مینیس
تک‌سرنشین باکره آهنی

خداحافظی دائمی یا اعتباری؟ (به‌روز شد)

وقتایی که حس حذف کردن وبلاگ میاد سراغم از خودم یه سوال می‌کنم «از این صادقانه‌ترم می‌تونی با خودت مواجه بشی و بنویسی؟» اگه جواب مثبت بود اول اون حرف نگفته رو می‌نویسم و بعد از یه مدت دوباره به فکر حذف وبلاگ میوفتم. اما الان چند وقتیه که دیگه جواب این سوال مثبت نیست. پس باید از این فضا فاصله بگیرم. حالا یا موقتی یا دائمی. اما قبلش اگه هر حرفی، حدیثی، نقدی، پیشنهادی یا سوالی هست، می‌شنوم.

بعدا نوشت: فعلا تا اول زمستون نمی‌نویسم. نظرات هم تا اون موقع بسته میشه.

پساساختارگرایی؟!

در تب می‌سوزم. عرق سرد بر پیشانیم نشسته و باد کولر مرا به خود می‌لرزاند. تا صبح به خود می‌لرزم. اسهال هم همه آب بدنم را کشیده. صبح با سردرد و سرگیجه خود را به نزدیک‌ترین درمانگاه می‌رسانم اما به خاطر تعطیلات بسته است. سوار بی ‌آر‌تی می‌شوم و خود را به یک درمانگاه شبانه روزی می‌رسانم. داروها را می‌گیرم و به بخش تزریقات می‌روم. روی تخت دراز می‌کشم و سِرُمم را وصل می‌کند که از او می‌پرسم این سرم چند سی‌سی است. با گفتن ۵۰۰ از اتاق خارج می‌شود. به چکیدن قطره‌ها خیره می‌شوم. باید با خودم صادق باشم. همین حالا هم کلی با آدم‌های سالم و معمولی فاصله دارم. کسی شدن؟ دارم خودم را گول می‌زنم. من همین که بتوانم به یک زندگی نسبتا معمولی برسم کلاهم را هم باید به هوا بیاندازم. منی که به همراه همه مشکلات عمومی جامعه که روی دوش همه‌مان سنگینی می‌کند کلی مشکل اختصاصی هم دارم. 

مسئول تزریقات می‌آید و یک سرنگ بی کمپلکس را درون سرم تزریق می‌‌کند و سرم را زرد رنگ می‌کند. اما رنگ قطرات تغییری نمی‌کند. تو قرار نیست آدم خاصی بشوی. تویی که حتی بعد از ۲۵ سال هم نمی‌دانی از زندگی چه می‌خواهی. خیلی از جوان‌های موفق دنیا هم‌سن و سال تو هستند. یعنی در همین سنین و حتی زودتر به شکوفایی رسیده‌اند. فانتزی‌هایت را دور بریز: نرم شدن دل دلبر، از ایران رفتن، داستان نوشتن، تغییر رشته دادن و روانشناسی خواندن، دوستی با وبلاگ نویسان همفکر، یادگیری تار، جدی‌تر ادامه دادن طراحی ووو... باید یاد بگیری که این مسیر را تنهایی طی کنی. خواسته معقول از خودت داشته باشی و مثل میلیون‌ها ایرانی دیگر شروع کنی به سگ‌دو زدن و جان کندن و به دنبال یک لقمه نان بودن. سعی کن به یک زندگی کاملا معمولی راضی باشی که همین هم برای تو دستاورد زیادیست. 

سِرُم به نیمه رسیده. این کتاب خواندن جنون آمیز برای چه هدفیست؟ هیچ. انگار فقط کتاب می‌خوانم که کاری کرده باشم و از حس پوچی و بی‌ثمری فرار می‌کنم و این بی‌عملی را با توهم دانستن سپری می‌کنم. از کتاب به سوی فیلم فرار می‌کنم. از فیلم به انیمه. از انیمه به سریال. از سریال به آهنگ. از آهنگ به نوشتن. از نوشتن به خواندن وبلاگ. از وبلاگ‌خوانی به پُرن. از پُرن به طراحی. از طراحی به عکس دیدن ووو... همین‌طور همیشه در حال انجام یک کاری هستم. انگار از خلوت کردند با خودم و رفتن به درون خودم گریزانم. طاقت این جهان کسالت‌بار و تکراری درونم را ندارم. شاید هم از تصویر صادقانه درونم خجالت می‌کشم یا می‌ترسم. اما باید بیشتر به درونم فرصت بروز بدهم و سکوت‌های فکریم را بیشتر کنم و کمی از این هیاهوی درونی بکاهم. به قول سیذارتا «نوشتن نیکوست اما اندیشیدن بهتر است. هوشمندی نیکوست اما شکیبایی بهتر است». اصلا چرا راه دور برویم؛ مگر همین مولانای جان جانان نمی‌گوید «زیرکی بگذار و حیوانی بخر»؟! 

دیگر چیزی از سِرُم نمی‌چکد. فقط پنج-شش هزار قطره لازم بود تا تصمیم بگیرم سکوت زندگیم را بیشتر کنم. از جمله نوشتن در وبلاگ را و بلاک کردن کانتکت‌های توی تلگرام را و ترک کردن کلی کار دیگر را... در راه برگشت هدفون به گوش این قطعه را روی تکرار می‌گذارم و با هر بیت نبض پشت گوشم را احساس می‌کنم و از این خودآزاری کیفور می‌شوم...

