من کرده و چی بهش گذشته، چقدر برام اهمیت داره؟ آیا بعد مرگش براش مراسم یاد بود می‌گیرم؟ آیا ازش قدردانی می‌کنم که در راستای زنده موندن من این همه تلاش کرده؟ آیا جهان من قبل و بعد از مرگ اون سلول هیچ تفاوتی کرده؟ بعد مرگش اون سلول به بهشت میره یا به جهنم؟ چقدر به اصول اخلاقی یا مذهبی یا سلولی خودش پایبند بوده؟ آیا جهان در رابطه با این سلول عدالت رو اجرا کرده؟ چرا باید یه سلول عصبی تمام ۸۵۸ ماه عمر این بدن، زنده باشه و از ماحصل تلاش سلولای دیگه استفاده کنه؟ چه فرقی با سلولای دیگه داره؟ مثلا یه سلول روده که سه روز توی بدترین شرایط عمر می‌گذرونه و درنهایت هم در کثافت می‌میره آیا حق نداره در اندیشه این سوال باشه که «واقعا این بودن به چه معناست؟ چرا من باید از ابتدا به جای یه سلول عصبی یه سلول روده‌ای متولد بشم؟ آیا موجودی که من درونش دارم جون می‌کَنم ارزشی برای رنج‌های من قائله؟ آیا این رنج‌ها روزی بهش ارج نهاده میشه؟ آیا بدن دیگه‌ای برای برقراری عدالت و جبران این رنج‌ها خواهد بود؟ اگر هستی تنها محدود به همین بدن باشه چی؟ کیفیتِ بودنِ من در کجای این بدن به ثبت می‌رسه؟ آیا صاحب این بدن من رو به هیچ جای خودش می‌گیره؟ اگه ازش بخوام نجاتم بده، آیا گوش شنوایی داره که دعام رو اجابت کنه؟ آیا در چیزی که حالا هستم خودم و اشتباهاتم دخالتی داشتند یا یه جبر کلی از جانب صاحب این بدن برش حاکمه؟ این عمر کوتاه و بی‌کیفیت تاوان کدوم یک از گناهان منه؟ اینکه من الان یه سلول روده‌ایم یعنی لیاقتم همین بوده و استحقاق بیشتر از این رو ندارم؟ آیا ممکنه با تلاش خودم به یه سلول عصبی تبدیل بشم؟»

ما شاید اونقدر که فک می‌کنیم برای خدا جدی نیستیم. شاید بود و نبود و چطور بودنمون چندان هم برای خدا دغدغه نباشه. ما فک می‌کنیم خدا هیچ‌کاری به جز توجه به ما و پرداختن به ما نداره؛ اما به نظرم این‌قدرم ماجرا براش مهم نیست که هیچ، کلا ماجرا براش از حیّز انتفاع ساقط شده انگار...



  ۱     ۲   . . .   ۴۴     ۴۵     >>