+ مدت زیادی میشه که این یادداشت رو ریز ریز دارم تکمیل می‌کنم. چون انگیزه‌ای برای نوشتنش نداشتم. پس احتمالا احساس کنید که بعضی از قرارای این نوشته زودتر از اینا عملی شده. هیچی دیگه. فقط خواستم بگم به احساستون اعتماد کنید. همین. 

۱۸۶

وقتی از داشته الانت برای لذت الانت خرج می‌کنی موهبتای جدیدی هم برای لحظه‌های بعد بهت داده میشه؛ اما اگه حالا ازش استفاده نکنی ادامه‌اش قطع میشه. انگار خدا شیرفلکه رو می‌بنده میگه این خودش به همین راضیه و انتظار بیشتر از این رو از من نداره...

+ پیرو این نوشته. 

دلبری که درخت زندگی را هرس کرد...

میگن احتمالات از نادونی ما سرچشمه می‌گیره و با افزایش اطلاعات ما از یه موضوع میزان احتمالات اون سوژه به سمت قطعیت بیشتر حرکت می‌کنه. یعنی مثلا اگه ما دو تا سکه داشته باشیم در حالت عادی چهار حالت ممکن وجود داره: دوتا شیر، دوتا خط، اولی شیر و دومی خط و بالعکس؛ که احتمال وقوع هر کدوم از حالتا یک چهارم یا 25 درصده. اما اگه به نحوی بهمون اطلاعات بدن که مثلا سکه اول حتما خط میاد، در این صورت دو حالت بیشتر نمیتونه رخ بده: دوتا خط یا اولی خط و دومی شیر. یعنی احتمال وقوع هر کدوم از این دو حالت میشه یک دوم یا 50 درصد و احتمال وقوع دو حالت دیگه با قطعیت میشه صفر. پس متوجه شدیم که افزایش اطلاعات ما از یه فرایند، احتمال وقوع حالتای مختلف اون رویه رو به سمت قطعیت و اطمینان بیشتر سوق میده. حالا بیاید جلوتر بریم. فرض کنید من دو بار یه سکه رو بالا می‌ندازم و ازش فیلم می‌گیرم. بعد فیلم رو برای شما پخش می‌کنم. در حین نمایش فیلم احتمال وقوع هر کدوم از حالتا برای شمایی که منو ندیدی همون 25درصده اما برای منی که خودم می‌دونم توی فیلم قرار هر دو پرتاب چی بیاد، احتمال وقوع یکی از حالتا 100درصده و باقی حالتا صفره. پس یه فرایند تا موقعی که برای ما رخ نداده، ممکنه کلی احتمال پشتش خوابیده باشه اما وقتی اتفاق میوفته (یا برای کسایی که قبلا اون اتفاق رو به نحوی تجربه کردند یا به زبون ساده‌تر از آینده خبر دارند) بدون شک فقط یک حالت ممکن وجود داره و باقی حالتا چرت و پرتایی بیش نیستند که هرگز اتفاق نمی‌افتند.
همه این آسمون ریسمونا رو بافتم که بگم دلبرم از آینده اومده و بهم می‌گه توی آینده منتظرمه. شما شاید توی جریان نباشید اما خیلی از حرفاشو از لابلای کتابا و سریالا و کارتونا و فیلما و آهنگا بهم می‌زنه. حرفتو شنیدم. می‌خوام تا آینده بدوم. می‌خوام تمام تلاشم رو بکنم. می‌خوام دو پله یکی کنم و بیام سمتت. در همون لحظه و زمان بمون که می‌خوام عرق‌کرده و نفس‌زنان در آغوش بگیرمت... ببوسمت... به نظاره بشینمت... برای من دیگه همه احتمالات به باد رفت. تنها همین قطعیت بسمه که تو در آینده منتظرمی...

جام جهانی چشمهات

هرگز از یادم نمی‌رود. اولین بار فوتبال مرا عاشقت کرد. همان دفعه که توی کلاس زیر مقنعه هندزفری گذاشته بودی و گزارش نمی‌دانم کدام دو تیم را دنبال می‌کردی که وسط کلاس با جیغ «گل» تو، همه به سویت برگشتند. استاد از کلاس بیرونت کرد ولی با همین بی تکلفیت پا به خانه دل من گذاشتی. از آن به بعد بود که من هم اهل فوتبال شدم. از تو چه پنهان که من اهل تو شده بودم. من اهلی تو شده بودم. طرفدارت شده بودم و به اجبار طرفدار هر آن تیمی که تو طرفدارش بودی. آخر مگر می‌شود در جبهه مقابل چشمانت دوام آورد. مگر می‌شود با ناراحتی تو شاد شد. اصلا غش و ضعفم برای بردن راه‌راه پوشان نه به خاطر طرفداری که دیدن دوباره آن سرخوشی بی‌تکلف تو بود و زنده شدن چندباره آن شیدایی نخستین...
- کجا رفتی بهنام؟ داره بازی شروع میشه ها.
- اومدم.
داری برای بازی ایران مراکش صدایم میکنی. برای عاشقانه‌ای دیگر. برای در آغوش هم نشستن روی کاناپه دونفره روبروی تلویزیون. برای نوازش موهایت حین بازی. برای گذاشتن سرت روی شانه‌ام. فوتبال همیشه یک پای عاشقانه‌هایمان بوده. انگار محرممان شده.
- چرا نمیای؟ بازی شروع شد.
- همین الان میام.
دیگر باید بروم. نوشتم تا یادم نرود که شاکرِ بودنت باشم...

۲۵ خرداد ۱۳۹۷

*‌‌ چالش رادیوبلاگی‌ها با دعوت از لافکادیو و حنا



  ۱     ۲   . . .   ۳۵     ۳۶     >>